𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ¹⁵
Fasl ²
فردا صبح))
حامی:
کم کم از خواب بیدار شدم
دیدم دریا خودشو تو بغ.لم جمع کرده و درسا هم بغ.لشه
معلوم بود حسابی گرمشونه خیس عرق شدن
پنجره های اتاق و باز کردم و درسا رو از بغل.ش جدا کردم
رفتم پایین و لباسامو عوض کردم که برم نون بگیرم
شروین:
سلام صبح بخیر کجا اول صبحی؟
حامی:
صبح بخیر میرم نون بگیرم
شروین:
وایسا منم لباس بپوشم بیام
حامی:
اوکی زود باش
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ¹⁶
Fasl ²
شروین لباسش و عوض کرد و اومد سمت حامی))
شروین:
بریم داداش؟
حامی:
بریم
راه افتادیم و قدم زنان رفتیم به سمت نونوایی تو فکر بودم که با صدای شروین به خودم اومدم
شروین:
حامی داداش؟خوبی؟
حامی:
اره بابا ،جان کاری داری؟
شروین:
درسا رو میخوای چیکار کنی؟
حامی:
واقعا نمیدونم احتمالا روز برگشت به ایران شاید حتی زودتر تحویل پلیس بدمش تا خانوادش رو پیدا کنن
شروین:
کی میری ایران؟
حامی:
نمیدونم نهایت سه یا چهار روز دیگه ..
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون