یاسهاسبزخواهندشد ؛
داستانهایِ من و مانیتوریوس!
جدیدا عادت کردم به همه اسمهایی که خطابشون میکنم یه یوس اضافه میکنم. ریحانیوس، صادقیوس، عسلیوس. بندهخدا عسلو این مدل خیلی عسلیوس صدا زدم بچه😭.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
از نمیدونم چند سالگی ولی همیشه یه حسی باهام بوده که، دنیا هنر خیلی خیلی وسیعه (احساس درستیه) و من خیلی چیزها هست که بلد نیستم و ندیدم و یادنگرفتم و خیلی عقبم.. و همیشه احساس میکردم من هرگز به امکانات آموزشیای که دیگران دسترسی دارن، دسترسی ندارم و تا ابد بیسواد خواهم ماند : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
از نمیدونم چند سالگی ولی همیشه یه حسی باهام بوده که، دنیا هنر خیلی خیلی وسیعه (احساس درستیه) و من خی
ولی بعدا فهمیدم که اون چیزی که از امکاناتِ آمورشی مهمتر است، همت، پشتکار و استمرار است. من هرچی آموزش داشته باشم ولی کاری نکنم، چیزی یاد نمیگیرم..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
ولی بعدا فهمیدم که اون چیزی که از امکاناتِ آمورشی مهمتر است، همت، پشتکار و استمرار است. من هرچی آم
اما خب پذیرش این حرف، خیلی برای من سخت بود (هنوزم سخته). من خیلی آدم ترسوییم، خیلی اهل ریسک نیستم و از شروع کردن به اندازه سوسک میترسم برای واقعی. شروع حتی تمرین کردن. چون اگر خراب کنم و نشه چی؟ اگر به اندازه فلانی خوب نباشم چی؟ و اگر اینقدر عقب باشم که هیچوقت نرسم چی؟ : )))
این فکرا شروع کردن رو خیلی دور میکنه، انگار تو آدم کوچولویی، و شروع کردن رو گذاشتن لب طاقچه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
ولی خب در اندک تجربههایی که تونستم خودم رو قانع کنم به شروع کردن و بزنم به دل دریا، تجربههای خوبی حاصل شده.. مثلا همین عکسی که ریپلای کردم. به براش مستطیلی میديدم توی ریلزهای اینستا که هی دنبالش میگشتم. نهایتا خودن ساختمش.. احتمالا این زمین تا آسمون با اون فرق میکنه و اصلا اون کاربردها و قابلیتهارو نداره، و وقتیم که استفادش کردم جنان تفاوتی با براش گرد معمولی نداشت، ولی خب الان حس بهتری دارم و بنظرم توی این یک مورد از دنیا عقب نیستم : )
الانم همش اینجوریم که کاش فقط شروع کنم. کاش فکر به اینکه چی میشه و از پسش برمیام و اگر نشه چی و اینهمه کار دارم و چه گلی بگیرم تو سرم و... بذارم کنار و فقط شروع کنم. لعنت خدا بر شیطان.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
Me:
اینهارو شاید در تکمیل این عکس نوشته گفتم.
میدونم اینجارو گذاشتین تو صندوقچه، گوشه کمد و نمیخونین دیگه. البته حقهم بهتون میدم جدی.. کلی خب من همچنان خواهم نوشت به امیدخدا.. : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
داستانهایِ من و مانیتوریوس!
این قرار بود یه شاهکار باشه، ولی وقتی تموم شد اصلا اون چیزی که میخواستم نشد. یعنی در واقع شب قبل از اینکه حرکت کنیم سمت کربلا، شروع کردم و صبح سحر تموم شدو ما داشتیم حرکت میکردیم دیگه.. نشد که من بیشتر روش زمان بذارم. برنامم این بود روز اربعین منتشرش کنم ولی اینقدر حالم باهاش خوب نبود که نکردم، و گذاشتم برگردم بهش رسیدگی کنم و بعد منتشر کنم..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
این قرار بود یه شاهکار باشه، ولی وقتی تموم شد اصلا اون چیزی که میخواستم نشد. یعنی در واقع شب قبل از
همیشه خدا دیرم، هیچوقت هیچچیزی رو اون زمانی که باید به ثمر نمیرسونم..