با یه جماعتی طرفیم که به قول شهبازی از وسط کلشون دوتا نخ رد شده دوتاگوش رو بهم وصل کرده. وگرنه نمیتونم درک کنم چطوری زدنِ خونه مسکونی میتونه باعث فرح و خوشحالی کسی بشه که اسمش به ظاهر ایرانیه. و چطوری یه کاری کردن که باور کنه نظامیها توی بازار میوه تره بار بودن داشتن خرید میکردن که اونجارو زده. یا حتی بدتر از همه اینا، اینارو جمهوری اسلامی خودش میزنه و خودش اینقدر برای خودش هزینه و خسارت میتراشه درحالی که مثلا شواهد نشون میده اونجا بمب اسرائیلی و آمریکایی خورده. آقا حرص خوردن واقعا چاره ساز نیست دیگه، ما با آدمایی طرفیم که دستاشونو گذاشتن رو گوشاشون، چشاشونم بستن، راهی انگار برای حرف زدن وجود نداره. دیگه غصه نمیخورم که نمیتونم براشون کاری کنم، حقیقتا اینه که یه بخشیش اقناع رسانه بیگانهست، و اصلا به بخشیش بغض جمهوری اسلامیه، دیگه بقیهش رو خودشون ساختن و زندگیشون رو پر از کینه کردن. و چقدر وحشتناکه چنین زندگیای.. خدایا شکرت که ما جز اینا نیستیم، جدی جدی شکرت. جز اینکه بریزیمشون تو دریا راهکار دیگری به ذهنم نمیا..-
#همینجوری
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ما مردمایم. کهنهمردم. قدیمیمردم. امروز را نبین. مردم همیشه از دید اغلب حاکمان، عنصری خطرناک و غیرقابل اعتماد بودند. عاملی که اگر زیاده روز خوش ببیند، طاغی بر حکومت خواهد شد. ما مردمایم. ما هزارهزار مردم کرمانایم، کور شده بهدست آغامحمدخان. ما هزارهزار مردم سیستان، کشته شده به دست قشون نادرشاه. ما ایلات و عشایر لرستان و خوزستانایم بمباران شده بهدست رضاخان. کشته شده با گلولههای سربی ژاندارم محمدرضاشاه. ما قرنها رعیت بودیم. زیر سایه سلطان. غذای سگ و گربههای ساکن کاخ نیاوران از پاریس و لندن با هواپیمای اختصاصی میآمد و ما رعیت گیوهسوخته، باید که گرسنه میماندیم تا پررو نشویم. صابون و شامپوی معطر ساکنان اندرونی دربار، از کارخانههای سوئیس و استکهلم میآمد و ما جماعت وبا زده موهای دخترانمان را بزتراش میکردیم مباد که شپش بزند. ما شهروند درجه دو بودیم و حیوانات سفارتخانههای فرنگی ارجح به ما. تا چه رسد به اینکه حق رای و دخالت در امور مملکت را داشته باشیم. تا چه رسد به اعتراضی به تصمیمات سلاطین. رعیت را چه به این حرفها. حالا را نبین که شهید آیتالله خامنهای ما را عزیز داشت. ما را بزرگ کرد. پای رای ما ایستاد. از ما تشکرها کرد. گفت که اهل بصیرت باشید و مطالبه. حالا را نبین. آیتالله سیدمجتبی خامنهای بعد از انتصاب به رهبری، خطاب به ما میگوید که در فقدان رهبر، شما مردم کشور را رهبری کردید. میگوید ناشناس بین شما رفتهام که حرفهای واقعیتان را صریح و روشن بشنوم. بیپرده و رودربایستی. حالا ما همان بینوا رعیت دیروز، یکپای معادلات امنیت جهانیم. از خط به خط پیام رهبری تا کف خیابانها و صفحه رسانهجات. ما پای چنین رهبرانی، جان میگذرایم!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
یاسهاسبزخواهندشد ؛
ما مردمایم. کهنهمردم. قدیمیمردم. امروز را نبین. مردم همیشه از دید اغلب حاکمان، عنصری خطرناک و غیر
شاید خیلی به متن مرتبط نباشه ولی، برای فهم اینه که ایران و ایرانی در مطالبه گری و اعتراض در مقابل مسئولین یک کشور، نه حکومت (دقیقا مسئولینی که مردم خودشون انتخاب کردن) کجا ایستاده، تاریخ خوندن بهترین جواب باشه. همین چندتا خط اول متن هم کافیه : ) ولی بیشتر بخونید پیشینه تاریخی و ناخودآگاه جمعی این مملکت رو.
این گزاره که کسانی که انقلاب کردن و انقلابیها و حکومت بستری برای اعتراض نداشته، شاید ناشی از نشناختنه. وگرنه هزار هزار بستری که یدونش قرارهای سالانه دانشجوها با شخص اول مملکت و گفتن درباره مطالباتشونه رو باید میدیدیم دیگه؟ و اصلا در کشوری که بر اساس رای ملت، هم حکومت و هم دولت هاش تعیین شده و میشه، رای دادن و تعیین دولت خودش نوعی کنشگریه. توی آبان ۹۸ دولت روحانی به پشتوانه بیستوسه میلون آدم (اللهواکبر) که بهش رای داده بودن میتونست اعتراض رو سرکوب کنه. چون اون ادمها با رایشون این نوع از حکومت داری رو تایید کردن. با اینحال هیچ حکومتی در هیجای دنیا برای اعتراض علیه حاکمیت بستری فراهم نمیکنه، برای اعتراض در چارچوب این حاکمیت بستر فراهم میکنه که کرده. حالا هم ما تازه داریم یاد میگیریم به عنوان مردم چطور نزاریم کسی از صحنه کنشگری بیرونمون کنه و حکومت رو ما روی دستهامون بچرخونیم. اینم باید در نظر گرفت که چهل و هفت سال برای یک انقلاب، زمان کمی برای جون گرفتن و ریشه کردنه.. نمیدونم کجای تاریخ زمین رو میخونیم که انتظار داریم توی پنجاه سال جمهوری اسلامی یک حکومت متعالی و مردم پایه و بی عیب نقص باشه (که دوتای اولی رو هست)، میتونیم زیر سلطه ولایت شیطان باشیم و صاحب یک زندگی تقریبا معمولیِ خوب و یا وایسیم پایِ چیزی که میدونیم درست و حقه ولی عیب داره و اون عیب رو درست کنیم ولی حداقل مطالبه کنشگریمون حقیقی باشه، نه فقط گول زدنِ مردم...
#همینجوری
یاسهاسبزخواهندشد ؛
با یه جماعتی طرفیم که به قول شهبازی از وسط کلشون دوتا نخ رد شده دوتاگوش رو بهم وصل کرده. وگرنه نمیتو
دیشب توی چهار راه ولیعصر یه ماشینی رد میشد که پشتِ شیشههای نیمه دودیش، چشمهای پر از بغض و کینه پیدا بود، لبهایی که به فحش و ناسزا احتمالا تکون میخوردن. دقیقا توی صندلی عقب این ماشین یه وجب صورت چسبیده بود به شیشه، و با چشمهای برق برقی آدمهایی رو نگاه میکرد که با همه وجودشون فریاد میزنن و درباره مفهومی به نام وطن شعر میخونن و اشک و خندههاشون با آمیخته شده. توی چشمهاش میدیدم که انگار تشنه کشف کردن مفهومی به نام وطن و وطن پرستیه.. دلم برای همه این خانواده از ابتدا تا انتها سوخت..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
دیشب توی چهار راه ولیعصر یه ماشینی رد میشد که پشتِ شیشههای نیمه دودیش، چشمهای پر از بغض و کینه پ
این آدمها بچههاشون رو با کینه بزرگ و به نوعی بدبخت میکنن. ثمرهش میشه چشم و گوشهای بسته نسبت به حقیقت..