حافظهی آدم، در ندارد که آدمها برای رفت و آمدشان اجازه بگیرند. در زندگی هر کس، چند نفری هستند که برای رد شدن از مرزِ ذهن،
ویزا لازم ندارند و خواسته و ناخواسته، همهجا
با او هستند، تا پای گور هم.
「بعد از پایان| فریبا وفی」
#تیکهکتاب
به قلبم معذرتخواهیِ بسیاری بدهکارم.
بخاطر تمام روزهایی که ؛
گرفت
شکست
تنگ شد
و کاری از دست من بر نمیآمد...
مشکات !
خدایاجونم شکرت ؛ واسه زمستون زیبا و سفیدپوش شدن زمین، واسه ساختن آدم برفی، واسه روزایی که معلم نمیاد
خداجونم شکرت ؛
واسه عطر بهارنارنج تو اردیبهشت،
واسه چایی بعد از کلی خستگی،
واسه شکفتن گلها تو باغچهی حیاط آقاجون،
واسه بارون بهاری و نسیم بعدش،
واسه صدای پرندهها،
واسه مزهی بستنی شکلاتی،
واسه کسایی که میتونم دلتنگشون بشم،
واسه وقتهایی که فکرمیکنم نمیشه،
ولی میشه :))
واسه پشتِسر گذاشتن ِ تمومِ
مراحل سخت زندگیم،
واسهتمومچیزاییکهدادیونمیبینیم..🌿💚
نمیدونم چطور کلمات رو ردیف کنیم،
از چی یا از کی گلایه کنم،
و شکایتم رو پیش کی ببرم!؟
همه در برابر تقدیری که گاهی بیرحمانه رقم میخوره تسلیم و بیتقصیریم..
از اندوهی حرف میزنم،
که از عزل تا ابد در دفتر تاریخ رقم خورده و ما به اون محکوم و مجبوریم،
که اگر نبود این تباهی، مثل طلوع سیاهی شب
در ابتدای هرصفحه از تاریخ این سرزمین
شاید طورِ دیگهای لحظه هامون رو زندگی میکردیم..
که شاید چیزی همتراز تفتان و پهنای گلستان،
هر روز روی قلبمون سنگینی نمیکرد...
#خودنوشت