「یحیی」
#پارتچهار
-«اسمم پریزاده»
از گوشه چشمم نگاهش کردم.
-«اسم قشنگیه»
نزدیکتر شد.
-«مشخصات پسرتون میگید؟»
ایستادم. آب دهانم را به سختی قورت دادم.
-«قد متوسط، موهای قهوهای، چشمهای مشکی و یه زخمم روی پیشونیش»
چشمهایش به خودم رفته بود. موسی همیشه میگفت:«از اینکه مثل چشمهایتو یکی دیگه دارم، خوشحالم.» من هم میخندیدم و نمیگفتم که چقدر از این تعریفاش خوشم میآید.
پریزاد آمد حرفی بزند که قدمهایم را تندتر کردم. سکوت کرد. خورشید مستقیم به زمین میتابید. نفسم به سختی بالا آمد. پریزاد هم حال خوشی نداشت. صدای اذان از داخل موکبها پیچید. ایستادم و نگاهی به اطراف کردم.
پریزاد نفسزنان گفت:«بریم نماز؟»
سرم را تکان دادم و سمت موکب کوچکی قدم برداشتم. وضوخانه انتهای موکب بود. قطرات آب که روی صورتم ریخت، انگار دوباره جان گرفتم.
-«من میرم یه چیزی بگیرم تا بخوریم»
نگاهی به چشمهای درشت و مشکیاش انداختم. لبخندی زدم. پریزاد دور شد. از وضو خانه بیرون آمدم و گوشه موکب نماز خواندم. وقتی سلام نمازم را دادم، پریزاد با دو کاسه آش ایستاده بود.
-«آش رشته با نعناع زیاد، دوست دارید؟»
ظرف آش را از دستش گرفتم که پرسید:«همسرتون کجان؟»
بغضم را خوردم.
-«زیر خروارها خاک»
پریزاد سرفهای کرد و گفت:«فوت شدن؟»
کاسه آش را روی زمین گذاشتم و به دیوار آجری تکیه کردم.
-«بنّا بود. دو سال پیش از یه ساختمون دو طبقه افتاد و طحالش پاره شد»
-«خدا رحمتشون کنه... چطور باهم آشنا شدید؟»
چشمهایم را بستم. ذهنم به هفده سال پیش رفت.
-«کارگر بابام بود. یه بار از بابام میخواد تا یه مورد خوب بهش معرفی کنه. بابام که خیلی سال بود میشناختش و میدونست آدم با خدایی هست من رو بهش معرفی کرد»
-«خب»
پوزخندی زدم و دست تپل پریزاد را گرفتم.
-«فردا با مامانش اومد خونمون. منم دیدم مرد خوبیه و جواب مثبت بهش دادم. یه ماه بعد هم رفتیم سر خونه زندگیمون»
سرم را بلند کردم. چشمم افتاد به مردی که آنسوی موکب ایستاده بود. میخکوب شدم.
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتپنج
از جایم پریدم. چادرم زیر پاهایم سر خورد و افتادم. سرم را بالا آوردم. او رفته بود. دستم را روی سرم گذاشتم و بلند شدم. چادرم را مرتب کردم.
-«بریم؟»
پریزاد بیهیچ حرفی بلند شد و دنبالم آمد.
-«کسی رو دیدید؟»
نفسم را بلند بیرون دادم.
-«موسی اوضاع مالی خوبی نداشت، برای همینم ما رفتیم اتاق کوچکیه خونه مادر شوهرم زندگیمون رو شروع کردیم. خدابیامرز مادر شوهرم زن خوب و با خدایی بود. هوام رو داشت. شده بودیم مثل یه مادر و دختر... یک سال از زندگیمون گذشته بود که پچپچهای مردم شروع شد. ما هنوز بچه نداشتم. هر دوتامون بچه میخواستیم ولی نشد. یک سال شد، پنج سال...»
آب دهنم را قورت دادم و ادامه دادم:«تا اینکه یه سال خدا قسمت کرد و اومدم عراق، همون موقع با خودم نیت کردم اگه تا سال دیگه بچهدار بشم هر سال اربعین کربلا بیام. خدا اون سال یحیی رو بهمون داد»
نگاهی به پریزاد انداختم. پریزاد لبخند پهنی زد و گفت:«حواسم هست سوالم رو جواب ندادیدا»
چیزی نگفتم. نمیدانستم که چی باید بگویم؟ اینکه من یک مرد چاق و با ابروهای پرپشت و خال گوشتی روی پیشانیش دیدم و مثل جنزدهها رفتار کردم.
سکوت بینمان حاکم شد. چشمم را به اطراف چرخاندم. پسر تپل، دستهای کوچکش را سمتم دراز کرد و شکلاتی را مقابل چشمهایم گرفتم. لبخند زدم. شکلات را گرفتم و بلافاصله داخل دهانم گذاشتم. مزهی تمشک زیر زبانم پیچید. پریزاد دستی روی شانهام کشید.
-«کامتون که شیرین شد، نمیخواید بقیه قصه رو بگید؟»
لبخندی زدم و روی صندلی کهنه کنار مسیر نشستم. پریزاد هم کنارم نشست.
-«نه ماه سختی رو پشت سر گذرونیدم. همه میگفتن تهش این بچه برای تو بچه نمیشه، اما من توکلم به خدا و امام حسین (ع) بود. به هر حال گذشت تا یحیی به دنیا اومد»
پوزخندی زدم.
-«بچه خوشگلی بود ولی همش یک کیلو بود. لای پر قو بزرگش کردم تا اینکه سه سالش شد. یه روز که از خواب بلند شدم، دیدم بچم توی تب داره میسوزه. هر کاری کردم خوب نشد، بردمش دکتر اما دکترها نفهمیدن این بچه چشه»
سرم را بالا آوردم و نگاهی به پریزاد انداختم. دستی به گونههایش کشید و آهسته گفت:«چیزی شده؟»
نفسم را عمیق بیرون دادم و از جایم بلند شدم.
-«دیگه استراحت بسه»
پریزاد دستش را سمتم دراز کرد. دستم را تکیهگاهش قرار دادم و او بلند شد.
-«خب؟»
-«خب اینکه، ما مگه جز ائمه کسی رو داریم؟ وقتی بچم رو توی اون حال دیدم، رفتم سراغ مش حسن، مداح محلهمون بود. عصر همون روز، یه روضه گرفتم و همه رو دعوت کردم. از فرداش رو به روز حال یحیی بهتر شد.»
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتشش
دستی به روسریام کشیدم. نگاهم را از صورت پریزاد گرفتم و به دوردست دوختم. آدمها مثل موج میرفتند و میآمدند؛ ولی من انگار ایستاده وسط طوفان بودم.
-«سرت درد نگرفته؟»
پریزاد خندید.
-«اگه منظورتون از حرفهاتونه باید بگم که نه»
-«دیگه چی بگم دختر جون؟ گمونم هر چی داشتم، تو این چند روز ریختم بیرون...»
پریزاد نزدیکم شد و آهسته گفت:«یحیی چه جور بچهایه؟»
چشمم را بستم، انگار داشتم تصویرش را از ته ذهنم بیرون میکشیدم.
-«عاشق»
-«عاشق؟»
به چشمهای گرد شده پریزاد چشم دوختم.
-«آره، عاشق اهلبیت... از بچگی یادش دادم موقع بلند شدن بگه یاعلی(ع)، ترسید بگه یا ابوالفضل(ع). گاهی وقتا که خیلی گریه میکرد براش مداحی میخوندم. باور میکنی آروم میشد؟»
آن شب مثل فیلم در ذهنم خودنمایی میکرد.
-«یه هئیت توی روستامون بود به خاطر فضای قدیمی و روضهخونش همه دوستش داشتن. یه بار که رفتیم هیئت، یحیی هنوز شش سالش نشده بود. همین که چراغها رو خاموش کردن و نوحهخونی شروع شد، یحیی زیر گریه زد. بعد از روضه هم همچنان گریه میکرد. سعی کردم با قورمهسبزی آرومش کنم ولی نشد.»
نگاهی به آسمان کردم. هوا داشت تاریک میشد. امروز، دومین روز بود که یحیی را گم کردم. بغضم را خوردم.
-«میگفت مامان من چرا اون موقع نبودم؟من میخوام به امام حسین(ع) کمک کنم... براش توضیح دادم که ما شیعیان یه امام غایب داریم»
لبم را با زبانم تر کردم.
-«اون شب خوابید روی سینهام و مدام گفت: مامان من میخوام یار امام زمان(عج)بشم»
-«خوش به حالتون»
دستی به گونه خیسم کشیدم و لبخند پهنی زدم.
-«این که بچم گمشده؟»
پریزاد نزدیکم شد و دستش را دور کمرم حلقه کرد. نفسم را بیرون دادم و محکم بغلش کردم. ناگهان بوی یحیی وارد بینیام شد. سرم را بالا آوردم. خبری از یحیی نبود. بوی پریزاد بود.
-«منظورم این که بچهای تربیت کردید که عاشق اهلبیته»
این را گفت و خودش را از من جدا کرد.
-«استراحت کنیم؟ وقت نمازه»
چشمهایم را به نشانه موافقت بستم. دعا کردم اینبار، وقتی چشمهایم را باز میکنم، یحیی پیدا شده باشد.
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتهفت
سمت موکبی که آن طرف طریق بود، قدم برداشتیم. نگاهی به موکب کردم. موکب قدیمی و خلوتی با دیوارهای ترکخورده بود. بوی نم وارد بینیام شد. نفس عمیقی کشیدم. آرام سمت قفسهای که مهرها به ردیف داخلش قرار داشتند، حرکت کردم. مهرای را برداشتم و نمازم را شروع کردم. وقتی نماز تمام شد، دستی به صورت خیسم کشیدم. نمیدانستم از فضای موکب است یا دل شکستهام، فقط میدانستم این نمازم با بقیه فرق داشت. سرم را روی مهر گذاشتم. پیشانیام به مهر که خورد، انگار صدای یحیی داخل گوشم پیچید.
-«مامان، اینجوری باید بگی سبحان ربی الاعلی؟»
یحیی از وقتی هفتسالش بود، با من نماز میخواند. وقتی هم که نمازش تمام میشد، محکم بغلم میکرد و از من بابت اینکه نماز یادش دادم، تشکر میکرد. دلم میخواست یکی بیاد از خواب بلندم کند. یحیی را ببینم که دستش را روی دستم میگذارد و صدایم میزند، اما نبود. هیچجا نبود.
-«قبول باشه مامان»
با صدای پریزاد به پشت برگشتم. پریزاد لب قرمزش را با زبانش تر کرد و بلافاصله گفت:«ببخشید، مریم خانم»
لبخندی زدم و دست پریزاد را گرفتم.
-«بریم؟»
پریزاد آرام گفت:«باشه»
از جایم بلند شدم و راه افتادم. پریزاد هم پشت سرم آمد.
نگاهم به تابلوی سفیدی گره خورد. تصاویر در ذهنم زنده شدند.
-«وقتی موسی مرد، من داغون شدم. موسی همیشه کنارم بود و اجازه نمیداد که احساس بدبختی و بیپولی کنم. حالا با مرگش مونده بودم که چه کار کنم؟ اصلا زندگی بدون اونم میشد؟ اون روزها کارم شده بود، گریه...تا اینکه یه روز به خودم اومدم، دیدم که یحیی دیر خونه میاد. خودم رو آماده کردم که حسابی تنبهایش کنم. بچم وقتی اومد خونه جون حرف زدن نداشت. دلم نیومد که دعواش کنم. شب ازش پرسیدم که بعد از مدرسه کجا رفته بود؟ سرش رو زیر انداخت و شمرده گفت که سرکار میره...»
گوشههای چادرم را محکمتر گرفتم و ادامه دادم:«توی میوه فروشی کار میکرد و با حقوقش مایحتاج خونه رو میخرید»
سرم را پایین انداختم. قدمهایم سنگین شده بود. آهسته گفتم:«بعضیها زود بزرگ میشن»
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتهشت
نسیمی گرم، گوشه چادرم را تکان داد. صدای پاهایی که به خاک میخوردند، آهنگی غمزده و بیکلام بود. نگاهی به اطراف انداختم. پیرمردی با پارچ پلاستیکی رنگ و روفته پر از دوغ ایستاده بود. نزدیکش شدم و دو تا لیوان گرفتم. جرعهای نوشیدم. طعم ترشی خاص زیر زبانم رفت. لیوانی را به پریزاد دادم. کنار یکدیگر روی جدول نشستیم. چشمم را به زائران دوختم. پیرزنی با پای زخم، از کنارمان رد شد. چهرهاش شبیه خاک بارانزده خسته و ترکخورده، اما نورانی بود.
نگاهی به پریزاد انداختم. در این مدت کم، حسابی به او وابسته شدم. انگار که سالهاست او را میشناسم. پریزاد شال نخیاش را جلوتر کشید.
-«تو تا حالا چیز با ارزشی گم کردی؟»
پریزاد خشکش زد. پاهایش را جابهجا کرد و نگاهش را از من دزدید.
با صدایی گرفته ادامه دادم:«حالم همینه. انگار روحم، یه جایی لای جمعیت گم شده... هیچکس حالم رو نمیفهمه، هیچکس اون بچه رو با اون صدای نازکش نمیشناسه...»
دستهایم را مشت کردم. صدای نفس کشیدن پریزاد را میشنیدم. سبک و بریده بود. بغضم را فرو دادم. رو به پریزاد گفتم:«میدونی یه حسی بهم میگه که وقتی رسیدم پیداش میکنم»
از گوشه چشم به پریزاد نگاه انداختم.
داشت با گوشه شالش بازی میکرد. گوشش با من بود، اما ذهنش انگار جای دیگری بود. خم شدم و کفشام را درست کردم.
-«راستی شما گفتید هر سال اربعین میاید؟»
لبخندی زدم و سرم را روی شانه پریزاد گذاشتم. گرما تنش به صورتم منتقل شد.
-«هر سال! از وقتی که یحیی یکسالش شد. مسیر سختیه ولی شیرین مثل خرما، شاید هم توت... اذیت میشی، شاید هم وقتی رسیدی خونه بگی که هیچجا خونه آدم نمیشه»
چشمهایم را بستم و نفسم را محکم بیرون دادم.
-«ولی یه چیزی با اولین سفر تغییر میکنه، از اون به بعد تا اسم امام حسین(ع) و کربلا میاد، دلت هری میریزه. تمام خاطراتت زنده میشه. با خودت میگی یعنی میشه امسالم اربعین بیام؟»
سرم را از روی شانه پریزاد برداشتم. نگاهی به گونههای خیساش کردم و ادامه دادم:«اینکه میگن اونی که کربلا رفته بیشتر دلتنگه، راسته... منم باور نمیکردم تا اینکه اربعینش رو دیدم»
دستی روی سر پریزاد کشیدم و او را به خودم نزدیکتر کردم.
-«حالا نوبت توئه، پریزاد. تو هم یه چیزی توی دلت قایم کردی... بگو ببینم، چی تو رو تا اینجا کشونده؟»
پریزاد پلک زد. گلویش بالا و پایین رفت.
صدایش خیلی آرام بود، آنقدر که انگار داشت با خودش حرف میزد.
-«من...»
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتنُه
بوسهای به سرش زدم.
-«من چی بگم. ما بچه یتیما چه خبر داریم جز بیپدری و مادری»
بغضش ترکید. صدای گریهاش بلند شد.
-«بهزیستی جای بدی نیست. قشنگ بهت رسیدگی میکنن، اما مگه جای مامان و بابات رو میگیرن؟ خبر امثال من فقط درده، میخندی و ته دلت یه ناراحتی هست. سعی میکنی بهش فکر نکنی. چشمهاتو ببندی، اما مگه میشه چشم دل رو بست؟»
آرام خم شد و سرش را روی پاهایم گذاشت. زانوهایم کمی درد میکردند، اما اجازه دادم پریزاد راحت بخوابد.
-«دلت میفهمه یه چیزی این وسطه کمه... میفهمه دستی نیست که موهات رو مثل مادر شونه کنه. پدری نیست که اولین مرد زندگیت بشه. اسمت رو صدا بزنه و قند توی دلت آب بشه»
پریزاد دستی به گونههایش کشید و ادامه داد:«از دار دنیای فقط یه خاله دارم. اونم خاله واقعیام نیست. وقتی به سن قانونی رسیدم، اون بود که بهم جا داد. عاشقشم. میشینم و پا میشم براش دعا میکنم.»
دستم را ناخودآگاه سمت پریزاد بردم و سرش را نوازش کردم.
-«یه شب، یه آدم از خدا بیخبر برای دزدی میاد خونمون، من اون شب پیش یکی از دوستام بودم. خالهام از خواب بلند میشه و دزد رو میبینه. اونم خاله رو هل میده. صبحش که خونه رفتم. خاله رو غرق خون توی راهپله دیدم. هول شده بودم و فقط جیغ میزدم. همسایهها از صدای جیغ من ریختن توی خونه. زنگ زدن اورژانس...الان یک ماه که خاله توی کماست.»
پریزاد از روی پاهایم بلند شد و نگاهش را به چشمهایم دوخت.
-«من مثل شما نیستم. منظورم این که خیلی به فکر اربعین و زیارت نبودم، اما اومدم اینجا تا از زندهکننده شفا خالهام رو بگیرم»
انگشتانم را دور دست پریزاد حلقه کردم.
-«انشاءالله یتیم امام حسین(ع) حاجتت رو میده»
پریزاد دستی به گونه خیساش کشید.
-«شما خیلی شبیه خالهام هستی»
لبخندی زدم و نگاهم را از پریزاد گرفتم که به مرد مقابلم خورد. چند لحظهای مکث کردم. پلک زدم. با یادآوری مرد آن طرف خیابان، نفسم بند آمد. خواستم جیغ بزنم، اما صدایی از دهانم خارج نشد. دست پریزاد را گرفتم و از جایم پریدم.
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتده
لبم را با زبانم تر کردم. نمیدانستم چشمهایم دارد اشتباه میبیند یا واقعاً خودش بود. شاید هم یک توهم بود، اما من آن چشمها و ابروهای پرپشت را از صد فرسخی هم میشناختم.
-«فرار کن»
دستهای پریزاد را محکم گرفتم و با تمام توانم شروع به دویدن کردم. صدای نفسهای بریدهاش داخل گوشهایم پیچید. نگاهی به اطراف انداختم. مردم، گروه به گروه حرکت میکردند.
فریاد زدم:«فرار کنید؟»
نگاههای خیرهشان را حس کردم، اما بیتوجه فقط دویدم. قلبم مثل قلب گنجشکی در دستهای شکارچی، میزد. عرق سرد روی کمرم نشست. با دست دیگر هم چادرم را محکم گرفتم. پاهایم گزگز میکرد. نفسم بالا نمیآمد. سرفهای کردم. به پشت برگشتم و به صورت کبود پریزاد خیره شدم. کسی پشت سرمان نبود.
پریزاد شمرده گفت:«چیشد؟»
دستم را روی سینهام گذاشتم. سرفهای بلند کردم. نفسم که بالا آمد. خم شدم و دستهایم را روی پهلوهایم گذاشتم.
-«بعثی بود»
پریزاد با چشمهای گرد نگاهش را به صورتم دوخت.
-«بعثی؟»
سرم را بالا آوردم.
-«تو متوجه نیستی. اینا نمیخوان مردم اربعین زیارت امام حسین(ع)بیان. خودشون رو شکل زوار کردن تا راههای مخفی رو پیدا کنن. هر زائری رو که ببینن میکشن»
نفسم را محکم بیرون دادم و کمی مکث کردم. پریزاد همچنان با چشمهای گرد به من خیره شده بود.
-«براشون کوچک و بزرگ، خودی و غریبه، مرد و زن، پیرزن و پیرمرد هم فرقی نداره.»
خاطرات مثل فیلم در ذهنم خودنمایی کرد.
-«اطلاعات زائرها رو به مأمورها میدن. همین هم که کارشون تموم شد، زائرها رو به گلوله میبندن»
پریزاد نزدیکم شد. خواست بغلم کند، دستش را پس زدم.
-«اون همون مرده که اون سری توی موکب دیدم. اون همه رو میکشه. به پیرزن بدبخت و نوهاش رحم نمیکنه، اون یحیی رو...»
نگاهی به آسمان کردم. ستارهها در آسمان خودنمایی میکردند. نبض سرم بدجوری میزد. بغض راه نفسم را بسته بود. دنیای دور سرم چرخید. دستم را روی گردنم گذاشتم. پاهایم سست شد. دیگر رمق ایستادن، نداشتم. نگاهی به پریزاد انداختم. لبهای پریزاد تکان میخورد، اما من چیزی جز صدای سوتی متمدد نمیشنیدم. ناگهان چشمهایم سیاهی رفت و محکم روی زمین افتادم.
ادامه دارد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「یحیی」
#پارتیازده
با برخورد نور مستقیم خورشید، چشمهایم را باز کردم. هنوز را محیط را تار میدیدم. چند باری پلک زدم تا چشمهایم به محیط عادت کرد. با حس سوزش روی دستم، روی تخت نشستهام. سرمای به دستهایم وصل شده بود. نگاهی به اطراف انداختم. اتاق کوچکی با سرامیکهای سفید دیدم. ناگهان همه چیز یادم آمد. با مصطفی به کربلا آمده بودم. نمیدانم عمود چند بودیم که صداهای برای من محو شدند. آدمها مثل چرخ و فلک به دورم چرخیدند. چشمهایم را بستهام و بعد از چند لحظه باز کردم.
یادم آمد که به یاد قدیمها افتادم. چهل و چهار سال پیش، وقتی داشتم مسیر نجف تا کربلا را قدم میزدم، ناگهان همه چیز تغییر کرد. صدای جیغ و گلوله از همهجا شنیده میشد. به پشت برگشتم. نگاهم گره خورد به مردی که مثل زوار لباس پوشیده بود، اما تفنگ داشت. یحیی آن موقع یازده سالش بود. بلافاصله دست یحیی را گرفتم و دویدم. او هم پشت سرمان میدوید. پشت درختها رفتم. وقتی به خودم آمدم، یحیی را ندیدم. یحیی خم شده بود تا پرچمی که اسم خدا رویش نوشته شده بود را بردارد. همانجا گلوله به سینهاش خورد. خواستم فریاد بزنم که دستی دهانم را گرفت. زن درشت هیکل با صورت آفتابسوخته بود. زن، دستم را گرفت و مجبورم کرد همراهش بروم.
با حس قلقلک روی پایم، افکارم را پس زدم. مصطفی بود که پایم را بوسیده بود. لبخندی زدم و دستی به موهای فرفریاش کشیدم. مصطفی سرش را بالا آورد و کنارم ایستاد.
-«بههوش اومدی مریم جون؟»
نگاهم را از مصطفی گرفتم و به در دوختم. پریزاد بود. آرام نزدیکم شد و روی صندلی کناریم نشست.
-«نگفته بودی یه پسر دیگهای داری خاله؟»
لبخند پهنی زدم و گفتم:«پسرم نیست، تاج سرمه»
پریزاد آمد چیزی بگوید که صدای تلفنش بلند شد. ببخشیدی گفت و از اتاق بیرون رفت. با رفتن پریزاد خاطرات برایم مرور شد. دو سال بعد از مرگ یحیی با پسرخالهام ازدواج کردم. اوایلش مخالف بودم. پسرخالهام آن موقع تازه زنش را از دست داده بود و با یک بچه پنج ماهه مانده بود. مصطفی باعث شد که به نادر جواب بله بدهم.
با صدای پریزاد نگاهی به مقابلم کردم. پریزاد پاتند کرد و دستش را دور گردنم انداخت.
«مژده بده مریم خانم»
ـ«چی شده عزیز دلم...تو مثل دختر نداشتمی»
پریزاد حلقه دستش را تنگتر کرد و آهسته گفت:«مامان، دعات برآورده شد، خاله به هوش اومده»
سرم را بالا آوردم. نگاهم به گنبد که از پنجره کوچک اتاق دیده میشد، دوخته شده.
دستم را روی سینهام گذاشتم. قطره اشکی از چشمم پایین آمد.
-«السلام علیک یا اباعبدالله»
پایان.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
『 مأمول 』
- بسم رب القلم قدمزدن در مسیر اربعین، فقط راهرفتن نیست. دلسپردن است. گذاشتن هر گام، مثل ورق
سلام روزتون بخیر
امیدوارم داستان "یحیی" رو
خونده و لذت برده باشید 🌱
خوشحال میشم نظراتتون رو
با ما به اشتراک بزارید🤍
@Mamol_affice
『 مأمول 』
سلام روزتون بخیر امیدوارم داستان "یحیی" رو خونده و لذت برده باشید 🌱 خوشحال میشم نظراتتون رو با ما
اینجا میتونید بصورت ناشناس با ما صحبت کنید ✨
https://daigo.ir/secret/31606832161
『 مأمول 』
اینجا میتونید بصورت ناشناس با ما صحبت کنید ✨ https://daigo.ir/secret/31606832161
بعنوان کامنت اول بسیار نور نوری بود:)✨✨✨