eitaa logo
『 مأمول 』
167 دنبال‌کننده
87 عکس
6 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
「یحیی」 ‍ُه بوسه‌ای به سرش زدم. -«من چی بگم. ما بچه یتیما چه خبر داریم جز بی‌پدری و مادری» بغضش ترکید. صدای گریه‌اش بلند شد. -«بهزیستی جای بدی نیست. قشنگ بهت رسیدگی می‌کنن، اما مگه جای مامان و بابات رو می‌گیرن؟ خبر امثال من فقط درده، می‌خندی و ته دلت یه ناراحتی هست. سعی می‌کنی بهش فکر نکنی. چشم‌هاتو ببندی، اما مگه میشه چشم دل رو بست؟» آرام خم شد و سرش را روی پاهایم گذاشت. زانوهایم کمی درد می‌کردند، اما اجازه دادم پریزاد راحت بخوابد. -«دلت می‌فهمه یه چیزی این وسطه کمه... می‌فهمه دستی نیست که موهات رو مثل مادر شونه کنه. پدری نیست که اولین مرد زندگیت بشه. اسمت رو صدا بزنه و قند توی دلت آب بشه» پریزاد دستی به گونه‌هایش کشید و ادامه داد:«از دار دنیای فقط یه خاله دارم. اونم خاله واقعی‌ام نیست. وقتی به سن قانونی رسیدم، اون بود که بهم جا داد. عاشقشم. می‌شینم و پا میشم براش دعا می‌کنم.» دستم را ناخودآگاه سمت پریزاد بردم و سرش را نوازش کردم. -«یه شب، یه آدم از خدا بی‌خبر برای دزدی میاد خونمون، من اون شب پیش یکی از دوستام بودم. خاله‌ام از خواب بلند میشه و دزد رو می‌بینه. اونم خاله رو هل میده. صبحش که خونه رفتم. خاله رو غرق خون توی راه‌پله دیدم. هول شده بودم و فقط جیغ می‌زدم. همسایه‌ها از صدای جیغ من ریختن توی خونه. زنگ زدن اورژانس...الان یک ماه که خاله‌ توی کماست.» پریزاد از روی پاهایم بلند شد و نگاهش را به چشم‌هایم دوخت. -«من مثل شما نیستم. منظورم این‌ که خیلی به فکر اربعین و زیارت نبودم، اما اومدم این‌جا تا از زنده‌کننده شفا خاله‌ام رو بگیرم» انگشتانم را دور دست پریزاد حلقه کردم. -«ان‌شاءالله یتیم امام حسین(ع) حاجتت رو میده» پریزاد دستی به گونه‌ خیس‌اش کشید. -«شما خیلی شبیه خاله‌ام هستی» لبخندی زدم و نگاهم را از پریزاد گرفتم که به مرد مقابلم خورد. چند لحظه‌ای مکث کردم. پلک زدم. با یادآوری مرد آن طرف خیابان، نفسم بند آمد. خواستم جیغ بزنم، اما صدایی از دهانم خارج نشد. دست پریزاد را گرفتم و از جایم پریدم. ادامه دارد... ✍🏻: @MAMOL_ir
「یحیی」 لبم را با زبانم تر کردم. نمی‌دانستم چشم‌هایم دارد اشتباه می‌بیند یا واقعاً خودش بود. شاید هم یک توهم بود، اما من آن چشم‌ها و ابروهای پرپشت را از صد فرسخی هم می‌شناختم. -«فرار کن» دست‌های پریزاد را محکم گرفتم و با تمام توانم شروع به دویدن کردم. صدای نفس‌های بریده‌اش داخل گوش‌هایم پیچید. نگاهی به اطراف انداختم. مردم، گروه به گروه حرکت می‌کردند. فریاد زدم:«فرار کنید؟» نگاه‌های خیره‌شان را حس کردم، اما بی‌توجه فقط دویدم. قلبم مثل قلب گنجشکی در دست‌های شکارچی، می‌زد. عرق سرد روی کمرم نشست. با دست دیگر هم چادرم را محکم گرفتم. پاهایم گزگز می‌کرد. نفسم بالا نمی‌آمد. سرفه‌ای کردم. به پشت برگشتم و به صورت کبود پریزاد خیره شدم. کسی پشت سرمان نبود. پریزاد شمرده گفت:«چی‌شد؟» دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. سرفه‌ای بلند کردم. نفسم که بالا آمد. خم شدم و دست‌هایم را روی پهلوهایم گذاشتم. -«بعثی بود» پریزاد با چشم‌های گرد نگاهش را به صورتم دوخت. -«بعثی؟» سرم را بالا آوردم. -«تو متوجه نیستی. اینا نمی‌خوان مردم اربعین زیارت امام حسین(ع)بیان. خودشون رو شکل زوار کردن تا راه‌های مخفی رو پیدا کنن. هر زائری رو که ببینن می‌کشن» نفسم را محکم بیرون دادم و کمی مکث کردم. پریزاد هم‌چنان با چشم‌های گرد به من خیره شده بود. -«براشون کوچک و بزرگ، خودی و غریبه، مرد و زن، پیرزن و پیرمرد هم فرقی نداره.» خاطرات مثل فیلم در ذهنم خودنمایی کرد. -«اطلاعات زائرها رو به مأمورها میدن. همین هم که کارشون تموم شد، زائرها رو به گلوله می‌بندن» پریزاد نزدیکم شد. خواست بغلم کند، دستش را پس زدم. -«اون همون مرده که اون سری توی موکب دیدم. اون همه رو می‌کشه. به پیرزن بدبخت و نوه‌اش رحم نمی‌کنه، اون یحیی رو...» نگاهی به آسمان کردم. ستاره‌ها در آسمان خودنمایی می‌کردند. نبض سرم بدجوری می‌زد. بغض راه نفسم را بسته بود. دنیای دور سرم چرخید. دستم را روی گردنم گذاشتم. پاهایم سست شد. دیگر رمق ایستادن، نداشتم. نگاهی به پریزاد انداختم. لب‌های پریزاد تکان می‌خورد، اما من چیزی جز صدای سوتی متمدد نمی‌شنیدم. ناگهان چشم‌هایم سیاهی رفت و محکم روی زمین افتادم. ادامه دارد... ✍🏻: @MAMOL_ir
「یحیی」 با برخورد نور مستقیم خورشید، چشم‌هایم را باز کردم. هنوز را محیط را تار می‌دیدم. چند‌ باری پلک زدم تا چشم‌هایم به محیط عادت کرد. با حس سوزش روی دستم، روی تخت نشسته‌ام. سرم‌ای به دست‌هایم وصل شده بود. نگاهی به اطراف انداختم. اتاق کوچکی با سرامیک‌های سفید دیدم. ناگهان همه چیز یادم آمد. با مصطفی به کربلا آمده بودم. نمی‌دانم عمود چند بودیم که صداهای برای من محو شدند. آدم‌ها مثل چرخ و فلک به دورم چرخیدند. چشم‌هایم را بسته‌ام و بعد از چند لحظه باز کردم. یادم آمد که به یاد قدیم‌ها افتادم. چهل و چهار سال پیش، وقتی داشتم مسیر نجف تا کربلا را قدم می‌زدم، ناگهان همه چیز تغییر کرد. صدای جیغ و گلوله از همه‌جا شنیده می‌شد. به پشت برگشتم. نگاهم گره خورد به مردی که مثل زوار لباس پوشیده بود، اما تفنگ داشت. یحیی آن موقع یازده سالش بود. بلافاصله دست یحیی را گرفتم و دویدم. او هم پشت سرمان می‌دوید. پشت درخت‌ها رفتم. وقتی به خودم آمدم، یحیی را ندیدم. یحیی خم شده بود تا پرچمی که اسم خدا رویش نوشته شده بود را بردارد. همان‌جا گلوله به سینه‌اش خورد. خواستم فریاد بزنم که دستی دهانم را گرفت. زن درشت هیکل با صورت آفتاب‌سوخته بود. زن، دستم را گرفت و مجبورم کرد همراهش بروم. با حس قلقلک روی پایم، افکارم را پس زدم. مصطفی بود که پایم را بوسیده بود. لبخندی زدم و دستی به موهای فرفری‌اش کشیدم. مصطفی سرش را بالا آورد و کنارم ایستاد. -«به‌هوش اومدی مریم جون؟» نگاهم را از مصطفی گرفتم و به در دوختم. پریزاد بود. آرام نزدیکم شد و روی صندلی کناریم نشست. -«نگفته بودی یه پسر دیگه‌ای داری خاله؟» لبخند پهنی زدم و گفتم:«پسرم نیست، تاج سرمه» پریزاد آمد چیزی بگوید که صدای تلفنش بلند شد. ببخشیدی گفت و از اتاق بیرون رفت. با رفتن پریزاد خاطرات برایم مرور شد. دو سال بعد از مرگ یحیی با پسرخاله‌ام ازدواج کردم. اوایلش مخالف بودم. پسرخاله‌‌ام آن موقع تازه زنش را از دست داده بود و با یک بچه پنج ماهه مانده بود. مصطفی باعث شد که به نادر جواب بله بدهم. با صدای پریزاد نگاهی به مقابلم کردم. پریزاد پاتند کرد و دستش را دور گردنم انداخت. «مژده بده مریم خانم» ـ«چی شده عزیز دلم...تو مثل دختر نداشتمی» پریزاد حلقه دستش را تنگ‌تر کرد و آهسته گفت:«مامان، دعات برآورده شد، خاله به هوش اومده» سرم را بالا آوردم. نگاهم به گنبد که از پنجره کوچک اتاق دیده می‌شد، دوخته شده. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. قطره اشکی از چشمم پایین آمد. -«السلام علیک یا اباعبدالله» پایان. ✍🏻: @MAMOL_ir
『 مأمول 』
- بسم رب القلم قدم‌زدن در مسیر اربعین، فقط راه‌رفتن نیست. دل‌سپردن است. گذاشتن هر گام، مثل ورق‌
‌ سلام روزتون بخیر امیدوارم داستان "یحیی" رو خونده و لذت برده باشید 🌱 خوشحال می‌شم نظراتتون رو با ما به اشتراک بزارید🤍 @Mamol_affice
‌ خب امروز میخوام راجع به موضوع مهم و جذابی باهاتون صحبت کنم فرصتی که از ابتدای تشکیل کانال مأمول منتظرش بودیم و الان کم کم وقتشه🥹✨ ‌ 「@MAMOL_ir」 ‌
‌ سلام و نور و روشنایی:)✨ چون پیگیری‌هاتون رو در لینک ناشناس و پیوی دیدم زودتر خودمو رسوندم🤍 بریم سر صحبت‌هامون؟ ‌
『 مأمول 』
「 آغاز 」 امروز، ۱/۱، مأمولِ زیبایِ ما قدم به عرصه رسانه گذاشت. البته که تولد حقیقی‌اش در قلب و روح
از روز اولی که مأمول به وجود اومد دوست داشتیم تو چندتا حیطه خاص هنرمندا رو دور هم جمع کنیم و براتون کااااملا دلی تولید محتوا کنیم:) قدم اول نویسندگی بود چون نویسندگی و قلم، عمیق‌ترین هنره و نویسنده‌ها، پاک‌ترین قلب‌ها رو دارن پس دوست داشتم شروع کار تیم مأمول، با نویسنده‌های عزیزم باشه🫂 این روزها واقعا با عشق و دلی کنار هم کار کردیم، نوشتیم، نقد کردیم، دست هم‌و گرفتیم و واژه واژه نوشته‌هامون رو به چشم پاک شما رسوندیم:) با این امیدِ قلبی که هر سخن کَز دل بر آید لا جرم بر دل نشیند🩵 ‌
‌ می‌خواستم خبر خوب بدم ولی حرفام شبیه غزل خداحافظی شد! برگردیم سر توضیح فرصتی که قولش رو داده بودم این‌سری موقع خوندن کانال‌هایی که در تقدیمی شرکت کرده بودن، متوجه یه فصل مشترک بین بسیاری از ما شدم! "میل به ثبت کردن در قالب واژه‌ها" حالا یا خاطرات رو، یا احساسات رو، یا تخیلات رو، یا صحنه‌های ناب رو، و... و... و... ما با ذوق برای هم می‌نویسیم، و صدها نفر با ذوق نوشته‌های هم رو می‌خونیم. خیلی‌هامون فارغ از دیلی‌ها، کتاب‌های فراوونی می‌خونیم و تو دنیاشون غرق میشیم. فیلم‌ها و سریال‌هایی می‌بینیم که از خلاقیت نویسنده فیلمنامه‌شون دچار شعف میشیم! و خیلی‌هامون وقتی از استعداد یا علاقه‌مون میخوایم صحبت کنیم، میگیم: نویسندگی🫀✨️ ‌
‌ وقتی بهش فکر کردم این‌که ما می‌نویسیم، اما هنوز نویسنده نیستیم، ۲تا دلیل اصلی داره! ۱. انتظار میره یه نویسنده دستش به قلم باشه! بتونه راحت بنویسه و از موضوعات الهام بگیره، اما نوشتن برای خیلی از ما، خیلی وقتا جدا یه عذابه! انگار قلم‌مون خشک شده و هر چی‌ام التماس کنیم واژه‌ها کنار هم ردیف نمیشن:) کسی نمی‌تونه برای نوشتن روی ما حساب کنه و خودمون گاهی شک می‌کنم چه جور نویسنده‌ای هستم که این‌همه داستان نصفه نصفه و ایده نوشته نشده دارم. چرا علاقه دارم، حتی شاید کلاس رفتم و نویسندگی یاد گرفتم! ولی نمی‌تونم بنویسم 🤧 ۲. خیلیامونم اتفاقا خیلی دست به قلم هستیم! خیلی می‌نویسیم، به نویسندگی علاقه داریم و سرمون درد می‌کنه برا خوندن و نوشتن! کلی ایده و سناریو داریم... ولی در عمل، سواد نویسندگی نه! ذوقش رو داریم اما آموزش نویسندگی ندیدیم... و این باعث شده اصلا حرفه‌ای نباشیم🥲 ^^حالا شما بگید؟ دغدغه‌تون بیش‌تر کدومشه؟ یا غیر از اینا، درباره نویسندگی چه حسی یا سوالی دارید که دوست دارید با ما در میون بزارید؟ - اینجا ناشناس بگو - اینجا شناس! بقیه بحث با کمک صحبتای شما پیش میره پس منتظرتون هستیم💕 ‌
‌ سلام و رحمت روزتون به خیره ان‌شاءالله؟ هستید بریم دو، سه تا پیامی که اومده رو بررسی کنیم؟ ‌ 「@MAMOL_ir