eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
242 دنبال‌کننده
223 عکس
445 ویدیو
1 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
برا پس زمینه هاتون🤍🖇 Join: @IRANN_114🤍
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی جوری که این دختر اسپانی روی اقا شناخت داشتن🤞🏾🖇. 💓 Join: @IRANN_114🤍
جنایت میناب را فراموش نمیکنیم🖤 🖤 Join: @IRANN_114🤍
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محرم و صفر نداره من همیشه برای زخمای بدنت گریه میکنم غمت زندگی منه اباعبدالله❤️‍🩹 🫀 Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۷۰ /_سارا: خسته بودم و بی جون. تازه رسیده بودم و از الان خستگیه مهمونی فردا تو تنم بود! عسل منتظر بود داداش برسه تا زنگ بزنه بابا بیاد دنبالش. زنگ در خورد. با ذوق در رو باز کردم و خودمو انداختم تو بغل احسان. خریدی که دستش بود رو انداخت رو زمین و بغلم کرد و دستشو کرد لای موهام و اروم موهامو نوازش میکرد. بسته ای به سرم زد که از بغلش جدا شدم و خریدو از زمین برداشتم. احسان: یا الله. عسل: بفرمایید. احسان: سلام خانم نورایی. عسل: سلام اقای حسینی خرید هارو گذاشتیم رو اوپن و عسل هم باباش اومد دنبالش و رفت. نشستم رو مبل. احسان رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد و اومد نشست کنارم احسان: چه خبر از سارا خانوم ما؟ سارا: هیچی خورد و خمیرم از صبحه دارم جون میکنم خیلی خستم دستام خیلی درد میکنه😂😭. دستمو از رو دسته مبل برداشت و بوسید. سارا: عه نکن دیگه ناراحت میشما. احسان: قربون خودتو دستای کوچولوت برم انقد خودتو خسته نکن. سارا: اخ گفتی پاهام داره میترکه... احسان:الهی بمیرم. سارا: خدانکنه. سارا: چایی میریزی؟! احسان: چرا که نه. چایی ها رو خوردیم و رفتیم سمت اتاق من هر کاری کرد احسان نرفت اتاق خودش. احسان بالای سرم بود و من جشام گرم شده بود. دستشو گرفتم بهم احساس امنیت میداد. ❤️‍🩹 و بعد از چند ماه با ارامش خوابیدم. این داستان ادامه دارد... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محب فاطمه قوم و خویش ماست.♥️ ☠ Join: @IRANN_114🤍
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینا با این سطح سواد ۱۸ ۱۹ دی میخاستن انقلاب کنن 🗿 هیتلر از زندگی سیر شد💔🦦 🚮 Join: @IRANN_114🤍
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شنیدم‌مثل‌علی‌اکبر💔 .. ✨ Join: @IRANN_114 🤍
جدیدا دلار هم اکانت زده 💸 Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۷۱ /_سارا: با لرزش گوشیم و زنگ هشدار از خواب بیدار شدم چرخیدم به پشتم که دیدم احسان خواب و بیدار نشسته. ساعت پنج صبح بود اروم تکونش دادم. سارا: داداشی، داداش؟ احسان: ها. چی شده؟ خوبی؟ سارا: نگا نگا چشاش کاسه خونه چرا بیدار موندی اخه؟! احسان: من خوبم بگیر بخواب. سارا: پاشو برو اتاقت بخواب، گفتم پاشو برو بخواب بخواب! سارا: ببین الان همه چی اوکیه راحت بخواب منم میخوابم باشه؟ دستشو گذاشت رو صورتم و شروع کرد به نوازش کردن موهام. احسان: چشم خانوم کوچولو. من کنارتم هر چی خواستی صدام کن و اروم بخواب. و از اتاق رو رفت بیرون. خودمو پرت کردم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ با نور افتاب که تو چشمم میزد از خواب بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم. ساعت حدود نه و نیم بود. از جام بلند شدم و تختم رو مرتب کردم. یه دوش گرفتم و لباسلم رو عوض کردم... از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اتاق احسان. هنوز خواب بود:))) پرده رو کشیدم تا نور افتاب بیدارش نکنه. رفتم تو اشپزخونه و یه صبحونه مفصل آماده کردم و گذاشتم رو میز غذاخوری ـ احسان رو از خواب بیدار کردم و صبحونه رو خوردیم. احسان ظرف ها رو جمع کرد منم گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و نشستم رو مبل. این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷