𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁵
پناه که به معنای واقعی ترسیده بود شروع کرد به لب زدن
پناه : غل.ط کردم ببخشید
اما اون صدایی نمیشنید و هر ثانیه محکمتر پناه و به ته سالن میکشید
ته سالن انباری کوچیکی بود که پناه به داخلش پرتاب شد
و با بیرحمی تمام زیر مشت لگد قرار گرفت
چند دقیقه گذشت که بالاخره بیخیال شد
حامی : سری آخرت باشه اینطوری راجع به من حرف میزنی حالیته ؟
پناه با صدایی که دیگر توان نداشت لب زد
چشم هرچی شما بگید
حامی به بیرون رفت و جلوی تلویزیون نشست و به خدمه ها اشاره کرد که به کمکش برن
یکی از خدمهها از بازوی پناه گرفت و کمک کرد بلند بشه
ببین چیکار کردی با خودت ، جلوی زبون درازتو بگیر دختر
حامی متوجه صدا شد با صدای نسبتی بلندی گفت
حامی: طلا خانوم از این ثانیه به بعد داخل این عمارت نبینمتون
پناه که با بدن کوفته فقط میتونست سکوت کنه و با تعجب نگاه کنه به آرومی گفت
الان طرف منو گرفتی ؟
طلا از حرص پناه را رها کرد و به سمت حامی رفت
آقا مگه من چیکار کردم ؟؟
حامی با نگاهی خشمگین گفت
حامی: تو این خونه فقط من اجازه دارم باهاش بد برخورد کنم نه شما الان هم به سلامت
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁶
طلا که میدونست بحث بیخودی هست سر به زیر رفت به سمت کمد لباسهاش
حامی به آرامی جلوی پناه رفت
بلندش کرد و به سمت همون اتاق تاریک رفت
پناه رو روی تخت گذاشت چراغو خاموش کرد و به بیرون رفت
فردا ))
در اتاق باز شد
همون دخترک مو فرفری بود
حنا : آقا کارت داره
پناه نگاهی به بدن بیجونش انداخت
پناه: اما من نمیتونم بلند شم
تا دخترک شروع به حرف زدن کرد حامی رسید و حرفشو قطع کرد
حامی: شما بیرون خودم اینجام
حنا :چشم
حامی نزدیکتر رفت و درست لبه تخت نشست
حامی: فهمیدی عاقبت درست حرف نزدن چیه ؟
پناه خشمگین نگاهش کرد
بغض قفل شده در گلو قابل مشاهده بود که بین خشمی نهفته بود
پناه: تو حق نداری با من مثل یه زندانی برخورد کنی
حامی: من هرجور بخوام برخورد میکنم دختر جون پس بهتره رو اعصاب من حرکت نکنی خب؟
یاد حرف آخر پدرش افتاد
سه ماه قبل ))
پارسا: ببین دخترک الکی واسه من فیلم نیا چو من نه اعصاب تو و نه اخلاقتو دارم پس عین آدم جواب بله بده و خلاص خب ؟
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. نفور
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ⁶ طلا که میدونست بحث بیخودی هست سر به زیر رفت به سمت کمد لباسهاش حامی ب
حامی ص.یکتو بزن
با دختر ما ایجوری رفتار نکن ک با چماق بیام دو تا بزنم پس کلت .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁷
زمان حال ))
حامی : با تو دارم حرف میزنم فهمیدی؟
پناه: بله فهمیدم
حامی: خوبه در ضمن متاسفانه باید چند روزی نقش زن منو بازی کنی امیدوارم گند نزنی اوکی؟
پناه : اما ؟
حامی :اما اگر نداریم
پناه :چشم
حامی: حنا رو میفرستم کمک کنه آماده بشی چند ساعت دیگه شروع کارته
پناه: چشم آقا
حامی: دیگه باید حامی صدام بزنی
دوباره سکوتی فرا گرفت دوباره پناه و فکر های گیج کنندهاش
پناه: د درست شنیدم ؟حامی ؟چقدر این اسم برام آشناست؟ قبلا کجا شنیدمش؟
چند سال قبل ))
نیلا : وای پناه با یه پسره آشنا شدم اسمش حامیه پلیسهه خیلی خوبههه خیلی حواسش بهم هست و مهربونه
البته نه برای همه
برگشت زمان ))
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh