امروز وقتی داشتم تیکههای آینه رو که
شکسته بود جمع میکردم، دستمو بریدم..
یه زخم خیلی کوچیکه ولی جاش خیلی میسوزه...
وقتی داشتم بهش نگاه میکردم بنظرم
اومد که چقدر بعضی آدمهای زندگی ما
دقیقا مثل همین زخم میمونن!
شاید فقط یه زخم ساده باشه،
ولی جاشون تا ابد توی قلب درد میکنه...
بنظر من دلیلش اینه که تو از اون آدم
چنین چیزی رو هرگز انتظار نداشتی،
هرگز...
ولی خب به قول قدیمیها؛
آدمیزاده دیگه، هرچیزی ازش برمیاد:)
#خودنوشت
دلم برای انارها تنگ است،
برای دانههای سرخ و سفید
یاقوتهای عاشق...
منتظرم تا برگها زرد شوند،
تا انارها سرخ شوند،
و پاییز بیاید و همه عاشق شوند:))
پاییز بیاید و دلتنگی من شاید با
همهی برگهاي خزان زده کمکم بریزد....
هدایت شده از [. کــافه رَسـتاک .]
این عادتِ احمقانه را دارم که فکر کنم همه چیز بهتر میشود، حتی وقتی تمام شواهد بر چیز دیگری دلالت دارند. حتی مواقعی که همه چیز بدتر و بدتر و بدتر میشود.
•جزء از کل
•استیو تولتز