eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
35 دنبال‌کننده
613 عکس
205 ویدیو
7 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
خب قبل خواب داستان ترسناک بخونیم... باقی داستان‌ها هم فردا.
هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
"نجواهای بلک ورث" . . Part1:-آرام ورق بزن-
هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
کوپه‌های قطارِ خطِ جنوب‌غربی در آن عصر پاییزی سال ۱۹۹۴، بوی کهنگی و رطوبت صندلی‌های مخملی را می‌دادند. باران تند کورن‌وال با ضرب‌آهنگی بی‌رحمانه به شیشه می‌کوبید و تاریکی زودهنگام، مناظر بیرونی را در سیاهی فرو برده بود. تنها منبع نور داخل کوپه، چراغ کوچک مطالعه‌ای بود که الکساندر به بالای کتاب وصل کرده بود. نور زرد و باریک چراغ، زوایای دقیق چهره‌ بی‌تفاوت، موهای مشکیِ کمی آشفته و درخشش عجیب چشم‌های بنفشش را در تاریکی کوپه واضح‌تر می‌کرد. الکساندر طوری لم داده بود که انگار کل دنیا و باران بیرونی برایش اهمیت چندانی ندارد. با چهره‌ای کاملا خنثی، اما با همان لحن آرام و بم همیشگی‌اش مشغول خواندن بود:«...و نویسنده مدعی است که عمارت "بلک‌ورث" واقع در بلندترین صخره‌های ساحلی، هرگز کاملا خالی نبوده است. کسانی که پس از سال ۱۸۸۸ وارد آنجا شدند، از شنیدن صدای چرخ‌دنده‌ها در دل دیوارها خبر داده‌اند.» رز سرش را روی شانه الکساندر گذاشته بود. موهای بلند و سیاهش روی پالتوی تیره الکساندر پخش شده بود و چشمان سبز و درخشانش به نقطه‌ای نامعلوم در تاریکی کوپه زل زده بود. او دفتری کوچک روی پایش داشت و با مداد شمعی، سایه‌روشن‌های مبهمی از آنچه می‌شنید رسم می‌کرد. رز اصلا به خطوط کتاب نگاه نمی‌کرد؛ برای او، داستان فقط با صدای الکساندر معنا پیدا می‌کرد. رز بدون اینکه سرش را بردارد، آرام گفت: «صدا فقط چرخ‌دنده نبوده الکس. مطمئنم نویسنده فراموش کرده بگه صدای نفس کشیدن هم می‌اومده... آدم‌هایی که اونجا بودن فقط بوی چوب خشک رو حس نمی‌کردن... بوی رنگ روغن تازه هم می اومده....» الکساندر کتاب را کمی پایین آورد. نگاه بنفش و بی‌حسش را به رز دوخت، اما پوزخند کج و بی‌خیالی روی لب‌هایش نشست: «چقدر عالی... پس قراره بمیریم، اون هم توی جایی که بوی رنگ روغن تازه میده. چقدر شاعرانه.» انتظار داشت رز با شیطنت به بازوی او ضربه ای وارد کند، اما رز فقط بیشتر در خود جمع شد. چهره اش عجیب و بی حالت شده بود. تا اینکه حرفی عجیب تر از حالت چهره اش زد:«... واقعا برای چی داریم میریم اونجا؟» «چون...سرنوشت میخواد یه بار هم که شده قهوه ی موردعلاقه مون رو اونجا درست کنم؟» رز بالاخره به شانه ی او ضربه ای زد:«هی! الکس! جدی باش!» الکساندر نگاهش را دوباره به صفحات کتاب داد و با همان بی‌خیالی ادامه داد: «من کاملا جدی‌ام رز... این سوالت عجیبه وقتی کارمون اینه.» رز سرش را برداشت و کتاب را از دست او قاپید. سپس آن را با سرعت ورق زد، گویی چیزی بی معنی را نشان او می دهد:«اینو ببین، هیچیش سر و ته نداره. حتی یه ذره هم به واقعیت نزدیک نیست. و بخاطرش باید بیایم اینجا؟» الکساندر کتاب را از دستان او گرفت و صورتش را نزدیک صورت او برد:«کارمون اینه، خانم رز برکر. از این گذشته، خودت داری میگی به واقعیت نزدیک نیست. البته واقعا عیبی نداره و دلم نمیخواد اینطور فکر کنی چون...» پوزخند نامحسوسی زد و چشمانش را در حدقه حرکت داد:«حداقل میتونم اون ترس کوچولوت رو تا مقصد توی چشمات ببینم.» رز آهی کشید و سرش را به سمت پنجره برگرداند. بخار سرمای هوا روی پنجرخ قطار نقش بسته بود:«از وقتی میشناختمت همین شکلی بودی. پسر یه مخترع دیوانه که خودشم روانیه. و منم روانی کرده!» الکساندر خمیازه ای کشید و سرش را به نرمی، روی شانه رز گذاشت. چشمانش کمی خواب الود بود:«خب پس، تا تو یه ذره بیشتر روانی میشی من یکم بخوابم. شاید خواب آینده رو دیدم و بعدش بهت خبر دادم که قرار نیست واقعا اتفاقی بیوفته؛ مثل دو تا محقق ساده میریم و چند تا عکس میگیریم و برمیگردیم.» رز تکان نخورد، اما به حرف الکساندر نیشخند زد:«هوم... محقق ساده. حالا کی میرسیم؟» «طبق محاسبات من، کمتر از بیست دقیقه دیگه می‌رسیم. اگه روح صاحب عمارت خواست من رو بکشه، حداقل امیدوارم این‌قدر مبادی آداب باشه که بذاره اول قهوه ام رو تموم کنم.» الکساندر برای دنیا یک مجسمه بی‌احساس و سرد بود؛ آدمی که انگار هیچ اتفاقی در جهان نمی‌توانست ضربان قلبش را بالا ببرد یا لبخندی واقعی بر لبش بنشاند. اما در برابر رز، آن لایه فرو می ریخت و به یک دیوار کاملا ریخته تبدیل میشد. او دستش را در جیب برد، دستکش‌های پشمی رز را درآورد و بدون اینکه حرفی بزند، آن‌ها را روی زانوی رز گذاشت. سپس با لحنی که سعی می‌کرد بی‌پراوا باشد اما نگرانی درونش را لو می‌داد گفت: «دستات یخ کرده رز. اگه قراره توی اون عمارتِ نفرین‌شده دنبال هیولا بگردیم، ترجیح میدم همسفرم حداقل انگشت‌هاش یخ نزده باشه که بتونه آستینم رو محکم‌تر بگیره. کارمون که تموم شد، برمیگردیم.مثل همیشه، اینم یه سفر ساده ست.پس ترس به دلت راه نده،شوخی کردم.»
هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
رز دستکش‌ها را پوشید، لبخند گرمی زد و انگشتانش را دور مچ دست الکساندر حلقه کرد. گرمای دست الکساندر حتی از روی پارچه پالتو هم حس می‌شد. رز نجوا کرد: «تا وقتی تو برام کتاب می‌خونی و این شوخی‌های مسخره‌ت رو می‌کنی، از هیچ تاریکی‌ای نمی‌ترسم. تا حالا که هر بار رفتیم،اتفاق خاصی نیوفتاده پس..اینبار هم نمیوفته.فقط عکس میگیریم و..برمیگردیم و....پروژه مون هم شهرت میگیره و....» «پولدار نمیشیم، اینو خیالت راحت باشه.» «.. هرچی.» چند ساعت بعد، قطار با صدای سوت دلگیر و دلنگ‌دلنگِ ریل‌ها در ایستگاهی کوچک، خلوت و نیمه‌تاریک متوقف شد. دیگر کسی جز آنها در قطار نبود، و رفتار یخ زده ی مامور قطار هر دو را بدرقه کرد. وقتی هر دو پیاده شدند، باد سرد ساحلی بوی شور دریا و نم باران را به صورتشان کوبید. در انتهای مسیرِ جاده‌ای سنگی و تاریک، روی فراز صخره‌ای که موج‌های خروشان به پایه‌اش می‌خوردند، سایه عظیم و سیاه عمارت "بلک‌ورث" مثل هیولایی خفته در مه دیده می‌شد. الکساندر چراغ‌قوه سنگینش را روشن کرد، نگاهی به عمارت تاریک انداخت و رو به رز کرد: «خب... به قصر دنج‌مون خوش اومدی. موافقی بریم ببینیم قراره چطوری غافلگیرمون کنه؟» رز ناخودآگاه یک قدم دیگر به او نزدیک‌تر شد و دست الکساندر را محکم‌تر گرفت. هیچ‌کدام نمی‌دانستند کتابی که در کیف الکساندر است، حقایق آن عمارت را تا چه حد تلطیف کرده است... و خطری که منتظرشان بود، خیلی زنده تر از صفحات یک کاغذ کهنه بود.
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
"نجواهای بلک ورث" . . Part1:-آرام ورق بزن-
خیلی جذاب بود...... خیلی خیلی جذاب بود.👀✨ انصافا نخونید از دست دادیـ- ستاد تبلیغاتی فیو*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خستم...... فردا باقی پیوی‌ها رو جواب میدم. داستان‌هایی که نخوندم هنوز هم می‌خونم. البته ان‌شاءالله...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/XGostonia/2496 خوشحالم دوست داشتی~✨ سوالی داشتی بپرس، توی پارت‌های آینده جواب بدمش.👀👈🏻👉🏻
هدایت شده از GHASSEM.IR
. ۱۷ شهریور سالروز ولادت رهبر عزیزتر از جان‌مان اللهم احفظ سیدنا و قائدنا و ولی امرنا امام سید مجتبی خامنه‌ای .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۵: « انگار سبک شده بودم. حالت تهوعی که داشتم دیگه برطرف شده بود. میتونستم بوی الکل و دارو رو حس کنم؛ می‌تونم صدای پرستار ها رو بشنوم. » با خستگی، آرام چشمانش را باز کرد. گلویش می‌سوخت. به اطرافش نگاهی انداخت. در اورژانس بستری شده بود. قطرات سرم به آرامی می‌چکیدند و پرده ای سفید او را از تخت کنارش جدا کرده بود. « چند وقت شده که، اینطوری نخوابیده بودم؟ انقدر آروم و بدون استرس... » و آرام چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دلش میخواست باز هم بخوابد. دستش را که به سرم وصل بود روی سرش گذاشت تا نور مهتابی اذیتش نکند و با خرسندی چشمانش را بست. -دکتر... -شما معلم هونگ دوجین هستین درسته؟ معلم با نگرانی تأیید کرد. آرام به صدای آقای دکتر و زنی که گویا معلمش بود، گوش داد. آنها پشت پرده ایستاده بودند و حرف می‌زدند. دکتر در میان توضیحاتش گفت: دانش آموزتون، دچار مسمومیت دارویی شده. معلم سکوت کرد. خوشبختانه زود رسید و معده‌ش رو شستشو دادیم. این هم، قرص هایی بود که پرستار توی جیبش پیدا کرد. معلم، آرام جعبه ی قرص را گرفت. با چشمانی غمگین به جعبه نگاه کرد. دوجین، آرام و کنجکاو چشمانش را نیمه باز کرد و سرش را چرخاند. « مسمومیت دارویی؟ » دکتر ادامه داد: بهتره مراقبش باشین، اون قرص زیادی خورده و مشخصه که قصدش، خودکشی بوده. دوجین در فکر فرو رفت. آرام به سایه ی معلمش نگاه کرد. می‌توانست شانه های خمیده معلمش را ببیند، که از ناراحتی افتاده بودند. معلم آرام پرده را کشید و به دوجین نگاه کرد. دوجین با تعجب به او نگاه کرد. « نمی‌دونستم دارم خواب میبینم یا نه... درست مثل یه خواب، غیرواقعی بود. ولی به اندازه ی حقیقت، واضح بود. » آرام و پشت سر معلمش راه می‌رفت. دیگر شب شده بود، و پس از خریدن بسته ای دارو، به مقصدی نامعلوم حرکت می‌کردند. با کنجکاوی به اطرافش نگاه می‌کرد. با چهره ای مطلوب به اطراف نگاه کرد و در دلش گفت: « دقیقا همونطوریه که انتظار می‌رفت. دهه ی مورد علاقه‌م... مغازه های قدیمی، بوی غذای خیابونی، تابلو های نئونی، درست مثل فیلما... » -دوجین. آرام به معلم نگاه کرد. معلم، برگشت و با چهره ای پر از عذاب وجدان به او نگاه کرد. کوله پشتی دوجین را به او داد و با صدای گرمی گفت: متاسفم دوجین، که نتونستم کمکت بکنم. دوجین گیج و منگ به او نگاه کرد. -برگرد خونه، خانواده‌ت منتظرته. غذای گرم بخور و داروهات رو سر وقت مصرف کن. و با لبخند ادامه داد: فردا می‌بینمت! دوجین، احترام گذاشت و گفت: بله خانم معلم. نگران نباشید. و آرام کوله اش را در پشتش انداخت، با لبخند اطمینان بخشی گفت: زود میرسم خونه. از کنار معلم گذشت و از او خداحافظی کرد. همین که از کوچه ها گذشت و دورتر شد، ایستاد. لبخندش خشک شد. -من نمیدونم کجا برم. اصلا جایی رو نمی‌شناسم!! و با چهره ای ناراضی موهایش را به هم ریخت و گفت: پشیمون شدم. اینجا اصلا خوب نیست. چشمش به نیمکتی خورد که کمی از رامن فروش خیابانی فاصله داشت. قبل از اینکه کسی آن را اشغال کند، به سمت نیمکت رفت و نشست. پشت سرش پارک سرسبزی بود، با تعجب به اطراف نگاه کرد. « مردم همه بیرونن؟ حیرت انگیزه. »