حدود 3:20 صبحه... با صدای رعد و برق شدیدی از خواب پریدم ... صدا ادامه داره ولی خبری از بارون نیست! دویدم سمت اتاق بچه ها، هنوز خوابن ولی من از لرزش خونه و حجم صدا به لکنت افتادم...انگار شبیه صدای چند ماه قبله؛ از بالکن تا جاییکه میشد گردنمو کشیدم بیرون ببینم صدا از کجاست ولی فقط صدا هست و چیزی دیده نمیشه! قلبم بیرون سینه میزنه. با زحمت گوشی رو پیدا میکنم و لرزون لرزون تو گروه دوستان پرسیدم که کسی دیگه هم صدایی شنیده؟! بله... شروع شد اونی که همه میدونستیم یه روزی قراره شروع بشه ... تا صبح نخوابیدیم و همچنان صدا میاد. عجیبه که فرق ایندفعه با سری قبل اینه که خبری از صدای پدافند نیست و این بیشتر دلهره داره! کنترل رو برداشتم و مستقیم شبکه خبر... دوست ندارم صحنه هایی که دیدم رو مرور کنم ولی جبر حقیقت خیلی قویتر از دوست داشتن و نداشتن ماست! یکی یکی خبر شهادت دانشمندها و فرمانده ها میرسه.... قلبم برای تک تکشون ذوب میشه...
#ایران_دخت
#وطن
@LookatEnd
امروز پنجشنبه است و یکشنبه آینده شروع امتحانات دانشجوها و سه شنبه هم امتحانات خودم. حس مطمئنی داریم که ایندفعه داستان با یکی دو تا تبادل آتش تموم نمیشه... بچه ها رو حاضر کردیم که شمال تحویل مامان بابا بدیم و سریع برگردیم تهران... خبرهای خوبی از فعال شدن پدافندها میاد... شنبه عید غدیره ... رسیدیم خونه سبز پدری. اضطراب تو چهره همه موج میزنه ولی بابا و مامان که جنگ رو دیدن متفاوتن...یه وقت هایی خیلی امیدوار، یه وقت هایی با مرور خاطرات تلخ و سخت جنگ، خیلی نگران... باید قبل بیدار شدن بچه ها راه بیافتیم... نمیشه رضا رو راضی به موندن کرد ولی عباس رو از شب قبل یکم آماده کردیم...حدودای نیمه شب موشکهای ایران پرواز کردن ... ما هم کم کم آماده شدیم... دستهای لرزان بابا منو سپرد به محمد، خیلی تلاش کرد محکم باشه ولی بغضش قویتر از هر کلمه ای جلو افتاد.... پشه بند رو کنار زدم و صورت گرم پسرها رو بوسیدم... نمیدونم چطور میتونم عطر تنشون رو تو شیشه قلبم حبس کنم... دلم میخواد زمان قد تمام عمرم کِش بیاد و همینجا قفل بشم...
#ایران_دخت
#مادر
@LookatEnd
دستور داده اند ساختمان نگهداری بچههای بیسرپرست و بد سرپرست تخلیه شود. همه رفته اند و فقط یک پسر بچه مانده که باید به قم، به عزیز مهربانش, یکی از مربیهای افتخاری مجموعه، برسد. ما هم قرار است از تهران برویم. با کمال میل پدیرفتیم او را برسانیم.
حدود ۸ شب رسید خانهمان؛ ارسلان ۸ ساله درست همسن دخترک خودم. کل وسایلش یک ساک مقوایی کوچک بود. چشمهایش از اضطراب می لرزید. فکر میکرد همان موقع حرکت میکنیم و وقتی فهمید قرار است بعد از نماز صبح برویم بیقرارتر شد. با هر صدای پدافند و انفجار شروع میکرد به راه رفتن دور خانه.
راه چاره بازی بود، بازیهای دست جمعی تا کمی شرایط قابل کنترل شود.و هدیه مامان که همیشه تو کمدش چندتا هدیه برای موقعیتهای اینجوری و یکدفعهای دارد. شام نمیخورد. عزیز که زنگ زد، چشمانش خندید. کمی شام خورد. سریع ظرفش را به آشپزخانه برد.
ساک مقواییاش را با یک کیف ورزشی عوض کردیم. و چیدن همون وسایل اندکش، کمی ذهنش را از صداهای بیرون دور کرد.
خوابیدیم؛ هرچند بارها پرید. صبح از ذوق رفتن بود یا نگرانی حتی دستشویی هم نرفت فقط پتویش را تا کرد و ساکش را برداشت که برویم و ما ارسلان را به عزیز رسوندیم. ولی تا همیشه تو یاد ما هست.
#زهرا_سادات
#کودک
@LookatEnd
در خیال خودم به این فکر میکنم که اگر زندگی این همه کوتاه، یادت باشد چیزی جا نماند. دلم چه میخواهد؟ بیشتر عشق بورزم، لباسهای خوشگلم را بپوشم و شادتر باشم... از کجا معلوم چقدر دیگر وقت دارم! این چند روز و شب به این فکر میکردم «کی نوبت ماست؟» صدای ویز ویز پرندهای را در زمانهای مختلف میشنیدم که نزدیک است و فکر میکردم شاید از همان ریزپرندههای کذایی باشد. سحر مهری برایم نوشت «باورت نمیشود این چند شب راحتتر از همیشه خوابیدهام.» پسر پنجسالهاش، مهیار، گفته بود «برم اسراییل را بکشم.» با همان تفنگ دستسازش... کاش بر فطرت کودکیمان بمانیم که از هیچچیزی نمیترسیدیم و زندگی را قدر میدانستیم. این روزها هرکس به گونهای دارد زندگی را معنایی دوباره میبخشد.
#میم_ب_حقیر
#معنای_زندگی
@LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : روزهای جنگ
... قفسههای قسمت کنسروها خالی بود. روغنها هم خالی بود. به شوخی به خانم بغل دستیام که داشت خرید میکرد گفتم: « مردم روغن را خالی میخورن؟ مگه چقدر روغن لازمه برای پخت غذا؟» هردو لبخند بیرمقی زدیم و رد شدیم. بعدی رفتم لوازم التحریری دانش، بزرگترین لوازمالتحریری منطقه فلانجای ِفلان شهر. فقط من بودم و آقای دانش. آقای دانش مودبانه سلام و علیک و راهنمایی کرد. اما گوشی از دستش جدا نمیشد. برای حنیف خمیر بازی، برای نورا پازل هزار تکه و برای حامد خودکار آبی سر نازک جدید خریدم. مقصد بعدی میوه فروشی بود. مغازه پر بود از بار جدید. شلیل و گیلاس و زردآلو. هر کدام را برداشتم بو کردم و داخل کیسه انداختم. در لحظهای از روزگار قرار دارم که بوی سیبزمینی و پیاز و گوجه هم برایم حکم بوی گیلاس و شلیل دارد. با دقت و وسواس سوا کردمشان. دنبال روغن به فروشگاه بعدی رفتم. خانم میانسالی کنار قفسه شامپوها ایستاده بود و هی چشمانش را تنگ و گشاد میکند. رسیدم کنارش که داشت میگفت: «چرا کسی از اینا نیست کمک بده.» گفتم: «من هستم چی میخواید؟» گفت: «دنبال شامپوی سانسیلکِ موهای معمولی هستم.» چشمم بین شامپوها بالا و پایین میرفت و بلند میگفتم که بشنود. شامپو برای حجیم کردن موها، شامپو برای موهای رنگ شده، ضد شوره، نرمکننده... گفت: «ولش کن از اون ردیف بالاییها شامپو موی سیر پرژک را بده. اون صورتیهست.» دستم را خیلی کشیدم که بهش برسم. خنده یواشی کرد و گفت: «قد بلندی این دردسرها را هم داره دیگه ببخشید اذیت شدی» گفتم: «فدای سرتون» روغن که پیدا نکردم ولی برای یکی شامپوی موی معمولیِ سیرِ پرژک که پیدا کردم.
#روزهای_جنگ
#بهترین_کار_در_برهه_حساس_کنونی_چیست
@wardays
روزهای سختی را در خرداد با هم پشت سر گذاشتیم و تو نهایت انعطاف را از خودت به مامان نشان دادی. اولین بار در اوایل خرداد بود که خونریزی داشتم. دکترها من را با «چیز مهمی نیست» روانه خانه کردند اما من بیتجربه چهار روز تمام با گریه به خدای تو التماس کردم که تو را برایم نگه دارد و مدام از تو خواهش کردم که قوی و محکم بمانی و این چیزها دلت را نلرزاند.
۷ خرداد بود که با هم جلسه کتبی آزمون جامع رفتیم. روز دردناکی برای هر دوی ما بود. باید بین روند تحصیلم و سلامتی تو انتخاب میکردم که در نهایت مجبور به شرکت شدم. نوبت بعدی آزمون دیماه بود که انتظار دارم توی یکماهه را در آغوش داشته باشم و نگران هستم این آزمون طولانی با جسم و روان تو بدتر از این میکند که این بار با هم شرکت کنیم. روزهای قبل با خونریزی و استراحت مطلق و تنهایی و درس خواندن و آماده کردن غذای سالم برای دوران بارداری سخت گذشت و با درد زیادی تمام شد و تو باز مامان را کمک کردی که از این بحران عبور کند.
۲۰ خرداد بود که برای بار دوم خونریزی شروع شد: طوری تازه و زیاد که بدنم را لرزاند. سونوی اول جواب وحشتناکی داشت و ما دو روز با هم در به در دو بیمارستان و چند دکتر بودیم تا خیالم از سلامت تو راحت شد.
پنجشنبه شب، ۲۲ خرداد بود که برای برگشت مامانجون و باباجون از حج آماده میشدم. قرار بود شنبه، روز عید غدیر همدیگر را در آغوش بکشیم. آخ که چقدر نبودنشان در این مدت به ما تنگ گذشت. پیراهنی که مامان برای مراسم ولیمه برایم دوخته بود را پوشیدم و جلوی آینه دامنم را هی چرخاندم و دلم را از ذوق آمدن روزهای خوب پر کردم. *بامداد جمعه* بود که روؤیای روزهای خوبم با تجاوز رژیم خونخوار به ایران لگد خورد...
#سین_شکری
#مادر
#به_کودکی_که_منتظرش_هستم
@LookatEnd
حالا فهمیدم چقدر هنوز راه نرفته دارم. چقدر از آدمهایی که شاید معمولی به نظر میرسیدند، یاد نگرفتم... من، انگار زندگی معمولی برایم روزمره بود، نعمت نبود، معنا نداشت، فقط یک روزمره ساده!
حالا اما دلم برای همان نعمت روزمره ساده هم تنگ شده. برای سرکارم، برای آدمهای به ظاهر معمولی که کنار هم زندگی را زندگی می کردیم، دلم برای خانه مان تنگ شده. برای خانه ای که حالا سه روز است ترکش کردیم تا شاید کمی آرام تر باشیم. دلم برای تهران هم تنگ شده، برای ترافیک های سرسام آورش، برای آلودگی اش، برای....
جنگ، به ظاهر برایم طاقت و فرسا و سخت است اما حکایتش برایم مانند همین عکسی است که در حیاط ویلایمان آن را ثبت کردم.
سخت است و ما را زخمی کرد اما انگار تازه جوانه معنای زندگی، در حال بیرون آمدن از آن است. و من چقدر دوست دارم این جوانه را زندگی کنم.
#م_ر
#معنای_زندگی
@LookatEnd
🎯 *معرفی کانال*: جمع اضداد
پردهی حریر سفید اتاق را، به آرامی کنار میکشم. نور از لابلای برگ درخت توت حیاط میتابد تا وسط اتاق. اتاق روشن شده و راستش، دل من هم. به آسمان نگاه میکنم؛ خبری از هواپیماهای جنگی دیشب نیست. یکباره به سرم میزند برای خودم لباس بدوزم. از وقتی که یادم میآید، لباس جدید داشتن، و خلق کردن را دوست داشته ام. تکه پارچه ای را که تابستان پارسال همراه زینب خریده بودم برمیدارم و پهن میکنم وسط اتاق، رو به نور. اگر واقعیت را بخواهید، تا به حال هیچ لباسی ندوخته ام و چیزی هم بلد نیستم. از چیزهایی که قبلا دیده ام الگو میگیرم و با کمک متر مامان و صابون، خطوطی محو روی کرمیِ پارچه میاندازم. نمیدانم سرانجام این تکه پارچه چه میشود، فقط میدانم؛ میخواهم همچنان تجربه کنم تا فرصت هست.
#میم_صاد
@jameazdad110
با صدای خِرش خِرش جاروی کارگر شهرداری بیدار شدم. این روزا گوشهامون طوری قدرت پیدا کردن که حسابی به صداها حساس شدیم. پرده رو آروم کنار زدم، سیگار روشن کارگر تو اون تاریکی شب سوسو میزد. جاروی بلندش خیلی آروم و با حوصله، تن خسته آسفالت رو جون تازه میداد تا برای یه روز جدید آماده بشه.
چند تا انفجار خیلی دورتر تو آسمان روشن و محو میشه. امروز شاید پر تهدیدترین و عجیب آرومترین روز تهران بود. بچه ها رو سپرده م خونه پدری و برگشتم پیش همسری که آماده باش هست. تقریباً تمام روز تنهام تو ساختمان ۴۰ واحدی که با زحمت دو سه خانواده داخلش هستن. خونه بدون دعوا و جیغ بچه ها خیلی دلگیره ولی در لحظه لحظه این تنهایی مدام پرت میشم به خاطرات حدود سی چهل سال پیش مادرم در کرمانشاه...
تو بمباران کرمانشاه وقتی بابا مسئول بخش مخابرات شهرک صنعتی بود، مادرم با یه نوزاد تو یک محله خالی از هر سکنه و همسایه زیر بمباران شدید؛ بدون این پدافندها، بدون این آذوقه و توشه مهیا، بدون این گوشی و نت و گروههایی که به محض نگرانی بتونی با یک همدرد، درددل کنی و از اوضاع اون سر شهر باخبر بشی و بفهمی تنها نیستی...
صدای پدافند بلندتر شده و دروغ چرا ترسیدم ولی به یاد تنهایی اون روزهای مادرم، خجالت میکشم بیشتر از این خودمو لوس کنم... برم ببینم تسبیح سرخ اربعین پارسالم کجاست؛ مونس این روزهایم دونه دونه ذکر یدالله فوق أیدیهم و صلواته که بدرقه اون اپراتور پدافند و اپراتور موشکها میکنم... بوی شیرین پیاز داغ با جلز ولز از ماهیتابه بلند شده.
#ایران_دخت
#پی_وند
@LookatEnd
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچهای از کوچه های شهر ملایر؛ کوچهای که در آن، عطر نان و شجاعت یکدیگر را در آغوش کشیدهاند. خبر شهادت برادر شاطر مجتبی به او رسیده اما او *نان پختن برای مردم* را ترک نمیکند. میایستد تا اهریمنی گمان نبرد که ایرانی برای ثانیه ای درنگ میکند پای وطن و هم وطن.
شاطر مجتبی کنار گرمای تنور نان میپزد با خمیرمایهی عشق و درونی که آشفتهاست از فراق برادر؛ شاطر کاووس.
و *ایران* پر است از امثال شاطر مجتبی ها...
#هلیا_ستاریان
#ایستاده_در_سنگر
#وطن
@LookatEnd
🎯 *معرفی کانال*: فعلا او/روزشمار جنگ
... قبلترها وقتي ورزشكاري مثلا، در مسابقههاي جهاني مدال ميآورد يك پرچم ايران ميانداخت روي شانهاش و دور ميدان را ميدويد اما الان وسط خيابانهاي شهر گروهْ-گروهْ قهرمان ميبيني با پرچمهاي روي شانهشان كه سنگفرشها را متر ميكنند و يحتمل فرشتهاي به نام «ايرانيل» يك مدال طلا هم انداخته دور گردنشان...
#نامهی_چهارم
#روز_نهم_جنگ
@sinceyou