eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. نفور
261 دنبال‌کننده
57 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @poshtibany_Aylar کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ⁵ پناه که به معنای واقعی ترسیده بود شروع کرد به لب زدن پناه : غل.ط کردم ببخشید اما اون صدایی نمی‌شنید و هر ثانیه محکم‌تر پناه و به ته سالن می‌کشید ته سالن انباری کوچیکی بود که پناه به داخلش پرتاب شد و با بی‌رحمی تمام زیر مشت لگد قرار گرفت چند دقیقه گذشت که بالاخره بیخیال شد حامی : سری آخرت باشه اینطوری راجع به من حرف می‌زنی حالیته ؟ پناه با صدایی که دیگر توان نداشت لب زد چشم هرچی شما بگید حامی به بیرون رفت و جلوی تلویزیون نشست و به خدمه ها اشاره کرد که به کمکش برن یکی از خدمه‌ها از بازوی پناه گرفت و کمک کرد بلند بشه ببین چیکار کردی با خودت ، جلوی زبون درازتو بگیر دختر حامی متوجه صدا شد با صدای نسبتی بلندی گفت حامی: طلا خانوم از این ثانیه به بعد داخل این عمارت نبینمتون پناه که با بدن کوفته فقط می‌تونست سکوت کنه و با تعجب نگاه کنه به آرومی گفت الان طرف منو گرفتی ؟ طلا از حرص پناه را رها کرد و به سمت حامی رفت آقا مگه من چیکار کردم ؟؟ حامی با نگاهی خشمگین گفت حامی: تو این خونه فقط من اجازه دارم باهاش بد برخورد کنم نه شما الان هم به سلامت 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
۲۵۰ تاییت مبارک عزیزم✨🛐 ان‌شاءالله 1k شدنت:))
کیلیلیییییی ۲۵۰ تاییت مبارکککککک🎉✨🎀
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ⁶ طلا که می‌دونست بحث بیخودی هست سر به زیر رفت به سمت کمد لباس‌هاش حامی به آرامی جلوی پناه رفت بلندش کرد و به سمت همون اتاق تاریک رفت پناه رو روی تخت گذاشت چراغو خاموش کرد و به بیرون رفت فردا )) در اتاق باز شد همون دخترک مو فرفری بود حنا : آقا کارت داره پناه نگاهی به بدن بی‌جونش انداخت پناه: اما من نمی‌تونم بلند شم تا دخترک شروع به حرف زدن کرد حامی رسید و حرفشو قطع کرد حامی: شما بیرون خودم اینجام حنا :چشم حامی نزدیک‌تر رفت و درست لبه تخت نشست حامی: فهمیدی عاقبت درست حرف نزدن چیه ؟ پناه خشمگین نگاهش کرد بغض قفل شده در گلو قابل مشاهده بود که بین خشمی نهفته بود پناه: تو حق نداری با من مثل یه زندانی برخورد کنی حامی: من هرجور بخوام برخورد می‌کنم دختر جون پس بهتره رو اعصاب من حرکت نکنی خب؟ یاد حرف آخر پدرش افتاد سه ماه قبل )) پارسا: ببین دخترک الکی واسه من فیلم نیا چو من نه اعصاب تو و نه اخلاقتو دارم پس عین آدم جواب بله بده و خلاص خب ؟ 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ⁷ زمان حال )) حامی : با تو دارم حرف می‌زنم فهمیدی؟ پناه: بله فهمیدم حامی: خوبه در ضمن متاسفانه باید چند روزی نقش زن منو بازی کنی امیدوارم گند نزنی اوکی؟ پناه : اما ؟ حامی :اما اگر نداریم پناه :چشم حامی: حنا رو می‌فرستم کمک کنه آماده بشی چند ساعت دیگه شروع کارته پناه: چشم آقا حامی: دیگه باید حامی صدام بزنی دوباره سکوتی فرا گرفت دوباره پناه و فکر های گیج کننده‌اش پناه: د درست شنیدم ؟حامی ؟چقدر این اسم برام آشناست؟ قبلا کجا شنیدمش؟ چند سال قبل )) نیلا : وای پناه با یه پسره آشنا شدم اسمش حامیه پلیسهه خیلی خوبههه خیلی حواسش بهم هست و مهربونه البته نه برای همه برگشت زمان )) 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh