کیلیان شنلش را روی دوش انداخت و عصای زرینش را داخل پاتیل مسفامش گذاشت. در جایگاه خود داخل راهروی قصر ایستاد و مثل همیشه برای انجام وظیفه آماده شد.
چند دقیقه سپری شد و درهای قصر باز شدند، صدای هجوم بی امان مردم به داخل شنیده میشد.
او و دیگر سربازان همه با یک لباس و حالت کنار دیوار ایستاده بودند، آنقدر ساکن که گویی جزوی از خود آنند.
اشرافزادهای رو به روی کیلیان ایستاد و با بینی چینافتاده مشغول بررسیاش شد:《چندسالته پسر؟》
کیلیان بدون نگاه کردن به او پاسخ داد:《هفده آقا.》
اشرافزاده نوک سبیل تازکش را پیچ و تاب داد:《از کدام خاندانی پسر؟》
کیلیان که میدانست آخر این بحث چیست پاسخ داد:《مطرودم آقا.》
اشراف زاده با تحقیر پوزخند زد:《بین شما چندتا مطرود هست پسر؟》
کیلیان از دستش در رفت و کمی چین به پیشانیاش داد:《فقط منم آقا.》
اشراف زاده مچ او را گرفت:《ها! دیدم که صورتت تغییر کرد. مطرود پست، قبل از اینکه گزارشت کنم زود باش ازم عذرخواهی کن.》
کیلیان در حالی که درونش پر بود از فریاد، عصای زرینش را برداشت و سرش را به مرد داد. اشرافزاده با رضایت و خودبرتربینی سر حلال شکل عصا را در دست گرفت. چیزی زیر لب گفت و اطراف کیلیان هاله نورانی شکل گرفت.
کمی بعد هاله به شدت کمرنگ شد، اشرافزاده عصا را رها کرد و از آنجا رفت. کیلیان که قدرتش از بدنش رفته بود شانههایش خمید و پوستش کمی کدر شد، به سختی میتوانست نفس بکشد.
خیلی طول میکشید تا بتواند دوباره قدرتش را به دست بیاورد. حالش از همه آن ثروتمندان و اشرافزادهها به هم میخورد.
تقدیم به https://eitaa.com/Olive_gallery_art
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
از هرجا که میگذشت شکوفه و گلهای سرخ بر جای میگذاشت، صدای خندهاش دلنواز همچو آواز پرندگان بود. نه، الهه بهار یا دختر پرسفونه نبود، او فقط دختری از تبار پریان بود.
به همین دلیل خواستگارانی از سراسر سرزمینها به خانهشان میآمدند، برخی به خاطر زیبایاش برخی به خاطر مقام و ثروتش، به هرحال هیچکس به خاطر خودش او را نمیخواست.
اگر این یک داستان پندآموز برای کودکان بود میگفتم او دست آخر با ترولی ازدواج کرد که اگرچه زشت بود اما او را به خاطر خودش میخواست.
اما این یک داستان حقیقی است. پس من نیز حقیقت را میگویم، که او دست آخر با مردی از تبار الفها ازدواج کرد. مردی که تنها به دلیل ثروت و خوشنامیاش از دیگر خواستگاران سر تر بود.
مجبور نبود، البته نه به طور مستقیم، اما هرکس آن نگاهها و طعنهها را میدید قطعا احساس تکلف میکرد.
اما نه آن نگاهها و نه آن حرفها، هیچ یک بر سر مزارش نیامدند.
پس از گذشت سالها وقتی او خسته و درمانده شد، هیچکس ندید که جوی خونَش گلهایی که خودش کاشته بود را سیراب کرد.
این یک داستان برای بچهها نیست.
تقدیم به https://eitaa.com/xandstar
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
نینا در حالی که زبانش از شدت تمرکز بیرون زده بود، موهای سبزش را با کش بست. وقتی کارش تمام شد، با خستگی دستش را پایین انداخت و به موهایش که شبیه گورکن خوابیده شده بودند نگاه کرد.
برای آنکه قدش به آیینه برسد روی نوک پنجههایش ایستاده و لپهایش از شدت تلاش سرخ شده بودند.
دوباره دستش را بالا برد و اینبار کش را از موهایش باز کرد. در اتاق باز شد و مردی وارد شد:《برای تمرین امروز آمادهای؟》
نینا به سمت او برگشت و با تعظیم گفت:《بله.》
مرد شمشیر کوچکی به او داد:《خوبه. امروز با شمشیر کار میکنیم.》
نینا با چشمانی که به اندازه ستارگان برق میزدند، به شمشیر نگاه کرد. مرد لبخندش را فرو خورد و با جدیت قبل گفت:《تا یک ربع دیگه داخل سالن باش.》
نینا دوباره تعظیم کرد:《چشم.》
و وقتی مرد رفت، پشت سرش زمزمه کرد:《نا امیدت نمیکنم.》
شمشیر را محکمتر در دست گرفت.
تقدیم به https://eitaa.com/madhatter_wonderworld
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett