https://eitaa.com/Nummer_ett/10196 وای خدایا خداوندا این چه حواسی پیامو نوشتم میخوام هشتک بزارم یادم میوفته سلام ندادم اشتباه جای هشتک مینویسم😔 #النا
~~~
برات درستش میکنم😂😂
https://eitaa.com/Nummer_ett/10196 میدونی جالبیش چیه.... فهمیدی منمممممممم چجوری فهمیدی چون پیام بعدیمو بلافاصله فرستادم یا از بس که گیجمو عادت کردی؟😁 #النا
~~
هم پیام بعدی که مال تو بود هم اینکه قبلا هم یه بار این اتفاق افتاده بود😁
https://eitaa.com/Nummer_ett/10197 آهاننننن مرسی میگم چرا پشتش چندتا داستان داره 😅 #النا
~~
خواهش میکنمم اگه خوندی بگو حتما
https://eitaa.com/Nummer_ett/10199 هعب بد نام شدم🙁 https://eitaa.com/Nummer_ett/10200 ایشالا بعد آوای فاخته شروعش میکنم. حس میکنم خوندن چندتا کتاب همزمان بی احترامی به کتابه😅 #النا
~~
وا نه بابا این چه حرفیه من خودم انقدر از این سوتیا دادم
منم بدم میاد همزمان بخونم، حس میکنم زیاده رویه و انگار اجباری دارم کتاب میخونم نه تفریحی
پنجره ای رو ب تاریکی، ستیز دوتاج مگ میشه نشنیده باشی
~~~
واقعا نشنیدم، چرا نشنیدم؟😄😶
https://eitaa.com/Nummer_ett/10202 اوم شاید به همون دلیل که منم نشنیدم 😌 #النا
~~~~
خوبه خوبه حداقل الان تنها نیستم😅
فریاد مرا بشنو، برای بیرون آوردن آن مجبور شدم سنگهایی که قلبم را فرا گرفته بودند، بشکنم.
شماره "۱"
فریاد مرا بشنو، برای بیرون آوردن آن مجبور شدم سنگهایی که قلبم را فرا گرفته بودند، بشکنم.
اگه بگم اینا خیلیییی ناگهانی به ذهنم میان باور میکنید؟ انگار بهم وحی میشه_
https://eitaa.com/Nummer_ett/10195 ما فرزندان هادس همیشه نکته سنج و خاصیم.😌😉😏😂 #کرم_کتاب
~~~
خیلی هم منطقی😂
شماره "۱"
استلا آخرین ریسه را از او جدا کرد، با کف دست ضربهای به سرش زد و گفت:《مثل اینکه یادت رفته اندرسن. دو
استلا جلوی بوفه ایستاده بود و سختترین کار زندگیاش را میکرد، یعنی غذا انتخاب کردن که موریسون کنارش ظاهر شد، او با آن لبخند احمقانه و خودشیفته و هیکل نسبتا بزرگش، کاپیتان تیم فوتبال مدرسه بود.
موریسون به استلا گفت:《هی هابسون برات تکلیف جدید دارم.》استلا چیزی در سینیاش گذاشت و پرسید :《تو اصلا درس هم میخونی؟ برای امتحان میخوای چیکار کنی؟》موریسون رو به او ژستی گرفت و در کمال تکبر پاسخ داد :《من فوتبال بازی میکنم، بیخود نیست که توش بهترینم.》استلا سینیاش را بر داشت و گفت:《بنویس رو کاغذ تکلیفتو بنداز تو کمدم.》سپس به سمت میز خودش و هلگا رفت.
هلگا داشت با جنیفر اسمیت صحبت میکرد، وقتی استلا رسید جنیفر داشت میگفت:《پس میبینمت.》استلا پرسید:《کجا میبینیش؟》جنیفر اسمیت با لبخندی از سر اجبار به او گفت:《آه سلام هابسون، راستش...》هلگا میان حرف او پرید و پاسخ داد:《تولد جنیفره. یکشنبه.》جنیفر ادامه داد:《آره... اگه میخوای تو هم بیا هابسون.》استلا به خشکی گفت:《با بابام میخوام برم بیرون نمیتونم.》جنیفر که رفت، استلا روبهروی هلگا نشست و مشغول خوردن شد. هلگا گفت:《تو نمیخوای با بابات بری بیرون.》استلا هم با دهان پر سری به نشانه نه تکان داد، هلگا چیزی خورد و گفت:《من تولد نمیرم.》استلا شانههایش را بالا انداخت. هلگا آهی کشید و گفت:《میدونم از اینکه دعوتت نکرد ناراحت شدی.》وقتی دید استلا هیچ واکنشی نشان نمیدهد ادامه داد:《دیروز بیمارستان بودم، دکتر استفانی شام دعوتم کرد خونهشون. میگفت بچه برادرش به دنیا اومده، کوین رو که یادته؟ ازم خواست به تو هم بگم باهام بیای شام. فردا شب.》