یارم تویی به عالم، یار دگر ندارم
تا در تنم بود جان، دل از تو برندارم
دل برندارم از تو، وز دل سخن نگویم
زان دل سخن چه گویم، کز وی خبر ندارم
من فکر میکردم خیلی آدمِ صبوری هستم ..
قبل از اینکه توی خلوتم،
شروع کنم به اشک ریختن
و اقیانوس کردنِ اونجا ،
که چرا نمیشه دوباره ببینمت و دلتنگتم !؛