چرا آنقدر دیر به دیر زمان میزاری؟؟؟ اه متاسفانه رمانت خیلی باحاله . زود به زود بزاررررررر👈🏻👉🏻🎀
-
قربونتت،ببین واقعا قبول دارم دیر به دیر پارت میدم دیگه از این به بعد پارت زیادی میدم بتون
زن مومن دیر به دیر پارت میدی
خو من یادم میره چی شد اصلا
الان ک پارت گذاشتی رفتم دو تا پارت قبلشو خوندم تا یادم اومد رفتم دو تا پارت جدید خوندم
هر روز یک پارت هم بدی اوکیه بقران
رمان ب این خوبی خو هر روز پارت بده
-
چشمم بقرآن هروز پارت میدم دیگه
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍!
ᴘᴀʀᴛ ³⁶ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 ..
"خریدارو کردیم و رفتیم سمت ویلا"
اونجا میزارو چیدیم و بادکناکارو وصل کردیم..
Rozhin:
تقریبا ساعت هفت بود که از هم خدافزی کردیم ولی هیچ خبری از مانی نبود ، گوشیمو برداشتم و یه زننگ زدم بش
مانی:الو
روژین:الو
مانی:سلام قشنگم
روژین:سلام
مانی:چخبراا
روژین:قربونت کجایی
مانی:منن سر ضبط ویدیوعم
روژین:زنگ نزدی گفتم ببینم چیشدی
مانی:نه چیزی نیست تو کجایی؟!
روژین:من تو ماشینم دارم میرم خونه
مانی:اوکی دورت بگردم ، شام بیام دنبالت بریم بیرون؟!
روژین:نه میخاام برم خونه ی مامانم اینا از اونجام بریم نمیدونم کجا دعوتیم مامانم گفت توعم بیا
مانی:باشه دورت بگردم مراقب باش
روژین:همینطور توووو
مانی:خدافزز
"قط کردن"
Mani:
چونکه برای انجام همه یکارا کم بودیم زنگ زدیم به دخترا اونام اومدن واسه دیزاین تولد کمک کنن ..
Rozhin:
رفتم اول سمت خونه خودم لباسامو عوض کردم و آرایش کردمو رفتم سمت خونه ی مادرم..
"رسیدم"
ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو رفتم بالا
در زدم خواهرمو خیلی وقت بود ندیدم ..
"دوسال از خودم کوچیک تره"
اون درو باز کرد کلی همو بغل کردیم..
منتظر بودم بقیه آماده شن "مامان و بابام"
تا اونموقعه داشتم با روژان (خواهرم)
حرف میزدم ماجرای مانیم بش گقتم کلی خوشحال شد و دیگه داشتیم میرفتسم سمت خونه ی اون فامیلمون
ادامـه ؟! پــارتبـعدی ..
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³⁶ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. "خریدارو کردیم و رفتیم سمت ویلا" اونجا میزارو چیدیم و بادک
بفرماییدپارتجدیدخدمتِنگاهتون 🤍.!
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍!
ᴘᴀʀᴛ ³⁷ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 ..
"رسیدیم"
کلی بهمون خوش گذشت با عموم گیم بازی کردیم
حتی واسم تولدم گرفتن ..
واسم کیک آورده بودن کلی کادو گرفتم ولی در تعجب بودم که مانی یادش نبست که فردا تولدمه؟!
دوصفر دوصفر شد..کلی نوتیف واسم اومد
مانیم بهم رنگ زد
مانی:الو قلبم!؟
روژین:سلامم
مانی:تولدت مبارک قربونت برم
روژین:فداتبشم منن
مانی:خدانکنه ایشالا واسم بمونی همیشه ..
روژین:میمونم..
مانی:دیگه چخبر؟!
روژین:هیچی والا هنوز خونه نرفتیم..
مانی:خب برو دورت بگردم مزاحم نشم
روژین:نبابا ،
مانی:اوکی قشنگم،کاری نداری؟!
روژین:نه خدافزز
مانی:خدافزز
"قط کردن"
امشب خیلی بهم خوش گذشت انتظار نداشتم اصلا..
دیگه داشتیم برمیگشتیم خونه ..
Mani:
هنوز درگیر کارای تولد بودیم..
که فردا دیگه بریم واسه خرید کادو ها
نیکی:میگم امروز ما وقت نشد بریم کادو بخریم
مانی:اشکالی نداره فردا کلا میریم خرید کنیم واسش ..
آنیل:اوکیه
مانی:آنیل راستی تو شماره ی خواهر روژینو داری؟!
آنیل:عاره
مانی:خب اوکی بش پیام بده لوکیشنو واسش بفرست اونم بیاد
آنیل:اوکیه
Rozhin:
منم برگشتم خونه ی خودم چون فردا باید میرفتم دانشگاه
وقتس رسیدم خونه لباسامو عوض کردمو و رفتم رو تخت دراز کشیدم
و جواب پیام بچهارو دادم حتی کساییم که تازه فالوم کرده بودنم تبریک گفتن..
جواب همرو دادم..
که یهودیدم مانیم پیام داده..
"روژین ، تو مثل یک پازل گم شده هستی که من بالاخره پیدا کردم. تو کمک کردی تا همه جنبه های زندگی من سر جای خودش قرار بگیره..
در این روز کسی بدنیا اومد و خوشبختانه او عاشق من شد و باعث شد احساس کنم خوش شانس ترین مرد جهان هستم. تولدت مبارک پرنسس من ، بماند به یادگار تا بدانی دوستت دارم 🤍 .."
کلی ذوقم زد اشک تو چشام جمع شد و جوابشو دادم دیگه داشت خوابم میومد..
خوابیدم تا فردا..
ادامـه ؟! پــارتبـعدی ..
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
𝐍𝐨𝐯𝐞𝐥 𝐬𝐭𝐚𝐫 🤍! ᴘᴀʀᴛ ³⁷ | 𝘋𝘰𝘯𝘵 𝘤𝘰𝘱𝘺 .. "رسیدیم" کلی بهمون خوش گذشت با عموم گیم بازی کردیم حتی و
بفرماییدپارتجدیدخدمتِنگاهتون 🤍.!
چرا رمان هایی مینویسید که واسه بقیه بد بشه اونا افراد مشهوری هستند لاقل جوری براشون رمان بنویسید که واسه ابروشون بد نشه .
-
آنیا:قبلام گفتم مشکل داری میتونی بری بیرون از چنل درضمن هیچکدوم از یوتیوبرا نگفتن آقا رمان ننویسین درمورد من شمایی که دنبال شَریو دیگه من نمیدونم
آیلار: بر اساس تخیله داش