eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
247 دنبال‌کننده
220 عکس
440 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داری چجوری تموم بشه؟!❤️‍🩹 ✨ Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۴۹ /_سارا: عسل رو رسوندم خونه شون و ماشینش رو پارت کردم که مهلا اومد دنبالم. سارا: سلام مهی جون. مهلا: سلام آبجی خوبی؟ سارا: ممنون. مهلا: بریم؟ سارا: آره. راه افتادیم سمت بیمارستان. مهلا: شیرکاکائو میخوری؟ سارا: نه ممنون. مهلا: حواسم بهت هستاااا از دیروز ظهریه هیچی نخوردی یه دو دقیقه هم نخوابیدی. سارا: نترس من هیچیم نمیشه تو نگران خودت باش دو روز دیگه خواستگار داری یه بلایی سرت نیاد. مهلا: سارا: داستان این خواستگاری چیه!؟ سارا: میفهمی، فعلا رانندگی تو بکن. مهلا: الهی لال بمیری! دیروز مردم از خجالت جلو داداشت. سارا: 😂 سارا: پرونده چی شد؟! مهلا: همه چی خوب و مرتبه. مهلا: همه شون بازجویی شدن و بچه ها گزارششون رو کامل کردن دادن یه من منم گذاشتم رو میزت . مهلا: ولی سارا خیلی خودتو درگیر پرونده نکن این پرونده واقعا عجیبه رفتیم مقر میگم برات. مهلا: اگر درگیرش بشی مثل این میمونه که با جون خودت و خانواده ات قمار بکنی... سارا: من همین الانم وسط قمارم. سارا: اولین باختم هم سر محمد یاسر دادم! مهلا: نگو این حرفو، خداروشکر حال اقا محمد یاسر خوبه دکترشم که گفت مشکل برطرف شده.! مهلا: چرا الکی خودتو میترسونی؟ سارا: چون این پرونده واقعا ترس داره، کل خانواده مو ازم گرفت. سارا: تازه اون موقع که من باهاشون کاری نداشتم. داشتم از زندگی ۳ نفره ام رو با خانواده ام میگذروندم... 💔 این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
هدایت شده از IRAN. ¹¹⁴
اره...! تو بدترین و تنها ترین وضعیت حتی مامانم هم جوابمو نداد:)))) تنها کسی که همدمم شد موسیقی و مداحی هام بودن...💔
تو گروه چت کنید🙏🏾
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جبرانی برای تمام نرسیدن ها...🥺❤️‍🩹 🫀 Join: @IRANN_114🤍
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- به یمن تلخـیِ هجـران وصـٰال شیرین است:)❤️‍🩹 🌱 Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۵۰ /_سارا: ساعت ۱۲ ظهر بود. اهدای خون با موفقیت انجام شده بود و همه چیز خوب بود فقط پای احسان آسیب جدی دیده بود که دکتر گفت به مرور زمان بهتر میشه. ایلیا از پیش دکتر برگشته بود و داشت با حاجی صحبت میکرد. ایلیا: فعلا بهتره امشب هم بمونه. حاجی: اره اینجو... محمدیاسر داد زد: محمد یاسر: به جان سارا که میخوام اگر نباشه دنیا نباشه من یه شب هم دیگه تو این بیمارستان نمیمونم. حاجی: نمیشه یاسر جان،باید کم کم یه شب دیگه بمونی. محمد یاسر: حاجی به خدا نمیشه من دیگه نمیتونم. محمد یاسر: سارا توروخدا تو یه چیزی بهشون بگو من دیگه طاقت ندارم اینجا بمونم. سارا: حاجی بزارید مرخصش کنیم من قول میدم مراقبش باشم نزارم به خودش فشار بیاره. حاجی: نمیشه. سارا: خواهشششششششش. حاجی: مسئولیتش با خودت اینجا به چشم من خواهرش نیستی فرمانده محمد یاسری و هر اتفاقی که براش بیوفته باید پاسخگو باشی. نگاهی به محمد یاسر کردم نباید بیشتر از این میزاشتم اینجا بمونه. سارا: همه مسئولیتش پای خودم. با ایلیا رفتیم و کارای ترخیص رو انجام دادیم و بالاخره با کلی دردسر مجور ترخیص رو دادن. وقتی برگشتیم حاجی رفته بود منطقه. محمد یاسر به کمک ایلیا بلند شد و من سریعتر رفتم در ماشین رو باز کردم. محمد یاسر دراز کشید عقب ایلیا نشست پشت فرمون و من هم کنارش و راه افتادیم سمت خونه من... این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـان‌ِ‌ایـرآن پارت ۱۵۰ /_سارا: ساعت ۱۲ ظهر بود. اهدای خون با موفقیت انجام شده
پارت رو زودتری دادم که ایشالا به عزاداری هاتون برسید:))))💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا