نگاه من به سرانجام است...
ساعت حدود دو شب است. صدایش ، منظم و تندتند می آید. تالاپ، تالاپ. سرم را چسبانده به سینه اش و دست هارا محکم دورش حلقه کرده . سر را بالا می گیرم تا صورت نمکی اش را ببینم. لبخند ظریف و دخترانه ای میزند، چشمانش را می بندد و سرم را دوباره به خودش می چسباند. نمی دانم چرا گوشه چشمم تر می شود. این شب ها به خاطرجنگ تصوراتم ناجور است. اگر صدای قلب این گنجشک را نشنوم ، زنده می مانم؟
به قول پیرزاد، وَرِ قاطع ذهنم می گوید: «باید این توهمات را رها کنم.» ور نگران جواب می دهد: «اما...آخر این تصویرها برایم آشناست.»
ذهنم در کسری از ثانیه به غزه می رود. چشمان ترسیده و بی پناه آن کودک را دوباره می بینم. یعنی توی آن لحظه که بالای سرش پهپاد آمد، صدای قلبش چه طور بود؟ مگر یک قلب کوچک، چه قدر می تواند تند بزند؟ مادرش، صدای قلب مادرش، چشمان مادرش، وجود مادرش... نمی توانم باور کنم، یعنی این مادر سال هاست که این طور می خوابد؟ چطور زنده مانده و چرا دوباره بچه آورده؟ چه طور درکش کنم؟
دست های دخترک روی سرم سنگینی می کند. انگار بالاخره خوابش برده. آرام جدایش می کنم، از بیخوابی و سردرد سمت گوشی می روم.
پیام آمده:《الله اکبر، اصابت موشک های ایرانی به یک مقر نظامی در قدس اشغالی》گونه هایم از شوق خیس می شود. احساس قوت می کنم، دلم زنده می شود و لبخند محوی کنج لبم می نشیند. شبی را تصور می کنم که نزدیک است. شبی که همه ی بچه ها و مادرهای جهان آرام می خوابند. ذکر می گویم، تمام دل را متوجه آقایی می کنم که با آمدنش آرامش به دل همه ی مظلومان جهان می ریزد . چشمانم را می بندم . ضربان دلم متعادل شده، و چشمانم سنگین می شود و لب هایم تکرار می کند *ای صاحب زمین و زمان ادرکنا*
#فاطی
#مادر
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
روز به روز مفهوم زمان برایم تغییر میکند. بخصوص وقتی سراغ مفاهیم دینی میروم. به مفهومی مثل قیامت فکر میکنم که *نزدیک است*! در سخنان کنشگران اصلی چه در آمریکا چه در اسراییل و چه در ایران میخوانم و میشنوم که در این «جنگ آخرالزمانی» پیروزی «نزدیک است» گویا باید آماده شد اما برای چه زمانی؟
زبان رمزواره دین همیشه مرا گیج میکند. و اصلاً مگر میشود غیر از این باشد! اینکه انسان رشد یافته در لحظه باید زندگی کند؛ تحمل بار سنگین بی مکانی و بی زمانی را بر دوش میکشد. و این جاست که مفهوم *لحظه* این روزها رخی دیگر مینماید.
بازی فکری این روزهای من همینهاست. بین بود و نبود قدم زدن. بین داشتن و نداشتن نفس کشیدن. دیروز به زینب گفتم «زندگی همیشه غیرقابل پیش بینی بوده. چه کسی میدانسته لحظه بعد چه چیزی در انتظار اوست؟ اما انگار شرایطی مثل جنگ بعضی چیزها که فراموش شده را جلوی چشمهایمان آورده و همین عامل پیش بینی پذیری را بیشتر کرده است.»
لحظه سرمایه انسان است و *اندیشه* بستر تفسیر همه چیز است که عمق زیستن را معین میکند و معنا میبخشد به لحظه ها؛ لحظه های ترس و امید، لحظه های رها شدگی و توکل، لحظه های شک و یقین...
#میم_ب_حقیر
#معنای_زندگی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
و همسران بسیاری که پس از این باید هم مادر باشند هم پدر و هم شیرزن بمانند!
#زن
#مادر
#رامین_نصیری
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و کودکان بسیاری باید پس از این با خاطره پدر عمر را سر کنند.
#پدر
#شهید_دالایی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : راوینا- روایت مردم ایران
همسایهی اروپایی
عمان ساکنیم. قبل از جنگ آمدم ایران و با بسته شدن خطوط هوایی ماندگار شدم. من اینجا و همسر و فرزندان آنور آب...
یکی از همسایههای ما توی عمان، مردیست بور و چشم رنگی. از همان اروپاییها یا شاید هم آمریکاییهایی که ایرانیها برایش سر و دست میشکنند. در این چهار سال، فقط گهگداری بین راهرو و توی آسانسور به هم بر خوردهایم دیداری در حد یک کلمه، "های، هلو"
با بچهها و آقای همسر هم همینطور. نمیدانم چرا هیچ وقت معاشرتمان از این حد فراتر نرفت. نمیدانستیم اسمش چیست؟ کجاییست؟ کلا بود و نبودش را حس نمیکردیم. دیروز سر صبح آمده در خانه، خندان و خوشحال. کیک تولدی در حد ده پانزده نفر را به عنوان پیشکش با خود آورده بود. در جعبه را که باز کرد روی کیک نوشته بود درود بر ایران و مردمش. با آقای همسر دست داد و یک دنیا تشکر کرد بابت این ایستادگی در مقابل قلدرهای بینالمللی. تازه امروز ما فهمیدیم مرد همسایه بلژیکی است.
معصومه محمودی
جمعه | ۳۰ خرداد ۱۴۰۴ | #قم
روایت قم
@revayat_qom
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
در این روزها هربار که اخبار را میخواندم، اگر اتصالات اینترنت یاری میکرد حتما سری هم به چتهای کانال و گروه تلگرامی نوجوانان و جوانانی میزدم که چند ماه پیش کشفشان کرده بودم و بعد از تهاجم دشمن، غافلگیرم کردند.
خواندنشان به طرز عجیبی آرامم میکرد، فارغ از ادبیات خاصشان؛ پخته، فهمیده و حتی گاهی سنجیده حرف میزدند. شاید سنجیدهتر از برخی دیگرانی که بزرگترهای این فضا محسوب میشوند.
یکیشان ناشناس پیام داده بود که: «عمو یه متن قشنگ دیدم میگفت که، اگر شما با چوپان مشکل دارید دلیل نمیشه گرگ دوستتون باشه!»
گاهی هم ویدئوهای شلیک و اصابت موشکهای ایران را به اشتراک میگذاشتند و با موشکها حال میکردند و من هم با موشکها و حالِ آنها، کیفور میشدم.
شاید عدهای ندیده باشند یا نخواهند ببینند، اما من دیدم که این جوانانی که طرفدار پروپاقرص گروهی از کیپاپ بودند به یکدیگر میگفتند: «تفرقه افکنی نکن، همه ما الان تو یه خاکیم تو یه وطنیم» ، «نشنوم کسی بگه اینا و اونا، کلمه درستش: «ما» ».
حالا چند روزی هست که به کانال و حرفهایشان دسترسی ندارم و کمتر کیفور میشوم اما خیالم راحت است که این دوستانِ تازهام هستند و فکر میکنند. دوستانی که گویی هدیه جنگ بودند به من و اگر صادق باشم باید بگویم که پیش از این خیال نمیکردم این همه نقطهی اشتراک با یکدیگر داشته باشیم و اینگونه برایم امیدآفرینی کنند.
#فاطمهساداتشیخالاسلامی
#آدمهایزِد
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
به من گفت «زیادی هیجانی شدی برای آرامش خودت تند تند می نویسی. حواست به دوروبرت نیست ولی نوشته هایت مثل تخلیه انرژی است. بعداً که آروم شدی میبینی فقط تو بودی که حرف زدی، تو خودت رو جلو انداختی، خودت رو سوزوندی. مثل اینکه جلوتر از روضه خون سینه زدی؟!»
گفتم: «من از وطن می نویسم. خط قرمز همه ما وطن است این خاکی که برای حفظ وجب به وجب آن خون ها ریخته شده، رشادت ها و ایثارها به خود دیده، من از وطن ننویسم از چه بنویسم؟»
گفت «حواست باشد برای این کارها هیچ کس مدال گردنت نمی اندازد. ببین چند نفر از آدم های بزرگی که دوروبرت هست یک استوری گذاشتند
یک خط در مورد این موضوع نوشتند. آنها زرنگند، آنها می دانند این بازی ربطی به من و تو ندارد. منتظرند ببینند در نهایت کدام سمت وزنه اش سنگین است، به همان طرف بروند. بعد از تو و امثال تو این روزها، فقط سپری می سازند برای گرفتن ضربه ها به خودشان. بیچاره تو خیلی جو گیر هستی که فکر می کنی کسی تو را جدی می گیرد. خیلی ها الان منتظرند که دستشان به امثال تو برسد و همه خشم هایشان را سرت خالی کنند.»
گفتم: «چه وزنه ای سنگین تر از وطن! یعنی اینقدر بیشعورند که تشخیص نمی دهند وطن یعنی همه چیز. یعنی هویت! این آدم هایی که تو مثال زدی همان ها هستند که قبل ترها شناخته بودیمشان. همان ها که برای منفعت خودشان، حق من وتو را پایمال کردند. برایشان فقط خودشان مهم بود. مرا با آنها که دم از انسانیت میزدند و در عمل به هیچ ارزش انسانی پایبند نبودند مقایسه نکن!»
خندید. سرش را تکان داد و گفت «تو ساده ای!»
به نقشه ایران نگاه می کنم. به شمالش، به جنوبش. به تمام پستی و بلندی های غرب و شرقش. بلند می گویم «بگذار بگویند من ساده ام. ولی من وطنم را بیش از جانم دوست دارم. اگر از او ننویسم. از چه بنویسم؟!»
#مریم_فرخ_نیا
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
به من گفت «زیادی هیجانی شدی برای آرامش خودت تند تند می نویسی. حواست به دوروبرت نیست ولی نوشته هایت مثل تخلیه انرژی است. بعداً که آروم شدی میبینی فقط تو بودی که حرف زدی، تو خودت رو جلو انداختی، خودت رو سوزوندی. مثل اینکه جلوتر از روضه خون سینه زدی؟!»
گفتم: «من از وطن می نویسم. خط قرمز همه ما وطن است این خاکی که برای حفظ وجب به وجب آن خون ها ریخته شده، رشادت ها و ایثارها به خود دیده، من از وطن ننویسم از چه بنویسم؟»
گفت «حواست باشد برای این کارها هیچ کس مدال گردنت نمی اندازد. ببین چند نفر از آدم های بزرگی که دوروبرت هست یک استوری گذاشتند
یک خط در مورد این موضوع نوشتند. آنها زرنگند، آنها می دانند این بازی ربطی به من و تو ندارد. منتظرند ببینند در نهایت کدام سمت وزنه اش سنگین است، به همان طرف بروند. بعد از تو و امثال تو این روزها، فقط سپری می سازند برای گرفتن ضربه ها به خودشان. بیچاره تو خیلی جو گیر هستی که فکر می کنی کسی تو را جدی می گیرد. خیلی ها الان منتظرند که دستشان به امثال تو برسد و همه خشم هایشان را سرت خالی کنند.»
گفتم: «چه وزنه ای سنگین تر از وطن! یعنی اینقدر بیشعورند که تشخیص نمی دهند وطن یعنی همه چیز. یعنی هویت! این آدم هایی که تو مثال زدی همان ها هستند که قبل ترها شناخته بودیمشان. همان ها که برای منفعت خودشان، حق من وتو را پایمال کردند. برایشان فقط خودشان مهم بود. مرا با آنها که دم از انسانیت میزدند و در عمل به هیچ ارزش انسانی پایبند نبودند مقایسه نکن!»
خندید. سرش را تکان داد و گفت «تو ساده ای!»
به نقشه ایران نگاه می کنم. به شمالش، به جنوبش. به تمام پستی و بلندی های غرب و شرقش. بلند می گویم «بگذار بگویند من ساده ام. ولی من وطنم را بیش از جانم دوست دارم. اگر از او ننویسم. از چه بنویسم؟!»
#مریم_فرخ_نیا
#وطن
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 معرفی کانال : جان و جهان
شایعه شده بود که ممکن است چیزی شبیه پیجرهای لبنان در ایران هم اتفاق بیفتد.
من که معروف بودم به اینکه از هر چیز ترکیدنی حتی بادکنک میترسم، به گوشی به چشم بمب نگاه میکردم. هر لحظه منتظر بودم منفجر شود.
برای نماز صبح که بیدار شدم هنوز گوشی سالم بود. فقط یک متر از خودم فاصله داده بودم. نماز را در آرامش خواندم. سورهی فتح را میخواندم که صدای بلندِ مردی توی خانه پیچید: «پانزده دقیقه» بدون هیچ توضيحی. صدا از گوشی من نبود. بیخیال شدم و خواندن سوره را ادامه دادم. هنوز تمام نشده بود که دوباره همان صدا تنم را لرزاند. این بار گفت: «ده دقیقه!»
به جز دقیقهشمار انفجار بمب چیزی به ذهنم نرسید. فقط این بار فهمیدم که صدا از گوشی پدرشوهرم است که توی هال خوابیده. استرس مانع خجالتم شد. بیدارش کردم و آرام پرسیدم: «این ده دقیقه، پونزده دقیقه چیه گوشیتون میگه؟»
توی همان خوابآلودگی خندید و گفت: «میگه چند دقیقه مونده به طلوع آفتاب!»
نفس راحتی کشیدم. بد و بیراهی نثار سازندهی برنامهاش کردم و رفتم که بخوابم.
هنوز کامل نخوابیده بودم که شنیدم: «پنج دقیقه!»
#عذرا_محمدبیگی
#روایت_زنانه_جنگ
#بمب_ساعتی
اینجا هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🌱
https://ble.ir/janojahan
🎯 *معرفی کانال* : جان و جهان
شایعه شده بود که ممکن است چیزی شبیه پیجرهای لبنان در ایران هم اتفاق بیفتد.
من که معروف بودم به اینکه از هر چیز ترکیدنی حتی بادکنک میترسم، به گوشی به چشم بمب نگاه میکردم. هر لحظه منتظر بودم منفجر شود.
برای نماز صبح که بیدار شدم هنوز گوشی سالم بود. فقط یک متر از خودم فاصله داده بودم. نماز را در آرامش خواندم. سورهی فتح را میخواندم که صدای بلندِ مردی توی خانه پیچید: «پانزده دقیقه» بدون هیچ توضيحی. صدا از گوشی من نبود. بیخیال شدم و خواندن سوره را ادامه دادم. هنوز تمام نشده بود که دوباره همان صدا تنم را لرزاند. این بار گفت: «ده دقیقه!»
به جز دقیقهشمار انفجار بمب چیزی به ذهنم نرسید. فقط این بار فهمیدم که صدا از گوشی پدرشوهرم است که توی هال خوابیده. استرس مانع خجالتم شد. بیدارش کردم و آرام پرسیدم: «این ده دقیقه، پونزده دقیقه چیه گوشیتون میگه؟»
توی همان خوابآلودگی خندید و گفت: «میگه چند دقیقه مونده به طلوع آفتاب!»
نفس راحتی کشیدم. بد و بیراهی نثار سازندهی برنامهاش کردم و رفتم که بخوابم.
هنوز کامل نخوابیده بودم که شنیدم: «پنج دقیقه!»
#عذرا_محمدبیگی
#روایت_زنانه_جنگ
#بمب_ساعتی
اینجا هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🌱
https://ble.ir/janojahan