eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآن‌سِـتآره
124 دنبال‌کننده
55 عکس
2 ویدیو
0 فایل
رمـآن‌سِـتآره | 𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 با‌حضورِ‌یوتیوبر‌های‌ایران:مانیکسوید ، علیضتوری ، ممدافشار و .. Mi: @Anijaf "این‌رمان‌کاملا‌تخیلی‌میباشد‌لطفا‌شایعه‌درست‌نکنید" کد‌فندوم؟! 017 کد‌نویسندگی؟! 𝟭𝟯𝟱 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³⁴ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. "فردا‌شد" مانی:وسایلارو بزارید تو ماشین دیگه "راه‌افتادن" روژین:وای‌ خیلی‌ خوابم میاد مانی:بخواب خب روژین:خوابم نمیبره الا مانی:بزنم کنار بری پشت بخوابی؟ روژین:نهع مانی:چرا خبب روژین:نمیخام بلوتوثتو خاموش کن من وصل شم مانی:چشمم روژین:کی میرسیمم مانی:یه دوساعت دیگه روژین:اهه خیلی گرمه مانی:صبکن دمای کولرو بالا ببریم روژین:حوصلم سر رفت دیگه مانی:چقدر غر زدی تو بچه روژین:ناراحتیی؟ مانی:نهه تو فقط غر بزنن روژین:که اینطورر "گذشت تا دیگه رسیدن ساعت سه ظهر بود" مانی:خب تو میری کجا؟! روژین:برم خونمون دیگه وسایلارو بزارم مانی:ناهارو چیکار میکنی؟ روژین:یچی درست میکنم دیگه حتما که نباید رستوران بریم مانی:عوو خو باشه بزا برسونمت روژین:اوکی مانی:خیلی خب دیگه همینجاست پیاده شو روژین:مراقب خودت باش خدافصص مانی:صبکن،برنامت واسه ظهر چیه روژین:نمیدونم شاید با آنیلو بچها رفتیم بیرون آخه دخترا میخاستن آنیلو ببینن مانی:اوکیه خوشبگذره دورت بگردم مراقبت کن روژین:خدافزز رفتم تو پارکینگ و منتظر بودم آسانسور پایین بیاد که یهو همون پسره اومد +سلام روژین:عام سلام +من اومدم ازتون معذرت خواهی کنم بابت اونشب واقعا ترسوندمتون روژین:نه مشکلی نیست +من یکم حالم خوش نبود بخاطر همین دیگه.. روژین:بله میفهمم "آسانسور‌اومد‌پایین" روژین:من‌ با پله میرم +نه خواهش میکنم شما وسایل همراهتونه سختتون میشه بفرمایید روژین:خیلی ممنون.. +قربونتو- نه چیز خاهش.. روژین:رفتم بالا در خونرو باز کردم و وسایلارو گزاشتم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخت یکمی دراز کشیدم و بعد رفتم یه چی درست کردم و زنگ زدم آنیل آنیل:الو روژین:سلامم آنیل:سلامممم روژین:چطوری بچهه آنیل:هییی روژین:گفتم ببینم امروز وقتت آزاده؟ آنیل:عاره برگشتیی؟! روژین:اوهومم آنیل:عاره چراا؟ روژین:سوپرایز دارم واستت آنیل:ما باید شمارو سوپرایز کنیما روژین:حالااا آنیل:کجا بیام روژین:یه ساعت دیگه میام دنبالت آنیل:اوکی ادامـه ؟! پــارت‌‌بـعدی .. 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³⁵ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. زنگ زدم به بچها و با اونام هماهنگ‌کردم و رفتیم دره خونه ی آنیل .. در زدم درو باز کرد و اومد نشست تو ماشین آنیل:سلاممم روژین:سلامم آنیل:سلام‌دخترا آنا:عیبابا نشناختمون روژین: د با این همه تغییر؟؟ آنیل:چراا چرا قیافتون آشناست نیکی:همیینن آنیل:وای پشمامم تو آنا نیستی!؟ آنا:خودمممم آنیل:عرررررر وای دلم براتون خخییلیییی تنگ‌شده بوددد نیکی:برا من چی؟! آنیل:جفتتوونننن نیکی:اسمم تغییر خورده ها آنیل:پشماممم وای باورم نمیشههه روژین:😂😂 خیلی خب رضایت میدین راه بیوفتیم ؟! نیکی:بلهه روژین:کجا برم؟! آنا:بریم یه کافه بستنی چیزی بخوریم فعلا روژین:چشم "رفتیم سمت کافه و رسیدیم" روژین:هیی خیلی خب سفارشتونو بدین من یه سر برم دسشویی آنیل:برو برو "روژین‌رفت" آنیل:بچهااا نیکی:چیهع آنیل:فردا نه پسفردا تولد روژینه آنا:خدایییییی آنیل:اومم آنا:برنامه چیه مانی میدونه؟! آنیل:قرار شد واسمون لوکیشن ویلارو بفرسته گف امروز کاراشو میکنم شمام ببریدش بیرون حواسشو پرت کنید کاری کنید اصن بم زنگ نزنه نیکی:خو هیچی واسش نگرفتیم آنیل:یه سرم میریم بازار آنا:اومد اومد روژین:خب چیمیگفتین بدون من!؟ نیکی:هییچی Mani: مانی:درود جناب یه ویلا میخواستم واسه سه شب رزرو کنم ، +بله مکانتون میخاید دور باشه یا نزدیک؟! مانی:فرقی نداره ولی ویلا حیاط داشته باشه همینطور بزرگ باشه واسه ی تولد میخوام +درسته ، یدونه هست مخصوص خودتونه قیمتشم شبی دو و هفصده مانی:عکسی چیزی دارید؟ +بله بفرمایید "مانی با همین موافقت داد و رفت برای کارای تولد زنگ زد به ممد افشارو علیض" مانی:خب بریم واسه تولد خرید کنیم امشب باید همه ی کارارو انجام بدیم افشار:چجوری میکشیش تو ویلا آخه مانی:اونجاشو شاید پرنک کردم گزاشتم یوتوب علی:مگه تو نگفتیخوشم نمیاد کسی از رابطمون باخبر شه؟! مانی:نظرم عوض شدد علی:درسته مانی:خیلی خب بجنبید... ادامـه ؟! پــارت‌‌بـعدی .. 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
اقا من حذابیت نخوامممم کیو باید ببینم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 - نفمیدم ببخشی من یکمی دیر میگیرم چی میگیی
چرا آنقدر دیر به دیر زمان میزاری؟؟؟ اه متاسفانه رمانت خیلی باحاله . زود به زود بزاررررررر👈🏻👉🏻🎀 - قربونتت،ببین واقعا قبول دارم دیر به دیر پارت میدم دیگه از این به بعد پارت زیادی میدم بتون
زن مومن دیر به دیر پارت میدی خو من یادم میره چی شد اصلا الان ک پارت گذاشتی رفتم دو تا پارت قبلشو خوندم تا یادم اومد رفتم دو تا پارت جدید خوندم هر روز یک پارت هم بدی اوکیه بقران رمان ب این خوبی خو هر روز پارت بده - چشمم بقرآن هروز پارت میدم دیگه
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³⁶ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. "خریدارو کردیم و رفتیم سمت ویلا" اونجا میزارو چیدیم و بادکناکارو وصل کردیم.. Rozhin: تقریبا ساعت هفت بود که از هم خدافزی کردیم ولی هیچ خبری از مانی نبود ، گوشیمو برداشتم و یه زننگ زدم بش مانی:الو روژین:الو مانی:سلام قشنگم روژین:سلام مانی:چخبراا روژین:قربونت کجایی مانی:منن سر ضبط ویدیوعم روژین:زنگ نزدی گفتم ببینم چیشدی مانی:نه چیزی نیست تو کجایی؟! روژین:من تو ماشینم دارم میرم خونه مانی:اوکی دورت بگردم ، شام بیام دنبالت بریم بیرون؟! روژین:نه میخاام برم خونه ی مامانم اینا از اونجام بریم نمیدونم کجا دعوتیم مامانم گفت توعم بیا مانی:باشه دورت بگردم مراقب باش روژین:همینطور توووو مانی:خدافزز "قط کردن" Mani: چونکه برای انجام همه یکارا کم بودیم زنگ زدیم به دخترا اونام اومدن واسه دیزاین تولد کمک کنن .. Rozhin: رفتم اول سمت خونه خودم لباسامو عوض کردم و آرایش کردمو رفتم سمت خونه ی مادرم.. "رسیدم" ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو رفتم بالا در زدم خواهرمو خیلی وقت بود ندیدم .. "دوسال از خودم کوچیک تره" اون درو باز کرد کلی همو بغل کردیم.. منتظر بودم بقیه آماده شن "مامان و بابام" تا اونموقعه داشتم با روژان (خواهرم) حرف میزدم ماجرای مانیم بش گقتم کلی خوشحال شد و دیگه داشتیم میرفتسم سمت خونه ی اون فامیلمون ادامـه ؟! پــارت‌‌بـعدی .. 𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar