𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹
چیزی جز صدای ترس نمیاومد ..
صدای نفسهای غیرمنظم ..
صدای قدمهای بلند و محکم که از بین کوچهها میومد ..
انگار کسی از دور میدوید و فریاد میکشید " کمک "
شهر مانند خرابهای دور افتاده بود که هرچی التماس و زجه میزد فایدهای نداشت
پشت سر هم بدون مکث فریاد میکشید ..
کمک کمکم کنید
آنقدر دوید تا به خرابهای کوچک رسید
چند دقیقهای بود مابین کوچهها گمش کرده بود
داخل خرابهای پناه گرفت تا از شرش راحت شود
بیخبر از دام جدید و مصیبتی تازه در راه است
روی زمین افتاد چند دقیقهای نفس کشید
با مواجه شدن سایهای بیرحم نفسش در سینه حبس شد
زانوهایش را در شکم جمع کرد و جلوی دهان خود را گرفت و چشمانش را آروم فشرد
صدای خشمگین به گوش رسید ..
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh