1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داری چجوری تموم بشه؟!❤️🩹
#شهیدانه✨
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۹
/_سارا:
عسل رو رسوندم خونه شون و ماشینش رو پارت کردم که مهلا اومد دنبالم.
سارا: سلام مهی جون.
مهلا: سلام آبجی خوبی؟
سارا: ممنون.
مهلا: بریم؟
سارا: آره.
راه افتادیم سمت بیمارستان.
مهلا: شیرکاکائو میخوری؟
سارا: نه ممنون.
مهلا: حواسم بهت هستاااا از دیروز ظهریه هیچی نخوردی یه دو دقیقه هم نخوابیدی.
سارا: نترس من هیچیم نمیشه تو نگران خودت باش دو روز دیگه خواستگار داری یه بلایی سرت نیاد.
مهلا: سارا: داستان این خواستگاری چیه!؟
سارا: میفهمی، فعلا رانندگی تو بکن.
مهلا: الهی لال بمیری! دیروز مردم از خجالت جلو داداشت.
سارا: 😂
سارا: پرونده چی شد؟!
مهلا: همه چی خوب و مرتبه.
مهلا: همه شون بازجویی شدن و بچه ها گزارششون رو کامل کردن دادن یه من منم گذاشتم رو میزت .
مهلا: ولی سارا خیلی خودتو درگیر پرونده نکن این پرونده واقعا عجیبه رفتیم مقر میگم برات.
مهلا: اگر درگیرش بشی مثل این میمونه که با جون خودت و خانواده ات قمار بکنی...
سارا: من همین الانم وسط قمارم.
سارا: اولین باختم هم سر محمد یاسر دادم!
مهلا: نگو این حرفو، خداروشکر حال اقا محمد یاسر خوبه دکترشم که گفت مشکل برطرف شده.!
مهلا: چرا الکی خودتو میترسونی؟
سارا: چون این پرونده واقعا ترس داره، کل خانواده مو ازم گرفت.
سارا: تازه اون موقع که من باهاشون کاری نداشتم. داشتم از زندگی ۳ نفره ام رو با خانواده ام میگذروندم... 💔
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۴۹ /_سارا: عسل رو رسوندم خونه شون و ماشینش رو پارت کردم که
عاقا پارت امروز نوش جان💗
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرمنده امام حسینیم:))))💔
#نبض_کربلا🫀
Join: @IRANN_114🤍
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جبرانی برای تمام نرسیدن ها...🥺❤️🩹
#نبض_کربلا🫀
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۰
/_سارا:
ساعت ۱۲ ظهر بود.
اهدای خون با موفقیت انجام شده بود و همه چیز خوب بود فقط پای احسان آسیب جدی دیده بود که دکتر گفت به مرور زمان بهتر میشه.
ایلیا از پیش دکتر برگشته بود و داشت با حاجی صحبت میکرد.
ایلیا: فعلا بهتره امشب هم بمونه.
حاجی: اره اینجو...
محمدیاسر داد زد:
محمد یاسر: به جان سارا که میخوام اگر نباشه دنیا نباشه من یه شب هم دیگه تو این بیمارستان نمیمونم.
حاجی: نمیشه یاسر جان،باید کم کم یه شب دیگه بمونی.
محمد یاسر: حاجی به خدا نمیشه من دیگه نمیتونم.
محمد یاسر: سارا توروخدا تو یه چیزی بهشون بگو من دیگه طاقت ندارم اینجا بمونم.
سارا: حاجی بزارید مرخصش کنیم من قول میدم مراقبش باشم نزارم به خودش فشار بیاره.
حاجی: نمیشه.
سارا: خواهشششششششش.
حاجی: مسئولیتش با خودت اینجا به چشم من خواهرش نیستی فرمانده محمد یاسری و هر اتفاقی که براش بیوفته باید پاسخگو باشی.
نگاهی به محمد یاسر کردم نباید بیشتر از این میزاشتم اینجا بمونه.
سارا: همه مسئولیتش پای خودم.
با ایلیا رفتیم و کارای ترخیص رو انجام دادیم و بالاخره با کلی دردسر مجور ترخیص رو دادن.
وقتی برگشتیم حاجی رفته بود منطقه.
محمد یاسر به کمک ایلیا بلند شد و من سریعتر رفتم در ماشین رو باز کردم.
محمد یاسر دراز کشید عقب ایلیا نشست پشت فرمون و من هم کنارش و راه افتادیم سمت خونه من...
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۰ /_سارا: ساعت ۱۲ ظهر بود. اهدای خون با موفقیت انجام شده
پارت رو زودتری دادم که ایشالا به عزاداری هاتون برسید:))))💔