هدایت شده از باکی
وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگر
من به جای دگر افتادم و دل جای دگر
یک دو روز دگر از لطف به بالین من آی
که من امروزِ دگر دارم و فردایِ دگر
غالباً تلخی جان کندن من خواست طبیب
که به جز صبر نفرمود مداوای دگر
پا نهم پیش، که نزدیک تو آیم لیکن
از تحیّر نتوانم که نهم پای دگر
با من آن کرد به یک بار تماشای رُخت
که مرا یاد نیاید ز تماشای دگر
اگر اینست پریشانی ذرّات وجود
کاش! هر ذرّه شود خاک به صحرای دگر
پیش از این داشت هلالی سر سودای کسی
دید چون زلف تو، افتاد به سودای دگر
اشتباه.
وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگر من به جای دگر افتادم و دل جای دگر یک دو روز دگر از لطف به بالین
من با نگین سخن با این شاعر گرانقدر آشنا شدم.
اولین بار بود کتاب به اون سنگینی رو گرفته بودم دستم. نیت کردم، برای آقای حقیقت یه فاتحه خوندم و بازش کردم. در اومد که "دوش بگو باده کجا خوردهای؟". شعر رو خوندم. اسم شاعر نوشته بود هلالی جغتائی. اول به فامیلش خندیدم، و همونجا باهاش رفیق شدم.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چیزهای زیادی رو با خودم به گور خواهم برد. بسیار بیشتر از چیزهایی که در زندگی داشتم.
@ir_tavabin