2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محرم و صفر نداره
من همیشه برای زخمای بدنت گریه میکنم غمت زندگی منه اباعبدالله❤️🩹
#نبض_کربلا🫀
Join: @IRANN_114🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۷۰
/_سارا:
خسته بودم و بی جون.
تازه رسیده بودم و از الان خستگیه مهمونی فردا تو تنم بود!
عسل منتظر بود داداش برسه تا زنگ بزنه بابا بیاد دنبالش.
زنگ در خورد. با ذوق در رو باز کردم و خودمو انداختم تو بغل احسان. خریدی که دستش بود رو انداخت رو زمین و بغلم کرد و دستشو کرد لای موهام و اروم موهامو نوازش میکرد.
بسته ای به سرم زد که از بغلش جدا شدم و خریدو از زمین برداشتم.
احسان: یا الله.
عسل: بفرمایید.
احسان: سلام خانم نورایی.
عسل: سلام اقای حسینی
خرید هارو گذاشتیم رو اوپن و عسل هم باباش اومد دنبالش و رفت.
نشستم رو مبل.
احسان رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد و اومد نشست کنارم
احسان: چه خبر از سارا خانوم ما؟
سارا: هیچی خورد و خمیرم از صبحه دارم جون میکنم خیلی خستم دستام خیلی درد میکنه😂😭.
دستمو از رو دسته مبل برداشت و بوسید.
سارا: عه نکن دیگه ناراحت میشما.
احسان: قربون خودتو دستای کوچولوت برم انقد خودتو خسته نکن.
سارا: اخ گفتی پاهام داره میترکه...
احسان:الهی بمیرم.
سارا: خدانکنه.
سارا: چایی میریزی؟!
احسان: چرا که نه.
چایی ها رو خوردیم و رفتیم سمت اتاق من هر کاری کرد احسان نرفت اتاق خودش.
احسان بالای سرم بود و من جشام گرم شده بود.
دستشو گرفتم بهم احساس امنیت میداد. ❤️🩹
و بعد از چند ماه با ارامش خوابیدم.
این داستان ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محب فاطمه قوم و خویش ماست.♥️
#داشفلاح☠
Join: @IRANN_114🤍
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینا با این سطح سواد ۱۸ ۱۹ دی میخاستن انقلاب کنن 🗿
هیتلر از زندگی سیر شد💔🦦
#سطلی🚮
Join: @IRANN_114🤍
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شنیدممثلعلیاکبر💔 ..
#شهیدانه✨
Join: @IRANN_114 🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۷۱
/_سارا:
با لرزش گوشیم و زنگ هشدار از خواب بیدار شدم چرخیدم به پشتم که دیدم احسان خواب و بیدار نشسته.
ساعت پنج صبح بود
اروم تکونش دادم.
سارا: داداشی، داداش؟
احسان: ها. چی شده؟ خوبی؟
سارا: نگا نگا چشاش کاسه خونه چرا بیدار موندی اخه؟!
احسان: من خوبم بگیر بخواب.
سارا: پاشو برو اتاقت بخواب، گفتم پاشو برو بخواب بخواب!
سارا: ببین الان همه چی اوکیه راحت بخواب منم میخوابم باشه؟
دستشو گذاشت رو صورتم و شروع کرد به نوازش کردن موهام.
احسان: چشم خانوم کوچولو. من کنارتم هر چی خواستی صدام کن و اروم بخواب.
و از اتاق رو رفت بیرون.
خودمو پرت کردم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
با نور افتاب که تو چشمم میزد از خواب بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم.
ساعت حدود نه و نیم بود.
از جام بلند شدم و تختم رو مرتب کردم.
یه دوش گرفتم و لباسلم رو عوض کردم...
از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اتاق احسان.
هنوز خواب بود:)))
پرده رو کشیدم تا نور افتاب بیدارش نکنه.
رفتم تو اشپزخونه و یه صبحونه مفصل آماده کردم و گذاشتم رو میز غذاخوری ـ
احسان رو از خواب بیدار کردم و صبحونه رو خوردیم.
احسان ظرف ها رو جمع کرد منم گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و نشستم رو مبل.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷