و هر غروبی
برای هر کسی
میتونه به هر نوعی
تاسیان باشه.
مثلاً برای من،
چون امشب دیگه هیئتمون نبود،
دیگه نمیتونم تا محرم سال بعد
تموم رفیقهای کوچیک و بزرگم رو ببینم.
چون هربار که چایی بخورم، دلتنگ میشم واسه طعم چاییهای اونجا
برای اون رفیقم؛
چون باید برمیگشت تهران
و شاید که دلش جاموند اینجا..
اما برای همسایه روبروییمون؛
چون عزیز از دست داده،
و حالا غروبها براش بوی دلتنگی میده
و شاید برای اون پیرزن ِدوتا کوچه اونطرفتر؛
چون دیگه کسی نیست که منتظر برگشتنش باشه
برای حاجخانوم ِسرکوچه؛
که دلش از بچههاش خون ِ.
خوب که نگاه کنی، میبینی که هرکسی ممکنه دچار غم باشه
چه غم عمیق باشه، چه قابل درمان
حس تاسیان، از آدمی سراغ میگیره و مهمون قلبش میشه..
#خودنوشت
قصه به پایان رسید
چراغها روشن شدند
و سکوت جای تکتک تماشاچیهای
توی سالن رو گرفت
بالاخره این جرعت رو به خودم دادم
رفتم
و روی صحنه
ایستادم.
به صندلی های خالی نگاه کردم
و تصور کردم
روزی رو که روی هرکدوم، صاحبان چشمهای منتظری نشسته
منتظر برای ماجرایی جدید، جریانی متفاوت
و قصهای با معنایی تازه
و تصور کردم
منی رو که بخشی از اون قصه هست
و تصور کردم که..،
بودن
یا نبودن
مسئله این است!
[۵اُمِمردادماهِ۱۴۰۴]
#خودنوشت
آرام؟ آرام برای چه باید گرفت؟
وقتی بمیریم، خود به خود آرام میگیریم!
پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم!
#تیکهکتاب کلیدر | محمود دولتآبادی