eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
35 دنبال‌کننده
613 عکس
205 ویدیو
7 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
رز دستکش‌ها را پوشید، لبخند گرمی زد و انگشتانش را دور مچ دست الکساندر حلقه کرد. گرمای دست الکساندر حتی از روی پارچه پالتو هم حس می‌شد. رز نجوا کرد: «تا وقتی تو برام کتاب می‌خونی و این شوخی‌های مسخره‌ت رو می‌کنی، از هیچ تاریکی‌ای نمی‌ترسم. تا حالا که هر بار رفتیم،اتفاق خاصی نیوفتاده پس..اینبار هم نمیوفته.فقط عکس میگیریم و..برمیگردیم و....پروژه مون هم شهرت میگیره و....» «پولدار نمیشیم، اینو خیالت راحت باشه.» «.. هرچی.» چند ساعت بعد، قطار با صدای سوت دلگیر و دلنگ‌دلنگِ ریل‌ها در ایستگاهی کوچک، خلوت و نیمه‌تاریک متوقف شد. دیگر کسی جز آنها در قطار نبود، و رفتار یخ زده ی مامور قطار هر دو را بدرقه کرد. وقتی هر دو پیاده شدند، باد سرد ساحلی بوی شور دریا و نم باران را به صورتشان کوبید. در انتهای مسیرِ جاده‌ای سنگی و تاریک، روی فراز صخره‌ای که موج‌های خروشان به پایه‌اش می‌خوردند، سایه عظیم و سیاه عمارت "بلک‌ورث" مثل هیولایی خفته در مه دیده می‌شد. الکساندر چراغ‌قوه سنگینش را روشن کرد، نگاهی به عمارت تاریک انداخت و رو به رز کرد: «خب... به قصر دنج‌مون خوش اومدی. موافقی بریم ببینیم قراره چطوری غافلگیرمون کنه؟» رز ناخودآگاه یک قدم دیگر به او نزدیک‌تر شد و دست الکساندر را محکم‌تر گرفت. هیچ‌کدام نمی‌دانستند کتابی که در کیف الکساندر است، حقایق آن عمارت را تا چه حد تلطیف کرده است... و خطری که منتظرشان بود، خیلی زنده تر از صفحات یک کاغذ کهنه بود.
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
"نجواهای بلک ورث" . . Part1:-آرام ورق بزن-
خیلی جذاب بود...... خیلی خیلی جذاب بود.👀✨ انصافا نخونید از دست دادیـ- ستاد تبلیغاتی فیو*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خستم...... فردا باقی پیوی‌ها رو جواب میدم. داستان‌هایی که نخوندم هنوز هم می‌خونم. البته ان‌شاءالله...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/XGostonia/2496 خوشحالم دوست داشتی~✨ سوالی داشتی بپرس، توی پارت‌های آینده جواب بدمش.👀👈🏻👉🏻
هدایت شده از GHASSEM.IR
. ۱۷ شهریور سالروز ولادت رهبر عزیزتر از جان‌مان اللهم احفظ سیدنا و قائدنا و ولی امرنا امام سید مجتبی خامنه‌ای .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۵: « انگار سبک شده بودم. حالت تهوعی که داشتم دیگه برطرف شده بود. میتونستم بوی الکل و دارو رو حس کنم؛ می‌تونم صدای پرستار ها رو بشنوم. » با خستگی، آرام چشمانش را باز کرد. گلویش می‌سوخت. به اطرافش نگاهی انداخت. در اورژانس بستری شده بود. قطرات سرم به آرامی می‌چکیدند و پرده ای سفید او را از تخت کنارش جدا کرده بود. « چند وقت شده که، اینطوری نخوابیده بودم؟ انقدر آروم و بدون استرس... » و آرام چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دلش میخواست باز هم بخوابد. دستش را که به سرم وصل بود روی سرش گذاشت تا نور مهتابی اذیتش نکند و با خرسندی چشمانش را بست. -دکتر... -شما معلم هونگ دوجین هستین درسته؟ معلم با نگرانی تأیید کرد. آرام به صدای آقای دکتر و زنی که گویا معلمش بود، گوش داد. آنها پشت پرده ایستاده بودند و حرف می‌زدند. دکتر در میان توضیحاتش گفت: دانش آموزتون، دچار مسمومیت دارویی شده. معلم سکوت کرد. خوشبختانه زود رسید و معده‌ش رو شستشو دادیم. این هم، قرص هایی بود که پرستار توی جیبش پیدا کرد. معلم، آرام جعبه ی قرص را گرفت. با چشمانی غمگین به جعبه نگاه کرد. دوجین، آرام و کنجکاو چشمانش را نیمه باز کرد و سرش را چرخاند. « مسمومیت دارویی؟ » دکتر ادامه داد: بهتره مراقبش باشین، اون قرص زیادی خورده و مشخصه که قصدش، خودکشی بوده. دوجین در فکر فرو رفت. آرام به سایه ی معلمش نگاه کرد. می‌توانست شانه های خمیده معلمش را ببیند، که از ناراحتی افتاده بودند. معلم آرام پرده را کشید و به دوجین نگاه کرد. دوجین با تعجب به او نگاه کرد. « نمی‌دونستم دارم خواب میبینم یا نه... درست مثل یه خواب، غیرواقعی بود. ولی به اندازه ی حقیقت، واضح بود. » آرام و پشت سر معلمش راه می‌رفت. دیگر شب شده بود، و پس از خریدن بسته ای دارو، به مقصدی نامعلوم حرکت می‌کردند. با کنجکاوی به اطرافش نگاه می‌کرد. با چهره ای مطلوب به اطراف نگاه کرد و در دلش گفت: « دقیقا همونطوریه که انتظار می‌رفت. دهه ی مورد علاقه‌م... مغازه های قدیمی، بوی غذای خیابونی، تابلو های نئونی، درست مثل فیلما... » -دوجین. آرام به معلم نگاه کرد. معلم، برگشت و با چهره ای پر از عذاب وجدان به او نگاه کرد. کوله پشتی دوجین را به او داد و با صدای گرمی گفت: متاسفم دوجین، که نتونستم کمکت بکنم. دوجین گیج و منگ به او نگاه کرد. -برگرد خونه، خانواده‌ت منتظرته. غذای گرم بخور و داروهات رو سر وقت مصرف کن. و با لبخند ادامه داد: فردا می‌بینمت! دوجین، احترام گذاشت و گفت: بله خانم معلم. نگران نباشید. و آرام کوله اش را در پشتش انداخت، با لبخند اطمینان بخشی گفت: زود میرسم خونه. از کنار معلم گذشت و از او خداحافظی کرد. همین که از کوچه ها گذشت و دورتر شد، ایستاد. لبخندش خشک شد. -من نمیدونم کجا برم. اصلا جایی رو نمی‌شناسم!! و با چهره ای ناراضی موهایش را به هم ریخت و گفت: پشیمون شدم. اینجا اصلا خوب نیست. چشمش به نیمکتی خورد که کمی از رامن فروش خیابانی فاصله داشت. قبل از اینکه کسی آن را اشغال کند، به سمت نیمکت رفت و نشست. پشت سرش پارک سرسبزی بود، با تعجب به اطراف نگاه کرد. « مردم همه بیرونن؟ حیرت انگیزه. »
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
چهار زانو روی نیمکت چوبی نشست و کیفش را باز کرد. به وسایل نگاه کرد. دوربین عکاسی‌ای را بیرون آورد و آرام کنار گذاشت و دفتری را بیرون کشید. مداد نصفه نیمه ای که داشت را گرفت. جلد دفتر قدیمی بود و بعضی صفحاتش خیس شده بود. گویا قهوه، شیر و آب روی دفتر ریخته بود. دوجین ورق زد و صفحه ای سالم را باز کرد. آرام شروع به نوشتن کرد. « امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۲۳:۱۵ شب. » اتفاقات امروز را نوشت، کسی که واقعا هست و هونگ دوجین، پسری که قصد خودکشی داشت. هر چیزی را که می‌دانست نوشت. از مدرسه‌اش، نام معلمش، نام دارویی که خورده بود، تمام رویداد ها را نوشت. -حالا یادم اومد. توی تاریخچه‌ی دبیرستان هاریم نوشته بود قبل از اینکه به پدر پارک چونگجین واگذار بشه، دبیرستان دولتی بود. اون زمان مختلط نبود و اوضاعش کاملا فرق می‌کرد. مدرسه به خاطر دانش آموز ها تعطیل شد و واگذار و خصوصی شد. از اون زمان کامل از این رو به اون رو شد. تبدیل به برترین مدرسه‌‌ی کشور شد. آرام سرش را بلند کرد. هوا برخلاف صبح، سرد شده بود. به زن میانسالی که رامن گرم می‌فروخت نگاه کرد. گرسنه بود، اما دکتر گفته بود نباید غذای چرب و سنگین بخورد. به فکر فرو رفت. « من، هونگ دوجینم. این کاملا مشخصه. اگه مثل فیلما باشه و من الان توی سال ۱۹۹۵ باشم، پس باید توی بدن خودم باشم و فقط یک هونگ دوجین از من، الان باید وجود داشته باشه. اما اینطور نیست. انگار، دو تا هونگ دوجین وجود داشته، من، و پسری که سال ۱۹۷۸ به دنیا اومده. » آرام به گردنش دستی کشید. « باید زخم امروز، پشت گردنم می‌بود. وسایلم همراهم می‌بود، تلفنم، لباسام و حتی ساعتم. » به ساعت که شیشه‌اش ترک داشت نگاه کرد. « این بدن، بدن هونگ دوجین، یعنی من نیست. اگه هونگ دوجین این زمان که قصد خودکشی داشته، به هر دلیلی، الان دیگه نباشه، و من وارد بدنش شدم... پس اون الان کجاست؟ » در ۱۸ مارس ۲۰۲۶، هونگ دوجین، پسر هونگ ایل، در اتاقی خصوصی در بیمارستان بستری بود. سرش با باند پیچیده شده بود و بیهوش بود. دستگاه ها به او وصل بودند و گویا در خواب عمیقی فرو رفته بود. « ممکنه، وارد بدن من شده باشه؟ توی آینده... »
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۶: آرام ورق زد و نوشت: « هونگ دوجین واقعی، الان کجاست؟ » چشمش به صفحه ی بعد خورد، ورق زد و نوشته ای دید. ادامه ی دفتر، پر از یادداشت بود. با کنجکاوی دستی به نوشته ها کشید. -این، دستخط دوجینه؟ با کنجکاوی نوشته ی اول را خواند. « ۲۱ فوریه ۱۹۹۴: دلم میخواد بمیرم و از دنیا محو بشم. امروز هم دار و دسته‌ی کیوجین ازم اخاذی کردن و مجبور شدم پول پدرم رو بهشون بدم. » نوشته را خواند. « انگار دفترچه خاطرات دوجینه... » ورق زد و نوشته ی بعدی را خواند. « ۱۵ مارس ۱۹۹۴: امروز بازم ازم پول خواستن، اما دیگه نخواستم از پدرم پول بگیرم، پس ترجیح دادم کتک بخورم. با اینکه دستم میلرزه، اما... راضیم. نباید بذارم پدرم اذیت بشه. » رد خون را روی کاغذ دید. کمی اخم کرد و ورق زد. « امروز کتابام گم شدن، نمیدونم کجاست و معلم دعوام کرد. » « امروز هاجون، اومد جلوی خونه مون. اونقدر منو زد که نتونستم تکون بخورم و از امتحان جا موندم، پدرم رو شرمنده کردم؛ و حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم. اون یه کارگر ساده‌ست که سعی میکنه منو به خوبی بزرگ کنه. اما من شرمنده‌ش کردم. » با اخم به ورق زدن ادامه داد و یکی یکی خاطراتش را خواند. « امروز... » « امروز... » « و امروز... » « امروز سالگرد فوت مادرمه. خیلی حس تنهایی میکنم، دلم میخواد برم پیشش. اما... من تنها امید پدرم هستم، نباید ترکش کنم. » « امروز هاجون رو دیدم. بهم گفت می‌تونه از کیوجین بخواد کمکم کنه، اینطوری میتونم به پدرم کمک کنم تا قرض هاشو جبران بکنه، ازش پول گرفتم. » « یک ماه گذشت، هاجون ازم پول رو خواست، اما من پولی ندارم. تمام پولی که با کار پاره وقت گرفته بودم و توی کیفم بود، توی مدرسه ازم دزدیده شد. مطمئنم کار خود کیوجینه. گول خوردم... » « کیوجین گفت اگه نمیتونم پس بدم، پس باید براش یه کاری انجام بدم. » - کیوجین؟ هاجون؟ این احمقای روانی... کلافه ورق زد. « امروز به سختی از یکی از همکلاسی هام اخاذی کردم و پولش رو گرفتم. با اینکه ازم خواهش میکرد اینکارو نکنم. اما برای اینکه پدرم در خطر نباشه مجبورم... » « امروز دختری رو که کیوجین می‌خواست بردم پیشش. اون دختر هم مثل من به کیوجین بدهکاره... » چند صفحه ورق زد، اما گویا بعضی صفحات کنده شده بودند. به تاریخ نگاه کرد. دوجین که هر روز خاطراتش را ثبت میکرد، اما بعد از دو ماه ادامه خاطراتش را نوشته بود. مشخص بود که این صفحات به دلایلی کنده شده است. ورق زد و آرام نوشته‌ی صفحه‌ی بعد را خواند. حیرت زده چشمانش درشت شدند. « میگن اون دختر خودکشی کرده.... تقصیر منه. تقصیر منه... من بردمش اونجا، تقصیر منه! » با جدیت کاغذ را ورق زد. « همکلاسیم که ازش پول دزدیده بودم شکایت کرد و پدرش فهمید و مجبور شدیم بریم ایستگاه پلیس. پدرم مجبور شد زانو بزنه، و از پدرش طلب بخشش بکنه. حتی نمیتونستم به پدرم نگاه بکنم. اون بهم لبخند زد و گفت اشکالی نداره... » « دیگه تحمل ندارم. هاجون گفت، باید مسئولیت تجاوز به اون دختر رو قبول بکنم و بگم کار منه. اما نمیخوام... من نمیخوام پدرم رو شرمنده بکنم، نه نمیخوام... » « متاسفم بابا. ببخشید که تنهات میذارم. اما دیگه کافیه. » و دیگر نوشته ای نبود. به ساعت و تاریخ آخرین نوشته نگاه کرد. « امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۰۷:۰۰ صبح. » زمزمه کرد: همین روز و ساعت...
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۷: با حس پوچی، آرام در کوچه راه رفت. به عکس دوربین نگاه کرد. عکس هونگ دوجین، پسری خنده رو و شاد بود که کنار پدرش ایستاده بود. با چشمان سردی به عکس نگاه کرد. با اینکه دقیقا مانند او بود اما، احساسش متفاوت بود. لبخندی که دوجین بر لب داشت، گویا واقعی بود. تاریخ عکس، درست برای امروز بود. -این عکس کنار یه خونه ی آجر نما گرفته شده... پلاک و نام کوچه مشخص بود. مقابل خانه ایستاد. شک نداشت همین خانه است، خانه ی کوچک هونگ دوجین. -به نظر میاد دوجین واقعی، خیلی گوشه گیر، تنها و بی صدا بوده. هیچکس نمی‌دونست وجود داره. -دوجین؟ آرام به سمت راستش نگاه کرد. مردی که در عکس بود، حال مقابلش بود. « این شخص، پدر دوجینه... » مردی با موهای خاکستری و مجعد، با لباسی ساده و چهره ای شکسته مقابلش ایستاد. با نگرانی و استرس به دوجین نگاه کرد و دستش را گرفت. آرام گفت: از مدرسه بهم زنگ زدن... ناگهان اشک از چشمش چکید و شروع به گریه کرد. دوجین دستپاچه به او نگاه کرد. نمی‌دانست چه کند و مرد مقابلش با شانه ای افتاده اشک می‌ریخت. -دوجین. بابا متاسفه. بابا... واقعا شرمنده ست... دوجین دست لرزان مرد را گرفت و با دستپاچگی تکه تکه گفت: آقا... گریه نکن... -متاسفم پسرم. از اینکه مادرت نیست و تو اینطوری رنج کشیدی... دوجین مکثی کرد. چشمانش غمگین و سرد شدند. مرد آرام صورت سرد پسرش را گرفت و گفت: چی باعث شده بخوای همچین کاری بکنی؟ چی تو رو انقدر ناراحت کرده پسرم؟... دوجین احساس ناراحتی می‌کرد. آرام پلک زد. « خیلی وقت بود، کسی نگرانم نشده بود. کسی ازم سوال نپرسیده که چی... منو انقدر ناراحت کرده... » دستش را مشت کرد و لبخند زد. رو به مرد گفت: نگران نباش، بابا. همه چیز درست میشه. قول میدم که درست میشه. « هونگ دوجین، انگار من و تو وجه مشترک زیادی داریم. اما شاید بزرگترین تفاوتمون، این مرد باشه. پدری که تو داری و پدری که من دارم... » مرد با لبخند دست پسرش را گرفت، به او قول داد که از این به بعد از او محافظت می‌کند و نمی‌گذراد دیگر چنین فکری به ذهنش بیافتد. با فس فس گفت برایش بهترین غذای دنیا را درست می‌کند و او را با خودش به خانه برد.