• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقَمـــصور #پارت_115🌷 از وحشت ... جان از تنم میره .
عزیزای دلم ..
به علت اختلاف 100 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 92 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا.
یک فرصت استثنایی برای شما ..
تا ساعت 12 شب با مبلغ 80 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای 25 الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_116🌷
رمق کمی که به دست و پام برمیگرده دست بالا میارم و تخت سینهاش میکوبم....
عقبش میزنم و ازش فاصله میگیرم ..
احساس حالت تهوع در تمام وجودم حس میکردم ...
نفرت پیدا کرده بودم...
من از تمام مردهای اطرافم متنفر بودم ..
حالا...
دیگر امیر حسام رو هم مثل قبل نمیدیدم اشک باز هم در حدقه چشمهام جمع میشه...
اونقدر نیومده بود تا بالاخره من رو به عقد آدم مقابلم درآورده بودند ...
نفس نفس میزدم دستهام میلرزید و هرچه بیشتر به آدم مقابلم فکر میکردم ترس و اضطرابم بیشتر میشد...
سر بالا میارم و غریبانهترین شکل ممکن نگاهش میکنم ...
+ ازت متنفرم
میبینم که تکونی میخوره و اخم کمرنگی روی پیشونی اش میشینه..
+ مجبورم قبول کنم حرف هاتو ..
ولی ..ولی از خدای بالا سرم شکایتت رو میکنم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقَمـــصور #پارت_116🌷 رمق کمی که به دست و پام برمیگ
عزیزای دلم ..
به علت اختلاف 100 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 92 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا.
یک فرصت استثنایی برای شما ..
تا ساعت 12 شب با مبلغ 80 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای 25 الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_117🌷
سکوت میکنه و جوابی بهم نمیده...
من هم دیگر حوصله شنیدن حرفی رو نداشتم .
بی توجه به اویی که تنها خیره نگاهم میکرد ، سمت آینه برمیگردم و خیره میشم به صورت زیبایی که حتی خودم را هم مسخ میکرد ...
اما...
ننها چیزی که حسابی توی ذوق میزد ، غمی بود که در جای به جای صورتم رسوخ پیدا کرده بود و انگار میخواست من رو زمین بزنه ...
صدای قدمهاش رو حس میکنم...
انگار قصد بیرون رفتن داشت و چه چیزی بهتر از این که بالاخره تنها میشدم و میتونستم تا ساعتها برای بخت و اقبال سیاهم گریه کنم ؟!
در رو باز میکنه ...
خودم رو سرگرم پد آرایشی میکنم که قصد داشتم با اون صورت رنگ آمیزی شدهام رو پاک کنم ..
اما...
خودم که میدونستم ، تمام هوش و حواسم پی مردی بود که مقابل در ایستاده بود..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
مثل آن جسم که از روح جدا میماند
از منِ بعد تو یک مرده بجا میماند:)
#جواد_منفرد
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_118🌷
صدای مردانش که به گوش میرسه پد آرایشی ناخودآگاه از دستم رها میشه و روی میز میفته ...
ـ نمیدونم چه فکری در مورد من میکنی ولی ...
من..
بدون هیچ نیتی جلو اومدم !
اولش که توی این مهمونی دعوت شده بودم،حتی توی ذهنم خطور نمیکرد که بخواد همچین اتفاقی بیفته...
اصلاً ...
اصلاً وقتی که قصد داشتم وسط مراسم مهمونی رو ترک کنم هم نمیدونستم قراره بشینم روی صندلی که جای منصوری بود...
اما اصلاً منو لعنتی منصوری رو ندیده بودم و نمیدونستم داماد کیه ...
من تو رو ندیده بودم وقتی که میخواستم پامو بذارم بیرون صدای محمدو شنیدم که داشت از سفتهها یه حرف میزد که قرار بود...
سکوت میکنه ..
میبینم که نفسش تنگ میشه و انگار حرف زدن در این مورد برای اون هم مثل من سخته...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
مـعـشــوق دلشـكـنتــر و مــن دردپــيــشـهتر
او سنـگتر ز سنـگ و من از شيشه شيـشهتر...