#رُمـانِایـرآن پارت ۱۶۹
/_صدرا:
حاجی کامل روند ادامه پرونده رو توضیح داد.
قرار شد هم ما رو پرونده کار کنیم هم بچه های اطلاعات تا برای کار های عملیاتی اشراف کامل رو روی پرونده داشته باشیم.
سایت رو جمع و جور کردیم و من هم راه افتادم سمت گلزار شهدا.
من و سلما فردا خونه سارا خانم دعوت بودیم.
البته همه بچه های گروه با خانم ها یا شوهراشون دعوت بودن.
این وسط فقط ما بی محبوبیم😕.
رسیدم گلزار. استرس داشتم.
نشستم سر مزار رفیق شهیدم.
هرچی تو دلم بود رو گفتم.
از پرونده شروع کردم و رسیدم به اون قسمتیش که روم نمیشد حتی به رفیق شهیدم بگم🥲.
گفتنش فقط یه لحظه بود اما من تو همون یک لحظه ضمانت رسیدن به معشوقم رو از رفیق شهیدم گرفتم.
از جام بلند شدم و رفتم سر مزار مامان. خودمو انداختم رو مزارش و و بغلش کردم.
اون میدونست تو دلم چی میگذره ـ
من دلم از همه چیز این شهر گرفته بود.
از ادماش
از خیابوناش
حتی از اب هواش
از پرونده که همه جونمونو براش گذاشتیم و نشد که خودمون تکمیلش کنیم.
از عشقی که هیچ کس جز خودم و رفیق شهیدم ازش خبر نداشت و هر روز داشت بیشتر از دیروز مجنونم میکرد❤️🔥.
از دلتنگی برا مادرم که ۸ ساله پیش تو اون جنگ لعنتی برا همیشه از پیشم رفت...
پر بودم از همه چی از این شهر از این دنیا از مرام این دنیا...💔
من الان همه چی بریده بودم. از جام بلند شدم. سرگردون تو گلزار شهدا میچرخیدم بدون هیچ هدفی گیج بودم و سرگردون. نمیدونستم چی میخواستم ولی میدونستم نمیخواستم برگردم خونه.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۶۹ /_صدرا: حاجی کامل روند ادامه پرونده رو توضیح دا
پارت امروز نوشته نگاهتون🤍🎀
حالم مث حال بچهای میمونه که مادرش رو گم کرده😭
حکمت چیه؟ نیام حرمت.
باشه نمیام منکه رو سیاه تر از این هستم که روم تو روی حرم شاه و جناب قمر باز بشه.🥀
من گناه کار پس بزار قبل مرگم یه بار کربلات رو ببینم. آره از این میترسم بمیرم ولی یه بار نبینمت.
اسم بین الحرمین که میاد دلم پر میکشه. ولی حیف که نمیشه.🕊📿
چرا باید تا پاش بیام ولی نشه؟
امام حسین من نمیتونم قوی باشم من بچهی گمشده توی شهرم. دستم رو بگیر💔😭.
Join: @IRANN_114🤍
IRAN. ¹¹⁴
قلبم 100 تیکه شده. فقط مرحم حرم قمر است😭😭😭😭😭💔
این پیام برای دیشبه. ولی الان آنقدر خوشحالم🥰🥺
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محرم و صفر نداره
من همیشه برای زخمای بدنت گریه میکنم غمت زندگی منه اباعبدالله❤️🩹
#نبض_کربلا🫀
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۷۰
/_سارا:
خسته بودم و بی جون.
تازه رسیده بودم و از الان خستگیه مهمونی فردا تو تنم بود!
عسل منتظر بود داداش برسه تا زنگ بزنه بابا بیاد دنبالش.
زنگ در خورد. با ذوق در رو باز کردم و خودمو انداختم تو بغل احسان. خریدی که دستش بود رو انداخت رو زمین و بغلم کرد و دستشو کرد لای موهام و اروم موهامو نوازش میکرد.
بسته ای به سرم زد که از بغلش جدا شدم و خریدو از زمین برداشتم.
احسان: یا الله.
عسل: بفرمایید.
احسان: سلام خانم نورایی.
عسل: سلام اقای حسینی
خرید هارو گذاشتیم رو اوپن و عسل هم باباش اومد دنبالش و رفت.
نشستم رو مبل.
احسان رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد و اومد نشست کنارم
احسان: چه خبر از سارا خانوم ما؟
سارا: هیچی خورد و خمیرم از صبحه دارم جون میکنم خیلی خستم دستام خیلی درد میکنه😂😭.
دستمو از رو دسته مبل برداشت و بوسید.
سارا: عه نکن دیگه ناراحت میشما.
احسان: قربون خودتو دستای کوچولوت برم انقد خودتو خسته نکن.
سارا: اخ گفتی پاهام داره میترکه...
احسان:الهی بمیرم.
سارا: خدانکنه.
سارا: چایی میریزی؟!
احسان: چرا که نه.
چایی ها رو خوردیم و رفتیم سمت اتاق من هر کاری کرد احسان نرفت اتاق خودش.
احسان بالای سرم بود و من جشام گرم شده بود.
دستشو گرفتم بهم احساس امنیت میداد. ❤️🩹
و بعد از چند ماه با ارامش خوابیدم.
این داستان ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷