تنھایی بشر تمامی ندارد!
بیشترین دوست را داشته باشد باز هم لحظه هایی دارد، که هیچ کس را ندارد!
این بد است یا خوب؟
ذهنم دوباره میخواهد حرف بزند و یکی به دو کند.
حوصلهاش را ندارم خودم تندتند اعتراف میکنم؛ که گاهگاهی خوب است!
شلوغیِ زیاد دور و بر آدم غفلت میآورد خودت را گم میکنی؛ غریبه میشوی با روح و فکرت...
「رنجمقدس| نرجسشکوریانفرد」
هدایت شده از کلاف سردرگم!
جهان را به شاعران بسپارید
مطمئن باشید
کلمات را بیدار می کنند
و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند
جهان را به شاعران بسپارید
بیابان و باران
هردو خوشحال می شوند
و هردو جوانه می زنند
از سرانگشت کودکان دبستانی
جهان را به شاعران بسپارید
مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و
عاشق می شوند
و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و
بیدار نمی شوند
جهان را به شاعران بسپارید
دیوارها فرو می ریزند و
مرزها رنگ می بازند
درختان به خیابان می آیند
در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند
و پرندگان سوار می شوند و
به همه ی همشهریان
تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند
مگر همین را نمی خواستید؟
پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟
از تامل و تردید دست بردارید
و جهان را به شاعران بسپارید
این قافیه های سرگردان
اگر سر از صندوق ها در نیاورند
پیر می شوند و پرنده نمی شوند
و جهان بی پرنده
جهنمی است که فقط شلیک می کند…
-محمدرضا عبدالملکیان
کوه؛
با نخستین سنگ ها آغاز می شود
انسان؛
با نخستین درد…
من؛
با نخستین نگاه تو
آغاز شدم…
-شاملو-