روی تخت اتاقم نشسته بودم و به طلوع افتاب نگاه میکردم
کمی خورشید را میدیدم، نور نارنجی زبیای کنار خیلی آسمان را زیبا میکرد ابر ها از حالت طبیعیشان در آمده بودند بود و جان دیگری به آسمان میدادن
هیچ منظره ای زیبا تر از این نبود
ادم های که طلوع خورشید را ندیدن زندگشان را تباه کردهاند
هرچند خودم چند دقیقه دیگر باید برم بخوابم!
در جنگل قدم میزدم ، ساعت ۷ صبح بود و جنگل نور زیادی داشت
عطر و بوی طبیعت، صدای رود جاری و پرندگان خیلی آرامش بخش بود
پروانه ای بنفش را نزدیکم دیدم و انگشتم را به سمتش بردم و ان روی انگشتم نشست، خیلی ذوق زده شدم
همشه دوست داشتم پروانه باشم، یک پروانه بنفشو صورتی
تا آزادانه همه جا بروم و پرواز کنم
روی چمن دراز کشیدم و پروانه هایی زیبا با رنگ ها مختلف روی درختان و در حال پرواز میدیدم خیلی زیبا بود...
شما:سلام میشه رمان بزاری رمانشم از ذهن خودت از کسی کپی نکن میدونم اینجا ایتا هست میشه عکس هم بزاری و یکم از تهیونگ بی تی اس بزاری ممنونم فقد دختری اسمت سنت شهری که زندگی میکنی ممنونم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنده: رمان نمیدونم بذارم یا نه چون میخوام مغز مریضمو خالی کنم🤡
و ارمی نیستم
دخترم
سنم:۱۴
اسمم: