eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
209 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
شارلوت احساس می‌کرد می‌خواهد بالا بیاورد، او دهان لق نیست اما اتفاقی که آن‌روز افتاد باعث شد نتواند
شارلوت اشک‌هایش را پاک کرد:《نه... من... من.》 آهی کشید و به اسپایک گفت:《اسپایک من یه کار وحشتناک کردم.》 و اشک‌های بیشتری آمدند. اسپایک روی صندلی رو به روی او نشست و گفت:《مثلا چی؟》 شارلوت با چنگال به بافت نرم و اسفنجی کیک ضربه زد:《فردی ارتباط خا... خانوادگیش با ویلسون‌ها رو از ما مخ... مخفی کرد.》 اسپایک کمی اخم کرد:《خب؟》 شارلوت با چشمان تر به او نگاه کرد:《درباره لوسی هم بهم... بهمون دروغ گفت.》 اسپایک کمی روی میز خم شد:《شارلوت چیکار کردی؟》 شارلوت چشمانش را بست:《منم هر چی فهمیدمو به... به لوگان گفتم.》 ناگهان قلب اسپایک در معده‌اش افتاد:《چ... چی؟》 از پشت میز بلند شد و دستانش را لا‌به‌لای موهایش کرد:《می‌دونی چیکار کردی اصلا؟ آدم قحط بود؟ شارلوت گان؟》 شارلوت خودش را کمی جمع کرد:《فکر می‌کردم لوگان می‌تونه انتقام منو از ویلسون‌ها بگیره.》 اسپایک فریاد زد:《گان قبل اینکه بره سراغ ویلسون‌ها میره سراغ فردی.》 صدایش را کمی پایین آورد:《شارلوت گان یه انبار باروته با یه جرقه منفجر میشه و خودش و اطرافیانشو می‌فرسته رو هوا. اون‌وقت تو چیکار کردی؟ کبریت روشن کردی واسش؟》 شارلوت حالا واضح گریه می‌کرد:《متاسفم متاسفم... نمی‌خواستم اینجوری بشه.》 اسپایک خواست که از آشپرخانه بیرون برود. شارلوت پرسید:《ک... کجا میری؟》 اسپایک با اخم گفت:《میرم گندتو جمع کنم. همونجور که همیشه گندای شما رو جمع می‌کنم.》 از آشپزخانه و سپس از خانه بیرون رفت. لوگان در تاریکی تلوتلو خوران و با شانه‌های خمیده راه می‌رفت. وقتی به خانه‌شان رسید، سرش پایین بود اما متوجه شد که اسپایک با آن لباس‌های سیاهش به دیوار خانه تکیه داده. لوگان از کنارش رد شد تا به خانه برود، اما اسپایک دستش را روی شانه او گذاشت و متوقفش کرد. گفت:《تو یه احمقی. یه احمق واقعی.》 می‌توانست از روزنه نور ابروی شکسته و صورت خونین و مالین او را ببیند. صورت اسپایک از نگرانی و عصبانیت جمع شد. لوگان با صدای گرفته گفت:《الان نه بلکی. امشب نه.》 اسپایک رو به روی او ایستاد:《واقعا؟ شیشه تو صورت فردی می‌شکونی؟ تو صورت رفیقت؟》 لوگان اخم کرد و درحالی که بند بند وجودش از درد فریاد می‌زد، فریاد کشید:《رفیق؟ رفیق آدم بهش دروغ نمیگه.》 اسپایک هم متقابلا فریاد زد:《تو می‌دونستی فردی پولداره. می‌دونستی خانواده‌ش مجبورش می‌کنن یه سری کارارو انجام بده می‌دونستی. ولی انقدر احمق بودی که بدون فکر کردن اون کارها رو کردی اونقدر احمق بودی که چشماتو رو همه کارایی که برای ما کرده بستی. گان تو انقدر احمقی که می‌خوای همه‌چیز رو با مشتات حل کنی ولی چه باور کنی و چه نه یه سری چیزا نیاز به عقل دارن چیزی که تو نداری‌.》 لوگان دستانش را که از درد کرخت شده بودند در جیب کرد و با صدای ضعیفی گقت:《فکر می‌کردم یه خونواده پیدا کردم.》 اسپایک خشمش فرو کشید و با تعجب پرسید:《چی؟》 لوگان با چشمان خیس به او نگاه کرد:《فکر می‌کردم یه خونواده پیدا کردم. یه خونواده که با تمام بدی‌هام دوستم داشته باشه. که با مشتام کنار بیاد، به خاطر بی پولیم تحقیرم نکنه. یه خونواده که بتونم بهش اعتماد کنم. چندتا رفیق. بلکی من احمقم تو راست میگی، من احمقم که خیال می‌کردم می‌تونم به آدما اعتماد کنم. مشکل من فردی نیست مشکل من خودمه چون بازم مثل ابله‌ها فکر کردم یه کسایی هستن که منو همونجوری ببینن که من می‌بینمشون. بلکی قلبم درد می‌کنه... قلبم از خنجرایی که توش فرو رفتن... از دروغایی که شنیده درد می‌کنه. نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونم مشت بزنم، چندتا استخون دیگه می‌تونم بشکنم تا کاملا بفهمم من تو این دنیا هیچی نیستم. نه برای بابا و مامانم و نه حتی برای دوستام. نمی‌دونم.》 دیده‌ای چگونه باران یکهو شدت می‌گیرد؟ اشک‌های لوگان هم به آن می‌مانست. اسپایک او را در آغوش گرفت و اجازه داد شانه‌هایش برای رفیقش پناه باشند. مسئله این نیست که کار چه کسی خوب است یا بد، اینکه رازهای دوستت را به دوست دیگرت بگویی، اینکه سیگار بکشی یا پنهان کاری کنی، اینکه قضاوت کنی یا دعوا کنی، مسئله این نیست. مسئله این است که کسی را داشته باشی تا اشتباهت را پاک کند، کسی را داشته باشی تا تو را در آغوش بگیرد و کسی را داشته باشی تا هوای تو را هنگام پنهان‌کاری‌ داشته باشد.
آنا هم مثل شارلوت تو ما در برابر شما اشتباه کرد. یه چیزی درباره بنی فهمید و به خاطر حسادت... به خاطر اینکه فکر می‌کرد درسته و چیزای دیگه به همه گفت. مایا تقریبا تا آخر کتاب به خاطر این کارش قهر کرد و بنی خیلی اذیت شد ولی آخرش... آخرش مایا و آنا آشتی کردن و بنی آنا رو بخشید. شاید کار درستی نبوده باشه ولی شاید اگه شماها هم تو اون شرایط قرار می گرفتید کار شارلوت رو می‌کردید، شاید اونقدر خودخواه می‌بودید که از دوستتون سوء استفاده کنید. شاید شما هم برای نگه داشتن دوستاتون دروغ می گفتید و پنهان کاری می‌کردید و شاید اونقدر خسته شده باشید که با یه اتفاق نه چندان بزرگ می‌ترکیدید. می‌دونید شاید در یه شرایط مشابه شما هم شارلوت، فردی و لوگان می‌شدید.
هدایت شده از Omlet
ستاره‌ها؟
هدایت شده از Omlet
- حمایتی - این پیام + یه پست دیگه از املت رو فوروارد کن و عضو باش، متقابل دو تا پست ازت فوروارد می‌کنم و می‌ذارم مدتی بمونه. تگ‌ها رو اینجا به دستم برسونید.
خب رفقا اومدیم با یه تقدیمی خفن .💘 این پیام فور بزن و عضو؛ مفتون ناعم / محیآ / پیچش نور / غرق در افکار / بی تو / ریحا / ناجه باش منم مشتی ازت حمایت میکنم .☕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه ها اگه شوهرم این مدلی نباشه چی... من میخوام با کایل ازدواج کنم ولم کنید...👩‍🦯 (میبینید سیلوانا همیشه چی میکشه؟ الان اگه سیلوانا پیشم بود مجبور بود کل رول رو از اول تا آخر بخونه😔 و تازه به چرت و پرتای من راجب کراش زدنم رو هوش مصنوعی هم گوش بده😔 (😂)) ~~~ 😂😂 دوست برا همین موقع هاست دیگ_
(ایشون جناب دریک برادر گرامی امه) 《“آریا… تو… واقعا یه ذره هم عقل نداری؟!”》 دریک فریاد زد و من فقط چشمام رو بستم و سرم رو انداختم پایین. همون لحظه که همه فکر کردن من یه دختر ترسوام و الان میزنم زیر گریه منم فریاد زدم 《“خودت عقل نداری که سه سال نفهمیدی من رو دوستت کراش دارم تا بتونی کمکم کنی!”》 نه من دختر آخر و پرروی نودریان بودم! ~~~ واییی
(اینا یه تیکه هایی از کل کلمون با داداشمه) من نه تنها مراقب آریا بودم، من عاشق او هستم. و آریا هم عاشق من است. این چیزی است که شما به خاطر 《حفاظت》 و 《تنبلیِ احساسی》، هرگز متوجه نشدید. (تنبلی احساسی🤣) ~~~ تنبلی احساسی چه سمیه😂😂
(یکم جمله کلیشه ای که من سرش ذوق کردم بخونید👀) «و اگر فکر می‌کنید من به شما اجازه می‌دهم با این لحن با کسی که دوستش دارم صحبت کنید، خیلی اشتباه می‌کنید. من اینجا نیستم که فقط دستور بگیرم. من اینجا هستم تا بگویم: آریا دیگر آن دخترِ کوچک و بی‌پناه نیست. او کسی است که شجاعتِ عاشق شدن را داشت. و من... من شجاعتِ ایستادن در برابر تمام دنیا را دارم تا کنارش بمانم.» ~~~ عاوو
(اینارو من میگم) دریک ترسناک شده بود. 《“تو وظیفه داشتی ازش محافظت کنی اما دیشب کاری کردی که اگه به بیرون درز کنه یه رسوایی واسه اسم نودریانه. آریا تو بچه بی فکری که اصلا فکر نکردی دیشب داشتی چیکار میکردی. و تو کایل من تو رو دوست خودم میدیدم اما تو حتی به عنوان یه دوست هم خراب کردی. چطور تونستی همچین کاری با خواهر کوچیک تر دوستت انجام بدی؟ اونم وقتی مست بوده و کنترلی رو خودش نداشته”》 خواستم حرفش رو قطع کنم و ازت دفاع کنم اما اون اجازه نداد. 《“مهم نیست شما دوتا چی فکر میکنید. اتفاق دیشب یه سوتفاهم بوده که هر دوتون همینجا چال میکنید و قرار نیست به بیرون درز پیدا کنه.”》 با ناباوری فریاد میزنم 《“ولی اون سوتفاهم نبوده!”》 دریک بلندتر و ترسناک فریاد میزنه 《“بوده! یه حماقت که تو مستی ات انجام دادی! و کایل از همین الان اخراجه. و توهم دیگه حق دیدنش رو نداری آریا!”》 در کمتر از یک ثانیه چشمام از اشک پر و سر ریز شد. دونه های درشت اشک گونه هامو خیس کرد و پاهام شروع کردن به لرزیدن. 《“نه… تو نمیتونی اخراجش کنی… بابا اونو استخدام کرده…”》 دریک گفت “《فکر کردی اگه بابا بفهمه به ملایمت من رفتار میکنه؟”》 و من با فهمیدن این حقیقت که اگر پدرم بفهمه احتمالا عواقب خیلی بدتری در انتظارمونه زانوهام سست شد و رو زمین افتادم (هیچی خواستم ببینید دریک چقد بیشعوره👀) ~~~ عههه دریک بذار به عشق و عاشقیشون برسننن انقدر بینشون فاصله نندازز