eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گربه‌های تریاکی[[Naia's No.1 Fan]]
این بچوک(دست نداره مادرزادی)
《همیشه برام سوال بود چجوری لباس می‌پوشی》 به شوخی جواب داد:《با پاهام.》 زن اخمی کرد و پرسید:《اما چجو...》 میان حرفش پرید:《واقعا الان مهمه؟》 زن ناخنش را جوید:《اضطراب دارم، حرف زدن اضطرابمو کم می‌کنه.》 پلک‌های تک چشم بزرگش را بر هم زد:《گوشام کمکم می‌کنن و... یه سری چیزای دیگه.》 آشکارا نمی‌خواست درباره‌اش حرف بزند. زن چشم سومش را بست و با دو چشم دیگر او را برانداز کرد:《مثل چی...؟》 چیزهای بغل سرش که شبیه آنتن بود را مثل بال بالا و پایین کرد:《یه چیزایی هستن دیگه... اون داخلا.》 زن چشم سوش را باز کرد، مردمکش داشت گشاد می‌شد. تک چشم او بزرگ‌تر شد:《هی حق نداری داخلمو ببینی!》 زن چشم سومش را بست و با شرمندگی گفت:《فقط کنجکاو شدم.》 خواست چیزی بگوید که صدای انفجار از پشتشان آمد. زن با نگرانی محفظه داخل دستانش را محکم‌تر چنگ زد:《فکر کنم وقتشه.》 آنتن‌هایش را منقبض کرد و با شیطنت گفت:《بزن بریم یه پایگاهو بفرستیم رو هوا》 تقدیم به https://eitaa.com/joinchat/1957626887C3a02e85161 از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ☫ | گالری زیتون
کیلیان شنلش را روی دوش انداخت و عصای زرینش را داخل پاتیل مس‌فامش گذاشت. در جایگاه خود داخل راهروی قصر ایستاد و مثل همیشه برای انجام وظیفه آماده شد. چند دقیقه سپری شد و درهای قصر باز شدند، صدای هجوم بی امان مردم به داخل شنیده می‌شد. او و دیگر سربازان همه با یک لباس و حالت کنار دیوار ایستاده بودند، آنقدر ساکن که گویی جزوی از خود آنند. اشراف‌زاده‌ای رو به روی کیلیان ایستاد و با بینی چین‌افتاده مشغول بررسی‌اش شد:《چندسالته پسر؟》 کیلیان بدون نگاه کردن به او پاسخ داد:《هفده آقا.》 اشراف‌زاده نوک سبیل تازکش را پیچ و تاب داد:《از کدام خاندانی پسر؟》 کیلیان که می‌دانست آخر این بحث چیست پاسخ داد:《مطرودم آقا.》 اشراف زاده با تحقیر پوزخند زد:《بین شما چندتا مطرود هست پسر؟》 کیلیان از دستش در رفت و کمی چین به پیشانی‌اش داد:《فقط منم آقا.》 اشراف زاده مچ او را گرفت:《ها! دیدم که صورتت تغییر کرد. مطرود پست، قبل از اینکه گزارشت کنم زود باش ازم عذرخواهی کن.》 کیلیان در حالی که درونش پر بود از فریاد، عصای زرینش را برداشت و سرش را به مرد داد. اشراف‌زاده با رضایت و خودبرتربینی سر حلال شکل عصا را در دست گرفت. چیزی زیر لب گفت و اطراف کیلیان هاله نورانی شکل گرفت. کمی بعد هاله به شدت کمرنگ شد، اشراف‌زاده عصا را رها کرد و از آنجا رفت. کیلیان که قدرتش از بدنش رفته بود شانه‌هایش خمید و پوستش کمی کدر شد، به سختی می‌توانست نفس بکشد. خیلی طول می‌کشید تا بتواند دوباره قدرتش را به دست بیاورد. حالش از همه آن ثروتمندان و اشراف‌زاده‌ها به هم می‌خورد. تقدیم به https://eitaa.com/Olive_gallery_art از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از X ☆
از هرجا که می‌گذشت شکوفه و گل‌های سرخ بر جای می‌گذاشت، صدای خنده‌اش دلنواز همچو آواز پرندگان بود. نه، الهه بهار یا دختر پرسفونه نبود، او فقط دختری از تبار پریان بود. به همین دلیل خواستگارانی از سراسر سرزمین‌ها به خانه‌شان می‌آمدند، برخی به خاطر زیبای‌اش برخی به خاطر مقام و ثروتش، به هرحال هیچکس به خاطر خودش او را نمی‌خواست. اگر این یک داستان پندآموز برای کودکان بود می‌گفتم او دست آخر با ترولی ازدواج کرد که اگرچه زشت بود اما او را به خاطر خودش می‌خواست. اما این یک داستان حقیقی است. پس من نیز حقیقت را می‌گویم، که او دست آخر با مردی از تبار الف‌ها ازدواج کرد. مردی که تنها به دلیل ثروت و خوش‌نامی‌اش از دیگر خواستگاران سر تر بود. مجبور نبود، البته نه به طور مستقیم، اما هرکس آن نگاه‌ها و طعنه‌ها را می‌دید قطعا احساس تکلف می‌کرد. اما نه آن نگاه‌ها و نه آن حرف‌ها، هیچ یک بر سر مزارش نیامدند. پس از گذشت سال‌ها وقتی او خسته و درمانده شد، هیچکس ندید که جوی خونَش گل‌هایی که خودش کاشته بود را سیراب کرد. این یک داستان برای بچه‌ها نیست. تقدیم به https://eitaa.com/xandstar از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا