#ختم_حاجت_مجرب
#حاجت
💫4 هفته هر هفته رو به یک جانب بخواند
اول رو بسوی مشرق کرده بخواند جن و انس مطیع او شود
دوم اگر به مغرب کند و بخواند زهد و تقوی حاصل شود
سوم اگر روی به جنوب کند بخواند مستغنی شود و
چهارم اگر روی به شمال کند و بخواند جمیع مهمات او برآید و طریق خواندش به این قرار است :
روز شنبه 70 مرتبه
روز یک شنبه 60 مرتبه
روز دوشنبه 50 مرتبه
روز سه شنبه 40 مرتبه
روز چهارشنبه 30 مرتبه
روز پنج شنبه 20 مرتبه
روز جمعه 10 مرتبه
بسم الله الرحمن الرحیم
یا عِطرائیلَ بِحَقِّ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ یا هَرقائیلَ بِحَقِّ اللَّهُ الصَّمَدُ یا طاطائیلَ بِحَقِّ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ یا قَمائیلَ بِحَقِّ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ
اگر کسی در کار خود فرومانده باشد و خواهد که کار او گشاده گردد در وقت خواندن و در بین آن سخن نگوید و با طهارت باشد
📚منبع : اسرارالمقاصد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تشرفات #امام_زمان کربلایی_محمدمهدی_ابوالحسنی رضوان الله علیه خدمت حضرت صاحب الزمان سلام الله علیه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تشرف شیخ حسین ال رحیم.mp3
2.36M
#تشرفات
#امام_زمان
🔹 داستان #تشرف شیخ حسین ال رحیم
#اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج 🤲
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپ_مهدوی
📹 پاسخ به یک شبهۀ فراگیر در مورد امیدوار کردن مردم به ظهور قریب الوقوع
🔻 اگر مردم امیدوار شدن و بعد ظهور رخ نداد؛ مردم بیدین نمیشن؟
#امام_زمان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#سلام_امام_زمانم 💔
«آب مےشَـــــود کوه غُصہ هـــــآیم۔۔𑁍»؛
↶وَقتےدِلـَــــم گـــــرم مےشَـــــود↷
⇦بِہ احســـــآس بـــــودَنـــــت۔۔۔
⇦بِہ نـــــگٰاه مهـــــربـــــآنت۔۔۔
⇦و بِہ دَستـــــآن پـــــدرانہ أت۔۔
﴿مِهربـــــآنترین پِـــــدرﷻ۔۔۔𔘓﴾
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
#امام_زمان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
⇦وَقتے چِشم هـــــآیـــــت را بَر حــَـــرٰام مےبَنـــــد؎....
⇦وَقتے بٰا آهَنـــــگ «نِجٰـــــابت و وقـــــآر....✤»
◇أز جـــٰــادّه تَـــــلخ" گنــٰـــاه " ؛
↶پیـــــروزمَنـــــدٰانہ میـــــگُذر؎....↷
⇦وَقتےپٰـــــاکےوُجـــــودَت رٰا ...
أز نـــــگاه هـــــآ؎ چِرکـــــین مےپوشٰـــــانے!
□کہ حیٰـــــایَـــــت ،
_فَریـــــآد " ﴿لَبیک یٰـــــا مَهـــــد؎ﷻ..𔘓﴾؛
..... سَـــــر مےدَهَـــــد...➛
⇇و تُـــــو مےمــــٰـانے و
⇦«حِـــــس زیبـــــآ؎ بَنـــــدگے۔۔۔✿⇉»
#حجاب
#چادرانه
#ریحانه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
□« امـــــآم خــُـــمینے(ره)۔۔✿»:
◇مَن بہ تمـــــآم دُنیـــــآ۔۔↡↡
⇇ بٰـــــا قاطـــــ؏ــیت ا؏ــلٰام مےکُنـــــم کِہ،
أگـــــر جهٰانخـــــواران بِخٰـــــواهنـــــد۔۔۔
⇠ دَر مُقـــــابلِ دیـــــن مٰـــــا بـــــایستَـــــند۔۔،
□مٰـــــا دَر مّقـــــابـــــل هَمہ دُنیـــــآ؎ ؛
⇠⇠آنـــــان خـــــوٰاهیـــــم ایستٰـــــاد۔۔
و تٰـــــا نابـــــود؎ِ تمٰـــــام آنٰـــــان؛
أز ﴿پــٰـــا؎ نَخـــــواهیم نِشـــــست۔۔۔𑁍⇉﴾.
#وعده_صادق
#سید_حسن_نصرالله
#جمعه_نصر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#تکنیک_های_مهربانی 💞 ۳۴ #استاد_شجاعی چه کسانی، محبتشان، به دل می نشیند؟ چرا بعضی ها، اینقدر شیرینند
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تکنیک های مهربانی 35.mp3
9.75M
#تکنیک_های_مهربانی💞 ۳۵
#استاد_شجاعی
منّت گذاشتن، بعد از محبت
و توقعِ جبران داشتن،
نشانه ی ضعف توحید
و فقدان معرفت انسان است!
چنین انسانهایی، در مهرورزی صحیح، هرگز موفق نخواهند بود.
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
□هـَــــرجــــٰـاغـُــــصّہ دٰار شُـــــد؎ ،
⇠«اِستغفـٰــــار کــُـــن𔘓»!!!
⇇استغفــــٰـار أمـــٰــانِ انســــٰـان أســـــت!
بہ ایـــــن کــٰـــار نــــَـدٰاشتہ بـــــٰاش کِہ↡↡
⇠ چـِــــرٰامَحـــــزون شــُـــدها؎؟!
_ أذیتـــّــت کــَـــردهأنـــــد؟
۔۔۔ گنـــٰــاهے کـَــــرد؎ ؟!!
◇مَحـــــزون کہ شـُــــد؎اِستغـــــفٰار
کــُـن!!!
⇦چِہ غــَـــمِ خُود را دٰاشـــــتہ بــــٰـاشے۔۔۔
⇦چِہ غــَـــمِ مـُــــؤمنین رٰا𑁍⇉،»
⇇ اِستغفـــٰــار غَمهـٰــــا رٰا از بِیـــــن مےبــَـــرد𝄞⇢»!
﴿میـــــرزٰا اِسمٰاعیـــــلدولٰابے﴾
#استغفار
#سخن_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
⇇﴿الــٰـــهے𔘓﴾!
↶غـــٰــافِل بـــــودَنِ مــــٰـا رٰا ،
بہ غــــٰـافر بـــــودَنِ خُـــــودت،
◇◇ بِبـــــخش :|✿↷
#توبه
#نیایش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۱۹۱ فراز آخر 🎇🎇🎇#خطبه۱۹۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🍂اقسام دنيا پرستان نجات يافته اي مجروح، يا مجروحي پاره
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه ۱۹۱ فراز آخر 🎇🎇🎇#خطبه۱۹۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🍂اقسام دنيا پرستان نجات يافته اي مجروح، يا مجروحي پاره
خطبه ۱۹۲
#خطبه_قاصعه
(اين خطبه را «قاصعه» يعني تحقير كننده ناميدند كه در آن ارزشهاي جاهلي را كوچك و خوار شمرد و از طولانيترين سخنرانيهاي امام است كه در سال ۴۰ هجري در حاليكه سوار بر اسب بود ايراد فرمود)
✅فرازهای ۱ و ۲
🎇🎇🎇#خطبه۱۹۲🎇🎇🎇🎇🎇🎇
۱_ والايي پروردگار
ستايش خداوندي را سزاست كه لباس عزّت و بزرگي پوشيد، و آن دو را براي خود انتخاب، و از ديگر پديده ها باز داشت. آن دو را مرز ميان خود و ديگران قرار داد، و آن دو را براي بزرگي و عظمت خويش برگزيد، و لعنت كرد آن كس را كه در آرزوي عزّت و بزرگي با خدا به ستيزه برخيزد، از اين رو فرشتگان مقرّب خود را آزمود، و فروتنان را از گردنكشان جدا فرمود. با آن كه از آنچه در دلهاست، و از اسرار نهان آگاه است، به فرشتگان فرمود. «من بشري را از گل و خاك ميآفرينم، آنگاه كه آفرينش او به اتمام رسيد، و روح در او دميدم، براي او سجده كنيد، فرشتگان همه سجده كردند مگر ابليس» كه حسادت او را فرا گرفت.
۲ _نكوهش تكبر و خودپسندي شيطان
شيطان بر آدم عليه السّلام به جهت خلقت او از خاك، فخر فروخت، و با تكيه به اصل خود كه از آتش است دچار تعصّب و غرور شد. پس شيطان دشمن خدا و پيشواي متعصّبها و سر سلسله متكبّران است، كه اساس عصبيّت را بنا نهاد، و بر لباس كبريايي و عظمت با خدا در افتاد، لباس بزرگي را بر تن پوشيد و پوشش تواضع و فروتني را از تن در آورد. آيا نمينگريد كه خدا به خاطر خود بزرگ بيني، او را كوچك ساخت و به جهت بلند پروازي او را پست و خوار گردانيد پس او را در دنيا طرد شده قرار داد و آتش جهنّم را در قيامت برای او مهیّا فرمود.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
دسترسی آسان به بندهای استغفار هفتادبندی امیرالمومنین (ع) 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 🌺صوت و متن بند شصت و سوم «دا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دسترسی آسان به بندهای استغفار هفتادبندی امیرالمومنین (ع)
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
🌺صوت و متن بند شصت و چهارم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
_﴿ آیــــّـت الله بِهجـــَــت ((ره)❀⇉﴾
کــَـــسے کِہ ↡↡
⇇بـــٰــاقےنَمــــٰـازهــــٰـایَـــــش رٰا؛
دَر أوّل وَقـــــت بخـــــوٰانـــــد ،
⇠خُـــــدٰاونـــــد او رٰا بـــَــرٰا؎
╰─┈➤
□↶نَمـــــٰاز صُـبـــــح↷،
⇦⇦ بیـــــدٰار خـــــوٰاهَـــــد کـَــــرد.✿⇉
#نماز
#نماز_اول_وقت
#سخن_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
⇦«خـُــــدٰایــٰـــا𝄞⇨»!
_دَر آشـــــوبِ فـِــــتنه و بـَــــلٰا
↶عـــــدّه ا؎تُـــــو رٰا گـُــــم مےکــُـــنند↷
⇠و عـــــدّه ا؎تــُـــو رٰا پیـــــدٰامےکــُـــنند؛ ⇢
⇇مـــٰــا رٰا أز بَنـــــدگٰانِ
╰─┈➤
□□ یـــٰــابنـــــده خُـــــود قَـــــرٰار بــِـــده ✿
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
#نیایش
#امام_زمان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_سی ام ✍ بخش سوم 🌸گفت: مبارک باشه رویا، مامان بهم گ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_سی ام ✍ بخش سوم 🌸گفت: مبارک باشه رویا، مامان بهم گ
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
قسمت_سی ام ✍ بخش چهارم
🌺علیرضاخان هراسون اومد و فورا تلفن زد به دکتر… مثل اینکه دکتر گفته بود یک کم کار دارم و برای همین علیرضا خان بهش فحش می داد به عمه هم بد و بی راه می گفت که این موقع شب رفته بیرون… به زور به حمیرا آب دادیم ولی همونم بالا آورد. مثل این بود که دل و روده اش داشت میومد بیرون… گفتم شاید مسموم شده یک کم بهش آبلیمو بدیم… علیرضا خان که معلوم بود اصلا طاقت نداره گفت: نمی دونم باید چیکار کنم. ایرج کجاس؟ تو نمی دونی؟ گفتم نه… دستپاچه گفت: بیا با اسماعیل ببیریمش درمونگاه شاید یک چیزی بده آروم بشه و با عجله رفت تا لباس بپوشه منم رفتم حاضر شدم و زیر بغل حمیرا رو با مرضیه گرفتیم تا ببریمش پایین که دکتر رسید…
من فورا رو تختی رو بر داشتم و بالش اونو عوض کردم و حمیرا رو خوابوندیم در حالیکه همین جور عق می زد…. دکتر فورا بهش دو تا آمپول زد…. چند دقیقه بعد کمی آروم شد ولی چشماش بشدت خراب بود و توی حدقه می لرزید… و اصلا حرف نمی زد… علیرضا خان رفت پایین و نموند من بالای سرش نشستم تا حالش بهتر بشه… کم کم چشماشو روی هم گذاشت و خوابش برد، که عمه از راه رسید. ماشین دکتر رو که دیده بود، ترسید و فهمید ممکنه برای حمیرا اتفاقی افتاده باشه. سریع خودش رو رسوند بالا و پرسید چی شده؟ دکتر گفت خدا نکنه ولی علائم بیماریش دوباره خودشو نشون داده… عمه گفت: آخه چرا؟ خوب بود که… گفتم عمه دیشب توی باغ همش چشمش رو می لرزوند من به شما گفتم یادتونه؟ من چند بار دیدم…
عمه دستش رو گرفت به زانوش و خم شد و بعد نشست رو صندلی و با دو دست صورتش رو گرفت و سرش رو چند بار از ناراحتی تکون داد و بعد پرسید: حالا چیکار کنیم دکتر؟ مثل اون دفعه حاد نشه؟ گفت نگران نباشین مراقبیم… من الان مریض داشتم ول کردم اومدم باید برم با این آمپول تا صبح می خوابه. من خودم اول وقت میام اینجا و داروهاش رو هم میارم نگران نباشین حواسم بهش هست، انشالله نمی زاریم این بار سخت بشه…
عمه پیش حمیرا موند و من رفتم بدرقه ی دکتر که ایرج اومد تو سلام کردم پرسید چی شده دکتر؟ (اون حتی جواب من رو نداد)
دکتر گفت هنوز جای نگرانی نیست ولی علائم بیماریش دوباره بروز کرده… به خانم تجلی گفتم باید بیشتر مراقب باشیم تا حاد نشه. با اجازه من باید برم مریض دارم صبح اول وقت میام…
ایرج من رو ندید گرفت و با سرعت رفت بالا…
ناهید_گلکار
ادامه_دارد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_سی ام ✍ بخش چهارم 🌺علیرضاخان هراسون اومد و فورا تل
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
قسمت_سی و یکم ✍ بخش اول
🌷از عمه پرسید : بهتره ؟
اونم گفت : نمی دونم فعلا که با آمپول خوابیده من میگم بریم پیش یک دکتر دیگه شاید معالجه بشه … گفت؛ می بریمش حتما نگران نباش قربونت برم …….
اونا با هم حرف می زدن و من مثل آدمای گناه کار کناری وایستاده بودم می ترسیدم برم و ایرج رو نبینم که باهاش حرف بزنم ، منتظر فرصت بودم با اینکه شرایط بدی شده بود هر طوری بود من باید برای اون توضیح می دادم … عمه گفت امشب پیشش می خوابم من گفتم عمه جون بزارین من بمونم ..
گفت : نه …نه تو فردا دانشگاه داری خودم هستم اون تا صبح می خوابه به خاطر دل خودم می مونم ……
🌷ایرج روشو برگردوند و رفت تو اتاقش ….. از اینکه اون فکر کرده بود که من به تورج جواب مثبت دادم حرصم گرفت اومدم تو اتاقم و در و بستم ……خیلی از دستش عصبانی بودم ، آخه تو در مورد من چی فکر می کنی؟ شب به تو ابراز علاقه می کنم و صبح به برادرت میگم آره ؟ مگه من گاوم؟ …… ولی این کلمه ی برادر منو به فکر انداخت …. حالا چی میشه ؟ خدایا چه وضعیت بدی پیش اومده …خودت بهم کمک کن تا براش توضیح بدم ………..
🌷کمی بعد عمه رفت پایین…. منم با عجله خودمو رسوندم به درِ اتاق ایرج و این اولین بار بود که در اتاق اونو می زدم ….. خودمو آماده کرده بودم حرفا مو بزنم …..در باز نشد هیچ صدایی هم نیومد … دوباره زدم ….ولی بازم هیچ خبری نشد خواستم از پشت در بهش بگم ترسیدم صدای منو کسی بشنوه ….بغض شدیدی گلومو فشار میداد …. می دونستم که تو اتاقه و نمی خواد جواب بده کاملا معلوم بود عمدا نمی خواد منو ببینه … اصرار فایده ای نداشت دلم نمی خواست بیشتر از این کوچیک بشم …. برگشتم تو اتاقم …… با خودم گفتم رویا ول کن …. عجله ای نیست بالاخره که می فهمه اونوقت خودش خجالت می کشه که در مورد من چنین فکری کرده …. بعد میاد هی به من میگه ببخشید ، ولی من اونو به خاطر این فکری که در مورد من کرد نمی بخشم …..
🌷اونشب میز شام چیده شد… ولی کسی دلش
نمی خواست غذا بخوره ……. فقط عمه نشست و علیرضا خان شام خورد و جمع کردن منم چیزی نخورم …….. صبح هنوز تو رختخواب بودم که صدای ماشین اومد از جا پریدم و خودمو رسوندم پشت پنجره ماشین ایرج بود که از در خارج می شد آه بلندی کشیدم و خودمو انداختم روی تخت ولی نتونستم جلوی اشکمو بگیرم چون متوجه شدم که واقعا نمی خواد با من حرف بزنه ….. از اینکه نمی دونستم اون داره چی فکر می کنه بیشتر آزارم می داد نمی شد که دیگه منو دوست نداشته باشه. پس چطور ممکن بود باور کنه که من می خواستم با اون این کارو بکنم ؟
ادامه_دارد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2