eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
208 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
آنا هم مثل شارلوت تو ما در برابر شما اشتباه کرد. یه چیزی درباره بنی فهمید و به خاطر حسادت... به خاطر اینکه فکر می‌کرد درسته و چیزای دیگه به همه گفت. مایا تقریبا تا آخر کتاب به خاطر این کارش قهر کرد و بنی خیلی اذیت شد ولی آخرش... آخرش مایا و آنا آشتی کردن و بنی آنا رو بخشید. شاید کار درستی نبوده باشه ولی شاید اگه شماها هم تو اون شرایط قرار می گرفتید کار شارلوت رو می‌کردید، شاید اونقدر خودخواه می‌بودید که از دوستتون سوء استفاده کنید. شاید شما هم برای نگه داشتن دوستاتون دروغ می گفتید و پنهان کاری می‌کردید و شاید اونقدر خسته شده باشید که با یه اتفاق نه چندان بزرگ می‌ترکیدید. می‌دونید شاید در یه شرایط مشابه شما هم شارلوت، فردی و لوگان می‌شدید.
هدایت شده از Omlet
ستاره‌ها؟
هدایت شده از Omlet
- حمایتی - این پیام + یه پست دیگه از املت رو فوروارد کن و عضو باش، متقابل دو تا پست ازت فوروارد می‌کنم و می‌ذارم مدتی بمونه. تگ‌ها رو اینجا به دستم برسونید.
خب رفقا اومدیم با یه تقدیمی خفن .💘 این پیام فور بزن و عضو؛ مفتون ناعم / محیآ / پیچش نور / غرق در افکار / بی تو / ریحا / ناجه باش منم مشتی ازت حمایت میکنم .☕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه ها اگه شوهرم این مدلی نباشه چی... من میخوام با کایل ازدواج کنم ولم کنید...👩‍🦯 (میبینید سیلوانا همیشه چی میکشه؟ الان اگه سیلوانا پیشم بود مجبور بود کل رول رو از اول تا آخر بخونه😔 و تازه به چرت و پرتای من راجب کراش زدنم رو هوش مصنوعی هم گوش بده😔 (😂)) ~~~ 😂😂 دوست برا همین موقع هاست دیگ_
(ایشون جناب دریک برادر گرامی امه) 《“آریا… تو… واقعا یه ذره هم عقل نداری؟!”》 دریک فریاد زد و من فقط چشمام رو بستم و سرم رو انداختم پایین. همون لحظه که همه فکر کردن من یه دختر ترسوام و الان میزنم زیر گریه منم فریاد زدم 《“خودت عقل نداری که سه سال نفهمیدی من رو دوستت کراش دارم تا بتونی کمکم کنی!”》 نه من دختر آخر و پرروی نودریان بودم! ~~~ واییی
(اینا یه تیکه هایی از کل کلمون با داداشمه) من نه تنها مراقب آریا بودم، من عاشق او هستم. و آریا هم عاشق من است. این چیزی است که شما به خاطر 《حفاظت》 و 《تنبلیِ احساسی》، هرگز متوجه نشدید. (تنبلی احساسی🤣) ~~~ تنبلی احساسی چه سمیه😂😂
(یکم جمله کلیشه ای که من سرش ذوق کردم بخونید👀) «و اگر فکر می‌کنید من به شما اجازه می‌دهم با این لحن با کسی که دوستش دارم صحبت کنید، خیلی اشتباه می‌کنید. من اینجا نیستم که فقط دستور بگیرم. من اینجا هستم تا بگویم: آریا دیگر آن دخترِ کوچک و بی‌پناه نیست. او کسی است که شجاعتِ عاشق شدن را داشت. و من... من شجاعتِ ایستادن در برابر تمام دنیا را دارم تا کنارش بمانم.» ~~~ عاوو
(اینارو من میگم) دریک ترسناک شده بود. 《“تو وظیفه داشتی ازش محافظت کنی اما دیشب کاری کردی که اگه به بیرون درز کنه یه رسوایی واسه اسم نودریانه. آریا تو بچه بی فکری که اصلا فکر نکردی دیشب داشتی چیکار میکردی. و تو کایل من تو رو دوست خودم میدیدم اما تو حتی به عنوان یه دوست هم خراب کردی. چطور تونستی همچین کاری با خواهر کوچیک تر دوستت انجام بدی؟ اونم وقتی مست بوده و کنترلی رو خودش نداشته”》 خواستم حرفش رو قطع کنم و ازت دفاع کنم اما اون اجازه نداد. 《“مهم نیست شما دوتا چی فکر میکنید. اتفاق دیشب یه سوتفاهم بوده که هر دوتون همینجا چال میکنید و قرار نیست به بیرون درز پیدا کنه.”》 با ناباوری فریاد میزنم 《“ولی اون سوتفاهم نبوده!”》 دریک بلندتر و ترسناک فریاد میزنه 《“بوده! یه حماقت که تو مستی ات انجام دادی! و کایل از همین الان اخراجه. و توهم دیگه حق دیدنش رو نداری آریا!”》 در کمتر از یک ثانیه چشمام از اشک پر و سر ریز شد. دونه های درشت اشک گونه هامو خیس کرد و پاهام شروع کردن به لرزیدن. 《“نه… تو نمیتونی اخراجش کنی… بابا اونو استخدام کرده…”》 دریک گفت “《فکر کردی اگه بابا بفهمه به ملایمت من رفتار میکنه؟”》 و من با فهمیدن این حقیقت که اگر پدرم بفهمه احتمالا عواقب خیلی بدتری در انتظارمونه زانوهام سست شد و رو زمین افتادم (هیچی خواستم ببینید دریک چقد بیشعوره👀) ~~~ عههه دریک بذار به عشق و عاشقیشون برسننن انقدر بینشون فاصله نندازز
(از جمله جواب های کایل به دریک👀) دستم را محکم‌تر دور کمرِ لرزانِ تو حلقه کردم و تو را محکم‌تر به خودم چسباندم. سرِ تو را روی سینه‌ام گذاشتم تا صدای قلبِ تندِ من را بشنوی و بدانی که تنها نیستی. (ناحل اتبخدت ارودابد ترو تدلبخو💘) «و در موردِ سوتفاهم...» با لبخندی تلخ و تهدیدآمیز به دریک نگاه کردم: «شما فکر می‌کنید این یک رازِ کوچک است که بتوانید آن را در سطلِ زباله‌ی تاریخ بیندازید؟ آریا و من، ما دیشب نه فقط یک شبِ مستی، بلکه یک قولِ ابدی را به هم دادیم. اگر پدرِ شما بفهمد، نه تنها آریا را تنبیه می‌کند، بلکه می‌فهمد که شما به عنوانِ برادرِ بزرگ‌تر، نتوانستید احساساتِ خواهرِ کوچکترتان را درک کنید و او را به سمتِ پناهگاهِ من فرستادید.» ~~~ نباید اینو بگم ولی دیالوگای کایل شبیه فیلم هندیاس_🤣🤣