eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/10197 آهاننننن مرسی میگم چرا پشتش چندتا داستان داره 😅 ~~ خواهش می‌کنمم اگه خوندی بگو حتما
https://eitaa.com/Nummer_ett/10199 هعب بد نام شدم🙁 https://eitaa.com/Nummer_ett/10200 ایشالا بعد آوای فاخته شروعش میکنم. حس میکنم خوندن چندتا کتاب همزمان بی احترامی به کتابه😅 ~~ وا نه بابا این چه حرفیه من خودم انقدر از این سوتیا دادم منم بدم میاد همزمان بخونم، حس می‌کنم زیاده رویه و انگار اجباری دارم کتاب می‌خونم نه تفریحی
پنجره ای رو ب تاریکی، ستیز دوتاج مگ میشه نشنیده باشی ~~~ واقعا نشنیدم، چرا نشنیدم؟😄😶
https://eitaa.com/Nummer_ett/10202 اوم شاید به همون دلیل که منم نشنیدم 😌 ~~~~ خوبه خوبه حداقل الان تنها نیستم😅
فریاد مرا بشنو، برای بیرون آوردن آن مجبور شدم سنگ‌هایی که قلبم را فرا گرفته بودند، بشکنم.
شماره "۱"
فریاد مرا بشنو، برای بیرون آوردن آن مجبور شدم سنگ‌هایی که قلبم را فرا گرفته بودند، بشکنم.
اگه بگم اینا خیلیییی ناگهانی به ذهنم میان باور می‌کنید؟ انگار بهم وحی میشه_
https://eitaa.com/Nummer_ett/10195 ما فرزندان هادس همیشه نکته سنج و خاصیم.😌😉😏😂 ~~~ خیلی هم منطقی😂
دارم داستانکو می‌نویسم و یه مشکلی هست یادم نمیاد فعلا گذشته بودن یا حال_
شماره "۱"
استلا آخرین ریسه را از او جدا کرد، با کف دست ضربه‌ای به سرش زد و گفت:《مثل اینکه یادت رفته اندرسن. دو
استلا جلوی بوفه ایستاده بود و سخت‌ترین کار زندگی‌اش را می‌کرد، یعنی غذا انتخاب کردن که موریسون کنارش ظاهر شد، او با آن لبخند احمقانه و خودشیفته و هیکل نسبتا بزرگش، کاپیتان تیم فوتبال مدرسه بود. موریسون به استلا گفت:《هی هابسون برات تکلیف جدید دارم.》استلا چیزی در سینی‌اش گذاشت و پرسید :《تو اصلا درس هم می‌خونی؟ برای امتحان می‌خوای چیکار کنی؟》موریسون رو به او ژستی گرفت و در کمال تکبر پاسخ داد :《من فوتبال بازی می‌کنم، بی‌خود نیست که توش بهترینم.》استلا سینی‌اش را بر داشت و گفت:《بنویس رو کاغذ تکلیفتو بنداز تو کمدم.》سپس به سمت میز خودش و هلگا رفت. هلگا داشت با جنیفر اسمیت صحبت می‌کرد، وقتی استلا رسید جنیفر داشت می‌گفت:《پس می‌بینمت.》استلا پرسید:《کجا می‌بینیش؟》جنیفر اسمیت با لبخندی از سر اجبار به او گفت:《آه سلام هابسون، راستش...》هلگا میان حرف او پرید و پاسخ داد:《تولد جنیفره. یکشنبه.》جنیفر ادامه داد:《آره... اگه می‌خوای تو هم بیا هابسون.》استلا به خشکی گفت:《با بابام می‌خوام برم بیرون نمی‌تونم.》جنیفر که رفت، استلا رو‌به‌روی هلگا نشست و مشغول خوردن شد. هلگا گفت:《تو نمی‌خوای با بابات بری بیرون.》استلا هم با دهان پر سری به نشانه نه تکان داد، هلگا چیزی خورد و گفت:《من تولد نمی‌رم.》استلا شانه‌هایش را بالا انداخت. هلگا آهی کشید و گفت:《می‌دونم از اینکه دعوتت نکرد ناراحت شدی.》وقتی دید استلا هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد ادامه داد:《دیروز بیمارستان بودم، دکتر استفانی شام دعوتم کرد خونه‌شون. می‌گفت بچه برادرش به دنیا اومده، کوین رو که یادته؟ ازم خواست به تو هم بگم باهام بیای شام. فردا شب.》
شماره "۱"
استلا جلوی بوفه ایستاده بود و سخت‌ترین کار زندگی‌اش را می‌کرد، یعنی غذا انتخاب کردن که موریسون کنارش
استلا هم تنها سری به نشانه تایید تکان داد و سپس غذای بیشتری خورد. شب شام از راه رسید و آقای اندرسن آنها را به خانه وینسل رساند. هلگا زنگ را زد و کمی بعد جک استفانی درب را باز کرد، او با دیدن هلگا سرخ شد و سرش را به سرعت پایین انداخت تا لبخند و گونه‌های سرخش معلوم نشوند، سپس نفس عمیقی کشید و گفت:《بفرمایید داخل.》استلا زیر لب گفت:《آخی.. چه خجالتی.》و چشم غره‌ای به او رفت، هلگا تنها نخودی خندید. وارد خانه که شدند، بوی خوش غذا و صدای خنده‌ی بچه‌ها به صورتشان خورد، همه به استقبال آنها آمدند و وینسل پس از خوش‌آمد گویی، همه را به همدیگر معرفی کرد:《ایشون پدر من پروفسور اریک مارک، برادرم کوین، خانم جیمز، پسرم جک، همسر کوین جسا و بچه‌هاشون جاستین و جاسپر، و البته نوزادی که به خاطر جمع شدیم، لیلیث.》سپس به بقیه گفت:《هلگا رو که می‌شناسید، دوستش استلا.》 وقتی همه به اندازه کافی با هم آشنا شدند، برای صرف شام به سمت میز رفتند. کوین کنار استلا نشست و در حالی که لیلیث کوچک بغلش خوابیده بود به او گفت:《اسمشو گذاشتیم لیلیث تا بزرگ شد زن یه دکتر بشه.》و با خنده چشمکی به او زد. استلا هم که حالا نام همسر وینسل را می‌دانست خندید. وینسل از استلا پرسید:《خب، هلگا که می‌خواد پزشک بشه، تو هم برنامه‌ای برای آینده‌ت داری؟》استلا چیزی در دهانش گذاشت و پاسخ داد:《حقیقتا نه، به خاطر هلگا به این رشته اومدم. پسر شما هم می‌خواد دکتر بشه؟》جک به آرامی گفت:《نه راستش... نقاشی.》هلگا که معلوم بود چقدر سعی دارد به جک خیره نماند به استلا گفت:《خیلی نقاشی‌های قشنگی می‌کشه.》استلا هم در جواب ذوق او تنها چشم‌هایش را در حدقه چرخاند. پس از گذشت چند ساعت بالاخره وقت رفتن رسید، استلا جلوی در ایستاده و منتظر هلگا بود که حالا با گونه‌های سرخ و نیش باز به نقاشی‌های جدید جک نگاه می‌کرد، جک هم حسابی از او دلبری می‌کرد. وینسل کنار استلا ایستاد و به او گفت:《اونا زوج خوبی می‌شن. تو چی؟ کسی رو داری؟》استلا پاسخ داد:《زیاد تو مود این چیزا نیستم. ولی فکر نکنم اونا به جایی برسن، البته من تربیت شما و پروفسور رو زیر سوال نمی‌برم ولی...》وینسل خندید و گفت:《من فرق عشق و وقت‌گذرونی رو می‌دونم. اون چیزی که اونجاست عشقه. تو هم یه روز دچارش میشی، همه میشن.》استلا با تعجب پرسید:《چجوری با اینکه آخرش عشقتون رو از دست دادین از عشق خوب صحبت می‌کنید؟》وینسل با یادآوری گذشته خندید و گفت:《اهمیتی نداره چجوری تموم میشه، من تو اون مدت زندگی کردم، لذت بردم استلا. می‌دونی، هر چی که شد، به تجربه‌ش می‌ارزید.》 استلا با خود فکر کرد، آیا ممکن است روزی او هم دچار این حال شود؟ وقتی دید هلگا تلفنش را برای ذخیره شماره جک بیرون می‌آورد چشمانش گشاد شد و رو به وینسل گفت:《ببخشید، باید دوستم رو از دست پسرتون نجات بدم، هنوز برای این کارها یکم زوده》سپس به سمت جک و هلگا رفت. وینسل هم آنجا با خاطری آسوده و دلی شاد به بحث‌های آن سه نفر نگاه کرد.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)