دوباره خاکِ میهن را پُرازامّید خواهی دید
در اینتقویمِ زخمی،روزهای عید خواهی دید
شکوفا می شود گلهای شادی بر لبِ مردم
برای خارِ غم ها، برزخِ تبعید خواهی دید
نفاق و دشمنی از باغِ ایران دور خواهد شد
کنارِ سروِ نازِ شاد، رقصِ بید خواهی دید
از این آتش که بر جانِ وطن افتاده،باور کن
که ققنوسی به قافِ قلهءجاوید خواهی دید
الفبای وطن در دفترِ دل ثبت خواهد شد
و روی حرف حرفِ"ملّتم" تشدید خواهی دید
پس از این یورشِ صهیونی و شبهای پُرآتش
شکوهِ صبح را در خندهء خورشید خواهی دید
حقیقت درفراسوی همین تاریخ، خواهد ماند
قرینِ نام ایران، قرنها تمجید خواهی دید
#زهــره_راد
#وطن
@LookatEnd
همسرم از ماشین پیاده شد که کنسرو و چراغقوه و وسایل کمکهای اولیه بخرد. من با پسرک ششساله ام در ماشین سنگ کاغذ قیچی بازی میکردم تا او برگردد. مرد میانسالی با موتور رد شد و با عصبانیت زیر لب غر زد: «احمقها آخه الان وقت بازیه؟»
آقای موتورسوار! حق داری عصبانی و غمگین شده باشی؛ کداممان در این روزها این احساسات را تجربه نکردیم؟ اما در این روزهای جنگ، ترس، خشم و غم، اگر بازی نکنیم، اگر با صدای بلند فیلم نبینیم، اگر با عطر رب انار فسنجان و لیمو عمانی و سبزی سرخشده قرمهسبزی خانه را خانهتر نکنیم؛ اگر بستنی قیفی نخوریم؛ اگر شیرینی محبوبمان را برای چای عصرانه نخریم، اگر گیلاس را گوشواره نکنیم؛ اگر هسته زردآلو را نشکنیم؛ اگر عطر نزنیم؛ اگر خانه را با جارو زدن روشنتر نکنیم؛ اگر سیبزمینی سرخ نکنیم؛ اگر با رنگانگشتی دیوارهای حمام را رنگ نکنیم؛ اگر با کالسکه و دوچرخه بچهها در پارکینگ قدم نزنیم؛ خشم از بانیان جنگ و ریزپرنده نفوذیها، ترس از گرسنگی، تشنگی و زخم کودکانمان و غم گرانی پوشک و شیرخشک، زودتر از موشک و پهپاد، زندگیهایمان را به تاراج میبرد.
این روزها با شوق و هیجان با کودکانمان شعر میخوانیم و میخندیم تا صدای شادی و زندگی بر ترس از صدای پهپاد و پدافند غلبه کند.
آقای موتورسوار! در روزهای ترس و مرگ، چارهای جز بهتر زندگی کردن نیست.
#مریم_چزانی
#جریان_زندگی
@LookatEnd
همه چی تو همون حالت خودش فریز شده... صفحه ۲۳، workbook عباس، بیل مکانیکی رضا با بیلی که همون بالا مونده، حتی مقاله نیمه کاره خودم...دلم نیومد چیزی رو جابجا کنم. هر جا پا میذارم به یک تکه از اسباب بازی ها میخوره؛ گریه م میگیره نه از درد لبه های تیزشون، از دلتنگی... همه چی تو یخچال تلنبار شده، یخچالی که تا دیروز هر ۵ دقیقه مثل در کمد باز و بسته ش میکردن...آدم خنده ش میگیره به بعضی بهونه های دلتنگی مثل همین یخچال پُر که خالی نشده... باز از خودم خجالت میکشم؛ امان از اون دلتنگی هایی که دیگه وصالی نداره...صدای پدافند بلندتر شده.
#ایران_دخت
#پِی_وند
#مادر
@LookatEnd
آدم بدون رؤیا، بیکسوکار است. انگار خون آدم هم با رؤیاهایش به حرکت در میآید؛ شور میآفریند و میانگیزاند که بمانیم، کاری کنیم و چیزی بشویم. من فکر میکنم مهمترین جنایت جنگ در حق بشریت گموگور کردن رؤیاهایش باشد.
این روزها لابهلای خونهای پاک به زمین ریخته شده، امنیت شوکه شده و صدای پدافندها و انفجارها، میلیونها رؤیا خاکمال و پارهپاره شده. شک ندارم اگر تنم تنها بود من هم قربانی میشدم و باز به چاله افسردگی میافتادم. شبیه ۱۴۰۱ یا ۱۳۹۸ که توی سیاهی افسردگی غرق شده بودم. اما این روزها یک امید زنده در من نفس میکشد.
در من کودکی زندگی میکند که تحقق رؤیای چندسالهام بود. اسمش را فعلا *کنجد* گذاشتهام. هدیهای شبیه معجزه که حالا امید روزهای سخت من شده است. کنجد مثل شاپرک در دلم بال میزند تا زیباییهای زندگی را یادم بیندازد. کوچک است، ۱۶۰ گرم وزن دارد و احتمالا حالا ده سانتی قد کشیده باشد. اما با همان کوچکی قویترین همراه من برای زندگی کردن است. شنیده بودم که بچهها در جوانی عصای پیری پدر و مادرها هستند اما کنجد قدردان من با تمام قد و توان کوچکش من را چنان نگه داشته که باز به چاه افسردگی فرو نروم. از همین حالا روزهایی من برای اویم و روزهایی او برای من. مگر دوست داشتن جز این است؟ جنگ هرقدر هم که رؤیا بکشد، دوستداشتنها را عمق میدهد.
#سین_شکری
#رؤیا
@LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : راویان فتح قدسیم
#پویش |✊ راویان فتح قدسیم 🇵🇸
🖼 خرده روایتهایی که ماندگار میشوند...
▫️ «زنها عجیبند! میتوانند پیچیدهترین معادلات و استراتژیهای اتاق فکر ابرقدرتها را با تکان سر انگشتان خود عوض کنند.
گاه با تکان گهوارهای که روحاللهها، قاسمها و سیدعلیهای آن دنیا را تکان میدهند.
و گاه با یک خط و نشان؛ خطی که امتداد کربلاست و تا آسمان ادامه دارد.»
📝به قلم مائده مرادی
۳۰ خرداد ۱۴۰۴ | راهپیمایی جمعه خشم و نصر
#راویان_فتح_قدسیم
● جامعه رسانه اسلامی دانشجویان دانشگاه صداوسیما
نبض | توییتر | اینستاگرام | تلگرام
|| @iribu_jrad ||
https://eitaa.com/LookatEnd
https://ble.ir/LookatEnd
حواسمان به هم باشه... دیدن دیگری و دوست داشتن را تمرین کنیم.
https://eitaa.com/LookatEnd
https://ble.ir/LookatEnd
پسرم گفت: مامان چی کار کنم حوصله ام خیلی سر رفته.
- خب یه نقاشی بکش.
- چی بکشم؟
- هرچی که بهش فکر کنی حالت رو خوب کنه.
بعد کتابی از قفسه کتاب خانه ام برداشتم. کتاب خاصی مد نظرم نبود فقط می خواستم گوشی تلفنم را در دست نگیرم. حسین همینطور که نقاشی می کشید پرسید: مامان رنگ قرمز پرچم پایینه یا بالا؟
گفتم: پایین.
صفحه های کتاب را همینطور ورق می زدم حواسم به پسرم بود که خیلی جدی در حال کشیدن نقاشی اش مداد های رنگی مختلف را از جامدادی اش بیرون می آورد. نمی دانم جمله کتابی بود یا جایی دیگر دیده بودم یا شاید کسی آنرا جایی گفته بود، اما جمله همینطور مقابل چشمانم جلو و عقب می رفت: «عیار آدم ها در روزهای سخت مشخص می شود.»
پرت شدم به روز های قبل، به ماه ها و سالهای گذشته، به مرور کردن آدم ها، به یادآوری حرف هایشان، به ادعاهایشان و همینطور که پسرم نقاشی اش را می کشید آدم های بزرگ و کوچکی که می شناختم مقابلم مصور شدند مثل نقاشی پسرم رنگی و زنده. نقاشی پسرم تمام شد. آنرا که با افتخار نشانم داد.
لبخند پهنای صورتش را فرا گرفت. گفت: *ایران قدرت جهان*
چه ترکیب زیبایی! بعدها اگر این جمله از خاطرم گذشت حتما به یاد خواهم آورد در سی و یکم خرداد، وقتی ایران در روزهای سختش بود این را حین نقاشی کشیدن پسرم جایی نوشتم که یادم نرود «آدم ها هم عیار دارند!»
#مریم_فرخ_نیا
#وطن
https://eitaa.com/LookatEnd
https://ble.ir/LookatEnd
صدای مهیب انفجار که به گوشم رسید، نه فقط چند ساختمان مجاور، بلکه بتهای درونم را هم از هم فرو پاشید. گاهی به انفجاری نیاز داری که انقلابی در خود به پا کنی. وهمی که خیال میکردم این زندگی فانی دنیا، بینهایت است. اینکه گمان میکردم جناب عزرائیل، بنده را به جا نمیآورد و غرق کار و مشغولیتها، صبح را به امید شب و شب را به امید صبح سپری میکردم؛ همه در یک لحظه ویران شد! موج انفجار، تمام ساختمان را لرزاند، فکر اینکه چند دقیقه یا حتی چند ثانیه دیگر ممکن است برای همیشه فرصت زندگی در این دنیا را از دست بدهم، تمام معادلات ذهنیام را بهم زد. در ثانیهای تمام زندگیام از جلوی چشمانم عبور کرد. لحظهای بعد خودم را به همراه تمام آرزوها و برنامههای آیندهام زیر بار آوار ساختمان تصور کردم. چرا که در نهایت آنکه از آوار بیرون کشیده میشود، جسمی است بیجان! اما آنچه در لابلای میلگرد و تیرآهنها جا میماند علاقهایست که پیگیریش نکردم، کارهاییست که انجام ندادم، محبتیاست که ابراز نکردم و تا دلت بخواهد حسرت و آرزو!
گرچه زمانهی جنگ است و بیش از همه دلتنگ زندگی معمولی شدهام، اما حقیقت این است که من دیگر معمولی نیستم! چرا که از پس تجربهای برآمدهام که مرا از کسانی که این تجربه را نداشتهاند متمایز میکند. چرا که من حالا قیمت زندگی را به قدر لحظه به لحظه آن درک کردهام و این فهمی نیست که در هر مکان و زمانی، رایگان به دست بیاید؛ بهایش داغ است! داغ دوست، داغ آشنا، داغ هموطن.. و از همه مهمتر، داغ وطن.
در آخر اگرچه جنگ هم دیر و زود دارد و هم سوخت و سوز، اما پایانش قطعی است. ولی از من، منی باقی میماند کمی شجاعتر، کمی صبورتر و کمی مهربانتر که قدر زندگی را بیشتر میداند… به شرط حیات.
#زهرا_باقری
#معنای_زندگی
https://eitaa.com/LookatEnd
https://ble.ir/LookatEnd
هیچ وقت اینقدر نزدیک و از این زاویه، ترس را ندیده بودم. پنجره اتاق منتهی به نور ماه به دلم آرامشی عجیب می دهد، وقتی برای نماز عاشقی صبح با صدای مهیب و ترسناک بیدار می شوم، متوجه استرس های این چند روز می شوم. خوابگاه است دیگر!
صدای تیک تیک ساعت قلبهایمان را رنجور کرده است، خبرها پشت هم ردیف میشوند و شهادت خبری است مداوم در جریان... احساسی از فخر، ترس و دلتنگی داشتم؛ معجونی از عجیب ترین حس های دنیا.
با دوستانم همکلام شده بودم؛ آیا در سمت درست تاریخ ایستاده ایم؟ در دل همه ما ایران عزیز است که به آن افتخار میکنیم.
جواب سؤالها دلم را آرام کرد اما چرا این همه ترس در من هست؟ ذهنم درگیر بود، درگیر هدف هایم، درگیر تمام ادعاهایم، ادعاهایی که سالها مرا به خود مشغول کرده بودند: آخر مگر سرباز آقا ترسو میشود؟ آیا ترس نشانه ضعف ایمان نیست؟ چه بلایی سرم آمده؟ نمیدانستم.
رفتم سراغ سخنرانیهای اساتید اخلاق؛ همیشه صوتهایشان را با اشتیاق فراوان گوش میدادم و برای دوستانم هم با شوق فراوان تعریف میکردم. اما اینبار با شنیدن این سخنرانیها باز هم حالم خوب نشد! در خودم فرو رفتم و ماندم...
خودم را می کاوم: قلبم، همه وجودم، ذهنم، حرفهای پنهانیام... مدتهاست به دنبالش هستم. در انتهای افکارم او را می طلبیدم؛ هدفی که قلبم را مدهوش خودش کرده بود و دلم را امیدوار. تا به حال فکر نکرده بودم که من شاید توانایی رسیدن به آن را ندارم و شاید هم خیال باطلی است. دنبال امام خودم میگردم، امامی که جریان قلبی ام را به او گره بزنم.
یکباره *حسبنا الله و نعم الوکیل* از درونم بر ذهنم جاری شد. آرامش آمد.
#منتظر
#معنای_زندگی
https://eitaa.com/LookatEnd
https://ble.ir/LookatEnd
به اسفند۱۴۰۳ فکر میکنم، به خاطرات قشنگم در ۱۰روزی که خادم یادمان هویزه بودم. به ۱۹ سالگی که در اینجا شروع شد. انگار هنوز صدای بچه ها می آمد که حین کار میخوانند: «من اصلاً اومدم برات شهید بشم، تا تو قلب مادرت عزیز بشم.»
من رزمندگان جبهه هارا ندیدهام، اما خادمان هویزه را دیدهام که برای خادمی شهدا چطور از یکدیگر سبقت می گرفتند و برای بیشتر کار کردن داوطلب می شدند، شعارشان هم این بود «کار زمین مانده برای من است.»
روی صندلی کفشداری نشسته ام و با دیدن یادمانی که خالی از جمعیت است و خبر از آخرین لحظات خادمیمان میدهد بغضم میشکند. حال چه می کنم در فراغشان. در فراغ بهشتی که وصالش تمام دلخوشی این روزهای من است؛ اصلا هویزه! آیا باز هم همدیگر را خواهیم دید؟ آخر شنیدهام به حرمت بیحرمتی شده است. دوست دارم راست نباشد.
دشمن از اینجا میترسد؛ ما به اینجا می گوییم دانشگاه هویزه. خب، حقیقت این است که دانشگاه فقط در تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و... نیست، اتفاقاً دانشگاه اصلی اینجاست؛ جایی که درس مقاومت می دهد. حماسه شهدای هویزه درس استقامت داد به سایر رزمندگان ما در کربلای جبههها، الگوی مقاومت شد برای برادرانمان در لبنان.
شب از نیمه گذشته است به عکس شهید علم الهدی نگاه می کنم: سید حسین! می بینی دشمن از این حرم که چهل سال است به دنیا درس مقاومت می دهد چطور می ترسد؟! کاش بودی و مانند محرم سال ۴۲ پرچم *إن الحیاة عقیدة و جهاد* را مقابل مستکبران عالم بلند میکردی. حالا ما باید این پرچم را بالا ببریم.
با خودم زمزمه میکنم: *"یا فالق الاصباح ما را در راهی که این چنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما."*
#زهرا_عباس_پور
#تولد_۱۹سالگی
#هویزه
https://eitaa.com/LookatEnd
https://ble.ir/LookatEnd
منتظر بودم نوبتمان شود. چند نفری از بازنشستگان نیروهای مسلح کنار باجه کناری ام ایستاده بودند و درباره زمان واریز حقوقشان سؤال می پرسیدند. پیرزنی با پسرش آمد و به سختی خودش را به صندلی کناری من رساند. بوی عطرش ترکیبی از گلاب بود و چیزی که مرا به یاد حرم امام رضا(ع) انداخت.
پسرش گفت: «دی بیو ری ایی صندلیکو بشین ایور باد کولر می زنتت»
پیرزن نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «می مو کم کسیوم؟ مو از باد کولر میترسونه!»
پسرش رو به من کرد، سرش را تکان داد و روی همان صندلی نشست.
پیرزن از داخل کیف کوچکش تسبیحی درآورد و شروع به ذکر گفتن کرد. چادر روی سرش را کمی جلوتر آورد و درحالیکه سرش را نزدیک من کرده بود پرسید: «تونم کارمند نیروهای مسلحی؟»
لبخند زدم و جواب دادم: «نه مادر جان.»
سرش را تکان داد. در جیب کیفش به دنبال چیزی گشت و بعد یک بسته توری سبز کوچک آجیل مشکل گشا به سمتم گرفت.
ـ- به حق امام حسین، خدا خوش هوای بچه های ای مملکت داشته باشه.
- شما نظامی هستید؟
تسبیح را در مشتش گرفت و با غرور خاصی گفت: «نه. ولی خدا بیامرزن امواتت شوهروم نظامی بید
پسرامم نظامین. فقط ای پسر کوچیکوم که باهامن مهندسه. الان هر سه تاش آماده باشن بوشهر، تهران، اصفهان.»
با نگرانی با صدای آهسته تری پرسیدم: «دلتون شور پسراتون رو نمیزنه، نگرانشون نیستید تو این شرایط؟»
خندید، آستین دست چپش را بالا زد. مچ بندی که به دستش بود را نشانم داد؛ یک پرچم ایران که رویش با خط کودکانه ای نوشته بود: *جانم فدای ایران*
بعد همینطور که آستینش را پایین می آورد آرام گفت: «پسر بزرگ کردوم سی همچی روزایی دهیی! دیگه از جون عزیزتر چنن موجونوم هم میدوم سی کشوروم. هااا می مو چه کم از ام البنین داروم!»
چشمانم خیس از اشک شد. دستم را روی زانویش گذاشتم بی آنکه بتوانم کلامی بر زبان بیاورم فقط به چشمانش نگاه کردم.
صدایی شماره نوبت مرا خواند. پیرزن به کاغذ شماره در دستم نگاه کرد و گفت: «دهیی نوبت تونن!»
از جایم که بلند شدم دستم را گرفت و گفت: «فقط سیشون دعا کن خدا بزرگه. دل محکم کن آخرش حتما خوشن.»
عطر خوش گلاب همه جا را فرا گرفته بود.
#مریم_فرخ_نیا
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://ble.ir/LookatEnd