آخرِ هفتهی پیش، روی تنِ کویریِ شهرمون
چنان بارونی اومد که روح شهر رو تازه کرد ...
نمنم بارون از زنگ تفریح آخر شروع شد
و حالا مگه بچهها حیاط و بارون رو بیخیال میشدن برن کلاس؟
ولی بالاخره که باید میرفتیم و رفتیم.
ولی باز مگه میشد از بارونی که هر لحظه تندتر به پنجرهها میخورد، غافل شد؟
انگار که بارون هم حضور ما رو میطلبید و این خواهش رو با طنین برخورد قطراتش با پنجره، زمزمه میکرد ... :)
#خودنوشت
خلاصه که دبیر زبان مون که البته باید بگم از اون دبیرهای پایه و تودلبرویی هست که من به شخصه دلم میخواد حداقل واسه یه بارم شده لپهاشو بکشم ◍•ᴗ•◍ ؛
با اصرار های پی در پیِ ما و
حواسهای پرت شدهمون به بارون
و هوای تر و تازهی بیرون،
راضی شد ادامهی کلاس، توی حیاط
و زیرِ آلاچیقها برگزار بشه :)))
باید بگم که از اولین و قشنگترین اتفاقاتی بود که امسال تجربه کردم،
و البته از آخرین خاطراتی که از این مدرسه و بچهها برام میمونه ...
#خودنوشت
هدایت شده از •آنشـرلی•
او و دوستانشلاک پشت کوچولوها little turtles.mp3
زمان:
حجم:
15.5M
اگه باد اومد، اگه بارون...
چه خورشید بود و چه نبود تو آسمون
#موزیک✨🐢