eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. نفور
261 دنبال‌کننده
55 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @poshtibany_Aylar کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ¹² بعد چند دقیقه پناه خودشو جدا کرد پناه: حالا که قراره زنت بشم یه شرطی داره حامی با متعجب پرسید حامی :چه شرطی ؟ پناه: اذیتم نکنی حامی ابروهاشو گره زد و اخمی کرد مجازات دروغ گفتن چی میشه؟ پناه با لحن پرروگری جواب داد پناه: انتظار داشتی کل زندگیمو به یه غریبه بگم ؟ حامی که از پناه پروتر و لجبازتر بود ابرویی بالا انداخت و گفت حامی: تو هم انتظار داری یه غریبه که تو خونمه رو اذیت نکنم؟ پناه در کمال ناباوری بغضی کردم و مظلوم گفت پناه: مگه من تو رو یاد نیلا نمی‌ندازم؟ نیلام بود اذیتش می‌کردی؟ حامی خنده تلخ زد و گفت حامی: شوخی کردم کاری ندارم یه چند ماهی حکم زنمو داشته باشی و بعدش می‌تونی برگردی همو خرابه‌ای که بودی پناه: اولاً خرابه نبود و یه ساختمون متروکه بود مودب باش بعدم جناب صالحی خودتم اونجا بودی 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ¹³ حامی سکوت کرد سعی کرد بحثو عوض کنه حامی: به روت خندیدم پرو نشو بلند شو دستی به سرو روت بکش پناه چشمی گفت و جعبه‌ای که حامی روی تخت گذاشته بود و باز کرد یه حلقه نقره‌ای رنگ توش بود انداخت تو دستش و شروع به آماده شدن کرد بعد نیم ساعت تقریباً آماده بود صدای در اومد حامی: خانوم ؟آماده‌ای؟ پناه که تعجب کرده بود رفت سمت در در که باز شد تا اومد حرف بزنه حامی ادامه داد حامی :مامانم اومده ببینتت حامی با چشم اشاره کرد پناه: آره عزیزم آماده‌ام 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
متوجهید میگم فور ندید یا عزل کنم ؟؟
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ¹⁴ حامی دست پناه و گرفت و رفت سمت شهرزاد و شیرین حامی: اینم پناه خانم ما شیرین: داداش مگه نیلا نبود؟ حامی: نه عشق داداش از اولم اسمش پناه بود شهرزاد :سلام دخترم پناه لبخندی زد و جواب داد پناه:سلام مامان جان همگی دور هم نشستن بعد چند دیقه پناه و شیرین رفتن تو اتاق پناه سعی می‌کرد حرفی نزنه اما شیرین بیخیال نمی‌شد پشت سر هم سوال می‌پرسید پناه هر ثانیه کلافه‌تر می‌شد رنگ از صورتش پرید حالش آنچنان خوب نبود و ضعف داشت شیرین که متوجه شد مکثی کرد و ادامه داد حالت خوبه؟ پناه با حالتی گیج جواب داد آره آره خوبم به محض گفتن جمله آخر چشماش سیاهی رفت و دیدش ضعیف شد تو همون ثانیه‌ها حامی در اتاق و وا کرد و عصبی به سمت شیرین برگشت حامی: چی گفتی تو بهش؟ ها ؟با توام ؟ شیرین: به خدا هیچی یهو اینطوری شد 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh