هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
نماز امام جواد رو بخونید؛
تغیراتی که توی زندگی براتون حاصل میشه رو عینا میبینید، در ضمن برای طلب درخواست های دنیایی هم سفارش میشه :).
به این صورت که روز چهارشنبه، بعد از نماز عصر دو رکعت نماز میخونید، مثل نماز صبح و بعد از اتمام نماز ۱۴۶ مرتبه میگید
‹ماشاءالله؛ لاحول ولا قوة الا بالله›
و بعد درخواست هاتون رو از خدا طلب میکنید؛
من رو هم دعا کنید :).
‹مـٰاهِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
#قرار امروز رو از خود خود صبحی که بیدار شدم، یادم بود ولی مدام نشد بیام یادآوری کنم ..
آقای امام رضا؛
هممون این روزا به یه شکلی نیازمند حضور شماییم ..
لطفا بیاین و باشین و بمونین*
__
یه تایمی دلم میخواست نویسنده بشم و کتاب داشته باشم. در راستای این علاقه خیلی کارا هم کردم، ولی از یه جا به بعد اینجوری بودم که وا خب حالا کتاب داشته باشی؛ چی میشه مثلا؟
خلاصه تصمیم گرفتم بنویسم و صرفا بخاطر این که نوشتن بهم حس خوب میده و منو در مواقعی آروم میکنه..
زینب بهاری که مینویسه الان با اون زینب بهار قبلی فرق داره.. الان اینجوریه که هرزگاهی به وقت نیاز روحش سمت قلم میره
ولی اونموقع همیشه مینوشت چون پس نوشتنش یه هدفی بود بنام نویسنده شدن..
-
چرا کتاب بنویسید؟ یه دلیلش اینکه قلمتون حال بقیه رو خوب میکنه. ( : چرا واقعا ادامه نمیدید؟
__
شما لطف دارین به من واقعا :))))
بخاطر این که خیلی ها از من هستن که بهتر بنویسن و درثانی این که من برام مهمه مطلبی که خوراک روح مخاطب میشه، چی باشه و بشدت ادم حساسی ام روی این زمینه..
با این حجم حساسیت واقعا کتاب نوشتن خیلی برام کار سختیه..
تهش بتونم شعر هامو گردآوری کنم و اونهارو یه کتاب کنم و این کارو خیلی دوست دارم😭🫀✨
•
ماه و ماهک:
شب همه شب کمال او، رخ به ستاره میزند گه به هلال و گاه قرص، رقصِ میانه میکند
ماه زمین شدست او، پای زمین نشست او
علقه ی ناگسست او، عشق ترانه میکند
دلبرکان به صف به صف، واله و دلدادهی او
من چه کنم که ماه من، جلوه نموده روبرو؟
ماه من است و دیگران، نیم هزارهی دگر!
گاه شبی جلوه کند، نیمه گذشته! سو به سو!
ماهک دلربا شود، همدم قصه ها شود
گاه مشاوری شود حاذق و اهل گفتگو!
«ماه من» است منزلش، چون یم بیکران دلش
گو تو بگو گو تو بیا، او بنشسنه روبرو...
●
این شعر قابلیت گریه داشت😭✨
آخهههه چقدر قشنگید با این روح های لطیف شما در وسط بهشت خونه داریددددد
-
درحالی که ذهنم در سال های گذشته مانده، جسمم را رو به جلو میکشانم و او را ملزم میکنم که به حال برگردد؛ با این که میدانم این لحظهها جز دلتنگی هیچ نقطهی دیگری را در چشمانم روشن نمیکنند.
به ناچار به سوی آینده میروم.
خود ولی مانده ام؛
در همان سال ها،
همان خوشی ها،
همان روزهای خوب،
و همان لحظه هایی که نمیدانستم قرار است انقضاءشان چیزی فراتر از همان لحظه باشد.
وقتی بمیرم، روی سنگ مزارم چه کسی مینویسد که من سال ها پیش از این مرگ، خود را در میان لحظاتی دفن کردم و بعد چون چارهای نبود، به زیستن ادامه دادم؟.
چون آدمی ناچار است ادامه دهد و دوام بیاورد تک تک لحظهها را *..
باید پای خود ماند،
همیشه ..
.
اما مگر زندگی چیزی نبود فراتر از دوام آوردن؟
[ #زینببهار|
حوالی همین صبح های پاییزی،
دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴ ]
هدایت شده از ϙᴜᴇʀᴇɴᴄɪᴀ
هفتاد و هشت"
"به آدم ها نگاه میکنم. به صداها گوش میکنم. به جاده ها دلمیبندم و فکر میکنم که اولین چیزی که از دنیا میخواهم، سفر است.
انگار با جاده ها نسبت عجیبی دارم و آدم هایی که اهل سفر اند، به سبب مسافر بودنشان، عزیزانم هستند.
تاریکی جاده، مرا روشن میکند."
این چند جمله، نوشتهی روزهاییست که در مسیر رسیدن به عزیزم بودم. آن روزها گذشتند و من حالا که در شهرم و در میان آدم ها، حس میکنم تنها کسانی به من نزدیکاند که مسافراند.
با دلبستگان این دنیا میانهی خوبی ندارم. من آدم رها شدهای هستم که تنها رها کردن دیدهام و رها شدن بلدم.
این روزها، انگار هرچه به دنبال خوشی های واقعی میگردم، در عدم ترین چیز ها پیدایش میکنم.
این روزها به هیچ بودن تعلق عجیبی دارم و با تنها شدن رابطهی خوبی برقرار کردهام. این روزها برایم هیچچیز مهم نیست و انگار تنها چیزی که از این دنیا میخواهم، سفر است ..
#اینروزهایمن؛