این قسمت از کتاب خیلی منو یاد شعر مولانا میندازه که میگه:
دنیا همه هیـچ، اهل دنیا همه هیـچ
ای هیـچ از هیـچ بر هیـچ مپیچ!
بعضی وقتا حس میکنم یه عااالمه حرف برای گفتن دارم ...
بعضی وقتا اونقدر تفکراتم تو ذهنم جمع میشن که نیاز دارم اونا رو روی کاغذ بیارم شون تا یه ذره ذهنم خلوت بشه!
وقتی مینویسم جدا از اینکه ذهنم خالی میشه همه حرفهایی که با خودم میزنم و تفکراتی که میکنم رو هم در واقع یه جورایی ثبتشون میکنم تا یادم نره و چندسال بعد بیا بخونمشون و ببینم نسبت به قبل چقد طرز فکر کردنم و نگاهم نسبت مسائل تغییر کرده.
#خودنوشت
تازه علاوه بر اونا چیزای مثبت و منفی و کارهای درست و غلطم رو هم بنویسم ،
که چندسال بعد وقتی خوندمشون اولاً که درمورد کارهایی که درست و با موفقیت انجام شون دادم به خودم افتخار کنم؛
دوماً که ببینم آیا اون نقاط منفی رو تونستم در خودم تغییر بدم ؟
تونستم اون نقاط مثبت رو در درون خودم نگه دارم؟
به طور خلاصه ببینم کی بودم و کی شدم!؟
#خودنوشت
علاوه بر همهی اینا
خاطرات خوبم رو هم با نوشتن ثبت کنم،
مشاور مدرسه مون میگفت مغز خاطرات بد و چیزای منفی رو بیشتر نگه میداره تا خاطرات مثبت!
منم گفتم خب اگه مغز اینطوری عمل میکنه اشکالی نداره؛
من خودم خاطرات خوبم رو می نویسم تا همیشه برام بمونن و هر وقت که خوندمشون برام یادآوری بشه و هرگز فراموششون نکنم :))
#خودنوشت
از روبه رو شدن با آدم هایی
که هرکدام،
رنگ و فکری متفاوت دارند
میترسم!
「 رنجمقدس۱ | نرجسشکوریانفرد」
#تیکهکتاب