شعریم و نمیخوانیم، شوقیم و نمیخواهیم
چشمیم و نمیبینیم، سبزیم ولی زردیم
این فصل پریشان را برگی بزن و بگذر
در متن ِشب ِبیماه، دنبال چه میگردیم؟
بیداری ِرویایی، دیدی که حقیقت داشت
ما خاطره هامان را از خواب نیاوردیم
تردید نکن در شوق، تصمیم نگیر از خشم
آرام بگیر امشب، ما هردو پر از دردیم
#افشینیداللهی
«هدف زندگی»
عنوان اولین درس ما بود.
_ ولی مگه هدف زندگی ما، چیزیه که کتابها یا هرچیز و هرکس دیگهای بخوان بهمون بگن؟
هدف زندگی ما هست، و ما خودمون باید براش تصمیم بگیریم.
و استاد انقدر درک این رو داشت که مثل بقیه استادها یک راست نره سراغ گفتن سوالات درس، بلکه اول نظرات خودمون رو جویا بشه و بشنوه؛
_ خانوم، من.. من میخوام موفق بشم
_ میخوام یه هنرمند باشم
_ من میخوام خوشحال باشم
_ من میخوام عاشق بشم
و ابر افکار، شروع به بارش ِ"میخوام"های زیادی کرد، بارشی که سیل بزرگی از رویاها رو ساخت.
و این من بودم که درست کنار ساحل آروم، به دور از سیلی که بچهها از خواهشهاشون راه انداخته بودند، نمیدونستم چه "میخوام"ی رو باید همراه سیل "میخوام"ها کنم...
شاید چیزی که من میخواستم شبیه این موج عظیم نبود،
من قبل از خواستن هرچیزی توی دنیا،
میخوام بدونم که چرا توی این دنیام؟
که توی این دنیای بزرگ چه کار هرچند کوچیکی ازم برمیاد؟
و اصلاً آیا کاری ازم برمیاد؟
#خودنوشت