هدایت شده از اسرار روانشناسی
قدر اونهایی که بخاطرتون صبر میکنن رو بدونین.
اونهایی که برای دیدنتون، برای حرف زدن باهاتون، برای داشتنتون تلاش میکنن.
باور کنین خیلی کم پیش میاد کسی شمارو
با همهی نقصهاتون دوس داشته باشه.
کم پیش میاد کسی نبودن شمارو به بودن یکی دیگه ترجیح بده.
کم پیش میاد کسی اونقد دوستون داشته باشه که مثل یه مادر توی هر لحظهی زندگیش نگران شما باشه.
اگه یکی از اینارو داری، قدرشو بدون؛
و بهش بگو که قدرشو میدونی،
بذار اونم بدونه.
💟 @asrar_movafaghiyat
‹‹ بریم با چالش بیوگرافیِ کوتاه. فوروارد کنید توی چنل | گروه | پیوی دوستانتون و پاسخ بدید. ››
اسم اصلیت:
جوری که صدات میکنن:
القابی که بهت میدن:
تاریخ تولدت:
رنگهای مورد علاقه:
زودیاک ساین:
تایپ MBTIت:
آرکتایپت:
غذاهای مورد علاقت:
سرگرمیهای مورد علاقت:
سن عقلیت [ تست ]:
اختلالات روانی (اگه داری):
فوبیاهات:
تروماهات:
میوهی مورد علاقت:
خوراکی مورد علاقت:
چیزایی که دوست داری هدیه بگیری:
حیوون مورد علاقت:
ژانر مورد علاقت:
خلاصهای از علایقت:
— — — — —
#Challenge | #چالش
از یک کانال تلگرامی
چه جمعهها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بتشکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خستهایم نه؛ ولی
برای عدهای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعهام
دوباره صبح؛ ظهر؛ نه غروب شد، نیامدی...
— — — — —
#He_will_come | #او_خواهد_آمد
‹‹ دیوانه و زنجیر ››
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای
عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای
کاش میپرسید کس، کایشان به چند ارزیدهاند؟
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای
مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را
در ترازوی چو من دیوانهای سنجیدهاند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع
عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیدهاند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در
گر بَدست، ایشان بدین نامم چرا نامیدهاند؟
کردهاند از بیهُشی بر خواندن من خندهها
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیدهاند
من یکی آیینهام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیدهاند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست
گرچه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیدهاند
خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکست
این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیدهاند؟
بِه که از من باز بستانند و زحمت کم کنند
غیر ازین زنجیر، گر چیزی به من بخشیدهاند؟
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلق
ریسمان خویش را با دست من تابیدهاند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب
زان که از من خیره و بیهوده، بس پرسیدهاند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا
از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیدهاند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیدهاند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیدهاند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیدهاند...؟
『پروین اعتصامی』
— — — — —
#Quote
هدایت شده از لارا | lara
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمها به۳ شکل وارد زندگی مون میشن
𝐣σ𝐈Ň 📔 ↳@lara_book
هدایت شده از لارا | lara
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت حضرت زهرا و ایام فاطمیه رو به همگی تسلیت عرض میکنم
𝐣σ𝐈Ň 📔 ↳@lara_book
‹‹ برای ممبرات | دوستات بفرست جواب بدن. ››
اگه یه عدد بودم؟
اگه یه زمان از تاریخ بودم؟
اگه کاراکتر انیمه بودم؟
اگه کاراکتر گیم بودم؟
اگه یه نوشیدنی بودم؟
اگه یه حرف الفبا بودم (به هر زبونی)؟
اگه یه کاراکتر فیلم یا سریال بودم؟
اگه چیزی جز انسان بودم؟
اگه یه تایم ساعت بودم؟
اگه یه حیوون بودم؟
اگه یه شئ بودم؟
اگه یه گناه بودم؟
اگه یه هنر بودم؟
اگه یه فحش/ناسزا بودم؟
اگه یه حشره بودم؟
— — — — —
#Challenge | #چالش
از یک کانال تلگرامی
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ دیوانه و زنجیر ›› گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
شاید بعضی دوستان معنیش رو متوجه نشن... پس میفرستمش، امیدوارم مفید باشه.
هر چند که قشنگ نصف مفهومش به خاطر ریتم نداشتن از بین میره*
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ دیوانه و زنجیر ›› گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
یه شب دیوانهای توی تیمارستان شروع کرد به حرف زدن با زنجیری که بهش بسته شده بود:
«مشخصه عاقلها از ما دیوانهها میترسن که اینجوری ما رو با زنجیر بستن.
ارزش من حداقل به اندازهی این زنجیر هست که باهاش بسته بشم؛ ولی کاش یه نفر میپرسید اونایی که من رو بستن خودشون چقدر میارزن؟
دیشب چندتا سنگ رو توی آستینم پنهان کرده بودم، و در عجبم از این عاقلها که حتی همون سنگها رو هم از من دزدیدن!
با اینهمه ادعای عقلشون از یه دیوانه سنگ میدزدن؛ چیزایی که باید میفهمیدن رو اینطور فهمیدن...
همین عاقلها با این همه زیرکی و تدبیرشون، عقل آیندهنگر خودشون رو با دزدیدن سنگ از یه دیوانهای مثل من میسنجن.
عاقلها بارها به خاطر دیدن من دور هم جمع شدن؛ آره عاقلن، دیوانهای مثل من زیاد ندیدن.
وقتی که درِ اتاقم رو باز کردن به همشون گفتم دیوانه. اگه گفتنش بد ئه، چرا اونا من رو با این اسم صدا میکنن؟
اونا از روی حماقت به آواز خوندن من خندیدن؛ اما خودشون توی هر گوشه و کناری مثل دیوانهها میرقصن.
عاقلها هم مثل من دیوانهن؛ خودشون رو توی آینهی من دیدن و به حقیقت خودشون میخندن.
وقتی من آب صاف و تمیز از جوی مینوشیدم من رو پست خطاب کردن؛ در حالی که خودشون خون یتیم و پیرزن مینوشن.
سرهایی که با سنگ من شکستن هیچکدوم عقل نداشتن. سنگ سرشون رو شکسته، چرا از من دلخورن؟
اگه این عاقلها غیر از این زنجیر چیزی به من دادن بهتر ئه که اون رو از من پس بگیرن و شرشون رو از سرم کم کنن.
سنگ رو خودشون به من دادن تا به مردم پرتاب کنم؛ کار خودشون رو با دستای من انجام دادن.
از این لحظه به بعد قرار نیست به هیچ سوالی جواب بدم؛ چون ازم سوالهای بیفایده و مسخره زیاد پرسیدن.
دیشب چوبدستیای رو زیر حصیر پنهان کردم؛ از اول صبح تا شب ازم فراری شدن.
ما دیوانهها عیب خودمون رو پنهان نمیکنیم؛ اما دیگران عیبهای زیادی دارن و همشون رو از ما پنهان میکنن.
عیبهای زیادی در اعمال و رفتارشون دیدیم، به خاطر همین میخوان ما رو اینطوری نابود کنن.
ما کمعقلیم و به ناچار اشتباه میکنیم؛ عاقلها با اینهمه عقلشون چرا اشتباه کردن؟»
— — — — —
#Quote
اکثر مواقعی که مردم احساس تنهایی میکنن اینجوری نیست که واقعا از طرف همه طرد شده باشن...
در اصل یه نفر خاص که خیلی براشون عزیز بوده رفتاری باهاشون داشته که احساس طردشدگی کردن و بعدش، خودشون بقیه رو انداختن دور (یا حداقل دلشون میخواسته این کار رو بکنن).
— — — — —
#Things_you_need_to_hear
هدایت شده از 𝐓𝐞𝐱𝐭 𝐨𝐟 𝐍𝐄𝐕𝐄𝐑𝐋𝐀𝐍𝐃
𝓣𝓱𝓮𝔂 𝔀𝓮𝓻𝓮 𝓵𝓸𝓸𝓴𝓲𝓷𝓰 𝓯𝓸𝓻 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓪𝓷𝓭 𝓘 𝓵𝓲𝓿𝓮𝓭 𝓸𝓷, 𝓫𝓾𝓽 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓴𝔂 𝓸𝓯 𝓸𝓾𝓻 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭𝓼 𝔀𝓪𝓼 𝓭𝓲𝓯𝓯𝓮𝓻𝓮𝓷𝓽.