نمیدونم هی دلم میخواد یه چیزی بگم، چون انگار یکی دست گذاشته رو گلوم، مثلِ همیشه و همه این سالها که قدم بلند شد و فهمیدم چقدر آدمها روی هوا حرف میزنن و نتیجه میگیرن. که باید آدم وایسه حق پایمال بشه و دم نزنه. مثلِ وضعِ همیشه بچه شیعه ها تو تاریخ.. ولی بذار من چندتا جمله بگم هادی. جمهوری اسلامی با انقلاب اسلامی فرق داره. انقلابِ اسلامی اون چیزیه که ما این شبها براش سینه سپر میکنیم و با احتمال اینکه بمیریم میریم تو خیابون. و البته ایران، اون خطِ گربه شکلی که توش زندگی میکنیم و اسمش رو میذاریم وطن. میدونی هادی زور داره که آدمها فکر کنن مثلا تو نفست از حای گرم در میاد و زندگی تو با درد اقتصادی نمیگذره که دم از این چیزها میزنی. یا اگرم زیر فشاری، پس احمقی! نه عزیزِ من، نه.
تجربه بیستساله من بهم میگه، هرجا که بچههای آسیدعلی کارو دست گرفتن، خداهم خودش رو نشون داد و ما پیشرفتیم. مثل صنعت موشکی، مثل صنایع دانشبنیان، مثل علوم پزشکی، مثل خیلی جاهایی که ما الان از دنیا سرتَریم. ما کجاها سرتر نیستیم؟ جاهای که هرچی آسیدعلی گفت مردم گوش نکردن. گفت به حرف غربزده ها گوش نکنید و این مردم چهل سال پُشت هم به غربزده ها رای دادن. اقتصاد مارو به تحریم و رَحم کردنِ دشمن وابسته کردن، اقتصادِ اسلامی رو ترکوندن و..
اینها و این وضعیتی که به ما میگن جمهوری اسلامی مسبب هست، ثمره جمهوری اسلامی نیست. ثمره گوش نکردن به وَلیه، ثمره رای خودِ مردمه که حاضر نیستن حتی گردن بگیرنش. انگار ما ندیدیم که هشت سال همین مردمی که از آسیدعلی خوششون نمیومد، حسن روحانی رو به ما و این مملکت تحمیل کردن و کشور رو صدها سال به عقب بردند. ما این آدمهای زیاد رو اطرافمون دیدیم. چیدن این پازلها و جاگذاریشون کار سختی نیست اگر آدم بخواهد..
#همینجوری
یاسهاسبزخواهندشد ؛
نمیدونم هی دلم میخواد یه چیزی بگم، چون انگار یکی دست گذاشته رو گلوم، مثلِ همیشه و همه این سالها که
چیزیهم که این روزها در دنیا از ما در حال صادر شدن و انتشاره، جمهوری اسلامی نیست، انقلاب اسلامیه، تفکره. ما پُشت این تفکر وایسادیم تا بتونیم نقص هایی که درش وجود داره و ضربه هایی که خائنین بهش زدن رو برطرف کنیم و نه هیچ چیز دیگه. میتونن اسمش و اسمِ ما رو هرچیزی بذارن برای اینکه راحت تر از فکر کردن به این تفکر و این پازلِ مشخص عبور کنن، اما بنظرم دیگه نمیشه : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
ولی آقای چاوشی دیگه نمیتونم بکشم غم کشنده را.
از جلویِ اداره برقِ شهدا رد شدیم، از جلویِ قنادی خوشه. صدای کسی که صبح توی فیلم میگفت: بزنن ترامپ ما پشتتیم توی سرم میپیچه و یاد خاطره مترو یکی از ادمینها میفتم. غم داره من رو میکشه ولی دوباره یادم میاره خدا بزرگ تر از غمهای منه.
- آقا، برادر، داداش! شما مسئول کاروانی؟
× بله بله جانم بفرما
- آقا رُک یه چیزیبگم بهتون؟
× اره داداش بگو
- کاروانتون افتضاحه، افتضاح..
× ...
+ منظورش از نظر نظمههههه
[ مغازههایِ هیفده شهریور، که قرار بود برای شب عید فروش کنن و نون ببرن سر سفره خانوادشون، دیگه وجود ندارن. ]
هدایت شده از بیّنات
°چکامه°
صدای بمب میرسد
خانهها میلرزند
شیشهها میتابند
به کجا باید رفت؟
با این همه شوقی که همه ترکشها
به بغل کردن آدم دارند...؟
حکمتی شاید هست
چون شبیه همهٔ مردم شهر
عاقبت ممکن بود،
من هم آنجا باشم...
چقدر ممکن بود؟
اینکه آن دخترکان و پسران در آن روز
همه سرما بخورند
همه دلدرد شوند
کسی از جای خودش جم نخورد
کوله ای زیر کتکهای بتن گم نشود...
مادران میمیرند
ناگهان نه، کم کم
و دعاشان هرشب:
آن زمانی که ملائک ثمرم را ببرند
ای خداوندا کاش
من هم آنجا باشم...
ساعتی کاش روی موشک و ترکش بزنند
یا روی بینیِ آن جنگنده
تا بداند که دگر نیمهٔ شب
وقت مهمانی نیست.
مردمِ ایرانی،
همه معروف و شهیرند به مهمانداری
سفرهها پهن که شد
وقت افطار و سحرهای مبارک ای کاش
در کنار شهدایی که دعا میخوانند
من هم آنجا باشم...
من هم اینجا هستم
همهٔ شهر به سر شوق شهادت دارند
خاک ایران همهاش پر ز شهیدان شده است
«شهدا» هم دیگر
نام یک میدان نیست
«شهدا» نام همین مردم پر امید است
من هم اینجا هستم
دیدهام مشت گره کردهٔ این مردم را
روزگاری نزدیک
آتش کینه اگر خانهٔ من مهمان شد،
چیزی از این تنِ بیجان که نماند
یادتان باشد کاش
«من هم آنجا بودم...»
• دوشنبه ۲۵ اسفند
✍🏻مهدیار محامد
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
بچههامون هرکدوم هرجایی که هستن دارن پخت و پز میکنن. هر کی داره موشک خودشو میزنه و من واقعا لذت دارم میبرم✨.