eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
211 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 گیج بهم خیره میشه گیج ؟! نه .. انگار که آدم مقابلش رو نمی‌شناسه .. درست مثل من .. حالا دیگه نه من اونو می‌شناختم و نه اون شناختی از من داشت... عصبی میتوپه. - خری تو ؟ چه مرگته نویان !؟ اومدی گند بزنی به حال من لعنتی ؟! وسط عقد خواهرممممم! عقد خواهرش .. حالم رو بیشتر از قبل دگرگون می‌کنه .. آشفته .. دست روی شونه اش میندازم و جدی لب میزنم + خودم شنیدم .. شنیدم گفتی خواهرتو بدی سفته ها رو پس بگیری ؟! آدمی تو محمد ؟ بهمش بزن احمق ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
عاشق کسی شدم که ۱۰ سال ازم بزرگتر بود، کسی که توی بچگی همیشه طرف منو می‌گرفت و کسی جرات نداشت بهم چپ نگاه کنه...🔥👇🏻 هیراد، پسر همسایه ی قدیمی‌‌ و دوست صمیمی مادرم بود. ۱۰ سال ازم بزرگتر بود ولی همیشه طوری باهام رفتار کرده بود که دل کوچیک و بچگونم، عاشقش شد. ۱۱ سالم بود که شنیدم اونا میخوان از این محل برن و تک پسرشون هیراد، برای تحصیل میخواد به خارج بره! توی اون سن کم خیلی وابسته اش شده بودم و از وقتی رفتن دیگه هیچوقت توی کوچه نرفتم چون هیرادی نبود که ازم در برابر بچه های زورگو مراقبت کنه... عشقم به اون رو توی دلم خاک کردم و طولی نکشید که بزرگ شدم و تبدیل به یه دختر ۲۲ ساله ی زیبا شدم. کسی که آرزوی داشتن مزون لباس عروس داشت و عاشق طراحی بود. همه چیز آروم بود تا روزی که یه زوج زیبا و شیک پوش به مزونمون اومدن و گرون ترین لباس عروس رو خریدن. به اون دختر خیلی حسادت کردم بی خبر از اینکه مرد جذاب کنارش همون هیراده و اون لباس عروس هم به زودی قراره مالِ من بشه چون هیراد بالاخره برای سالگرد مادرش برگشته و وصیت مادرش این بوده که هیراد باید حورا کوچولو روی همسر و تاج سر خودش کنه...👇🏻🔥🔥🔥❌ https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446 https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446 بنر کاملا واقعی😳☝️🏻
من هیرادم کسی که عاشق دختر کوچولوی همسایه‌شون شده بود و طاقت دوریش رو نداشت، تا اینکه مجبور شد برای تحصیل به خارج کشور بره. ۱۰ سال تمام با فکر به حورا اونجا طاقت اوردم و وقتی که برگشتم، اون یه دختر زیبا شده بود که باید سعی می‌کردم هرطور که شده دوباره دل کوچیکش رو به دست بیارم😌🔥 https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای که مسجد میروی بهر سجود.. سر بجنبد دل نجنبد این چه سود؟!
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دیوانه میشه .. انگار .. انگار که کفر گفته بودم . حتی بالاتر.. تخت سینه ام میکوبه و صدای عربده اش کل دیوار اتاق رو میلرزونه . - چه ربطی به تو داره اشغاااال.. حالا میخ خواهر من شدییییی! همون اول هم میدونستم یک مرگته عوضیییی! خشک شده نگاهش میکنم . حتی .. حتی توان چسبیدن یقه اش رو هم ندارم . + بهم بزن محمد.. یا بهمش میزنی یا میرم بیرونو همه چیز میگم ! دست مشت شده اش که توی صورتم میخوره صدای عربده ام بلند میشه ! - کثافتتتتت! دست روی صورتم میزارم و دست مشت شده ام رو کنار بدنم نگه میدارم تا بر سرش آوار نشم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 - گمشو بیروننننن.. همین حالا از ایینجا بزن بیرون تا خونت رو نریختم بی وجداننننن... تخت سینه اش میکوبم و عقب میزنمش.. مشتی که توی صورتم خورده بود ... تمام هوشیاری رو ازم گرفته بود .. هیکل مردانه تری نسبت به محمد داشتم . اما .. اما قصد دعوا نداشتم میترسیدم‌ لج کنه و حرفم رو قبول نکنه .. آروم لب میزنم + چرا میخوای مجبورش کنی به عقد آدمی در بیاد که دوستش نداره! سریع جواب میده. - تو مفتشی ؟! یا از دلش خبر داری ؟ خودش راضیههه . پوزخندی میزنم . محال بود .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱