یاسهاسبزخواهندشد ؛
ما بهشون میگیم ماهم غصه خوردیم براتون، ماهم شریک غمتونیم، و اونا بهمون فوش میدن. بهشون میگیم همه این
یکم نا انقلابی گرایانه میخوان حرف بزنم، چون خستم از اینکه نیروی جلوی تیر انقلاب هستم ولی سهمی ازش ندارم. سهمم ازش نه پوله نه جایگاه، احترامه، رعیت نبوده، شنیده شدنِ حرفه و بها دادنه..
خستم از مردمی که هرباری که اشتباه رای میرن بعدش جرئت نمیکنن پاش وایسن و باز استباه رای میدن..
خستم از زندگی در جامعهای که نمیدونم بغل دستیم تو متروهم میتونه قلبمو از سینم در بیاره یا نه..
خستم از آدمهایی که هروقت حرف از انتقاد به جمهوری اسلامی و فوش بهشه، هستن، هستن که بگن چرا دی اونجوری شد؟ چرا حواست نبود نیروی خارجی نیاد؟ چرا چرا چرا؟ همه چراها تویی جمهوری اسلامی، هیج دشمن خارجیای وجود نداره. و وقتی یه چیزی مثل حمیدرضا پیش میاد، لالن و میگن ما وسطیم. افراطی نیستیم. هم از مذهبی افراطی بدمون میاد هم از غیر مذهبی افراطی..
خستم که بین اینها هیچ فرقی نیست، بین تفکری که زجه میزنه ثابت کنه آدمکش نیست و دستش به جنایت آلوده نیست، و جریانی که یزیدی میکشه و بهش میباله. خستم که بخاطر ترد نشدن و بخاطر پذیرفته شدن در سوشال مدیا و هر دلیل احمقانه دیگری، حتی از سر لج، عدهای به نام وسط بودن حاضر نیستن بگن ما حالمون بهم میخوره از این جریان. اصلا از هرجفتش بهم میخوره.. ولی نمیگن، فقط درباره یکیش میگن، که ترد نشن..
خستم، از اینهمهههه سوشال مدیاِ کثیف خستم.. از پستهای اکپسلور دوستام خستم.. از اینهمه تبلیغ ضد ایرانی توسط ایرانیها، از اینهمه خودفروختگیشون و از اینکه اینهمه نمیدونن از دنیا چی میخوان خستم..
آرمانهای مارو مسخره میکنن، تفکر ما و پشتوانهش رو مسخره میکنن، بدون اینکه ذرهای دربارش بدونن، تحقیق کرده باشم و باهاش زیسته باشن..
نمیدونم فکر کنم تو همین اربعین داشتم به بچهها میگفتم که، اگر دفترچه ذهن هر آدمی رو دارای تعدادی برگه در نظر بگیریم، مثلا صد تا، هزار تا، ده تا، بسته به سواد و تفکرشون، نسل جدید پر ادعایِ ایرانی و نسلِ قدیم عقبمانده ایرانی و به طور خاص، جماعت اپوزیسیون این مملکت، تک برگن، تک برگ!
و در نهایت از اینکه اینقدر آدم کوچولوام در این دنیا خیلی خیلی خیلی خستم..
از این پس فقط حرفها و تعریف اتفاقاتِ خوبخوب : )
پ.ن: اگر غم و شیطون بذارن ..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
داستانهایِ من و مانیتوریوس!
جدیدا عادت کردم به همه اسمهایی که خطابشون میکنم یه یوس اضافه میکنم. ریحانیوس، صادقیوس، عسلیوس. بندهخدا عسلو این مدل خیلی عسلیوس صدا زدم بچه😭.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
از نمیدونم چند سالگی ولی همیشه یه حسی باهام بوده که، دنیا هنر خیلی خیلی وسیعه (احساس درستیه) و من خیلی چیزها هست که بلد نیستم و ندیدم و یادنگرفتم و خیلی عقبم.. و همیشه احساس میکردم من هرگز به امکانات آموزشیای که دیگران دسترسی دارن، دسترسی ندارم و تا ابد بیسواد خواهم ماند : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
از نمیدونم چند سالگی ولی همیشه یه حسی باهام بوده که، دنیا هنر خیلی خیلی وسیعه (احساس درستیه) و من خی
ولی بعدا فهمیدم که اون چیزی که از امکاناتِ آمورشی مهمتر است، همت، پشتکار و استمرار است. من هرچی آموزش داشته باشم ولی کاری نکنم، چیزی یاد نمیگیرم..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
ولی بعدا فهمیدم که اون چیزی که از امکاناتِ آمورشی مهمتر است، همت، پشتکار و استمرار است. من هرچی آم
اما خب پذیرش این حرف، خیلی برای من سخت بود (هنوزم سخته). من خیلی آدم ترسوییم، خیلی اهل ریسک نیستم و از شروع کردن به اندازه سوسک میترسم برای واقعی. شروع حتی تمرین کردن. چون اگر خراب کنم و نشه چی؟ اگر به اندازه فلانی خوب نباشم چی؟ و اگر اینقدر عقب باشم که هیچوقت نرسم چی؟ : )))
این فکرا شروع کردن رو خیلی دور میکنه، انگار تو آدم کوچولویی، و شروع کردن رو گذاشتن لب طاقچه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
ولی خب در اندک تجربههایی که تونستم خودم رو قانع کنم به شروع کردن و بزنم به دل دریا، تجربههای خوبی حاصل شده.. مثلا همین عکسی که ریپلای کردم. به براش مستطیلی میديدم توی ریلزهای اینستا که هی دنبالش میگشتم. نهایتا خودن ساختمش.. احتمالا این زمین تا آسمون با اون فرق میکنه و اصلا اون کاربردها و قابلیتهارو نداره، و وقتیم که استفادش کردم جنان تفاوتی با براش گرد معمولی نداشت، ولی خب الان حس بهتری دارم و بنظرم توی این یک مورد از دنیا عقب نیستم : )
الانم همش اینجوریم که کاش فقط شروع کنم. کاش فکر به اینکه چی میشه و از پسش برمیام و اگر نشه چی و اینهمه کار دارم و چه گلی بگیرم تو سرم و... بذارم کنار و فقط شروع کنم. لعنت خدا بر شیطان.