eitaa logo
(عضو رسمی ستویا) شماره "۱"
367 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
187 ویدیو
17 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید میرزا و نغمه وارد اتاق تنگ که بوی رطوبت می‌داد شدند، همه جای دیوار را نوشته پر کرده بود، دستگاه چاپ و ماشین تحریر روی میز دیده می‌شد. دختر مو صورتی گفت:《گفتید می‌خواید منو ببینید》نغمه گفت:《آسا، درسته؟》میرزا سعی می‌کرد سن او را حرس بزند، به نظرم بچه می‌آمد اما ناگهان تبدیل به یک زن ۲۵_ ۳۰ ساله می‌شد. آسا با سر تایید کرد. میرزا گفت:《من میرزا هستم، و اینم نغمه》و آنها برای آسا از یک انقلاب گفتند.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید آسا: نوشتن تنها کاری بود که او می‌شناخت، قلم مانند یکی از انگشتانش به دستش وصل بود، او روحش را به قلم داد و قلم روح او را به کاغذ داد. شعار، شعر، اعلامیه، داستان، هر آن چیزی که لازم بود نوشته شود می‌نوشت. به همین دلیل هم بود که آن‌ها سراغش آمدند، چون می‌دانست چی خشم امپراطوری را بر‌می‌انگیزد، و می‌داند چی مردم را برای انقلاب به‌ پا‌می‌خیزاند.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید میرزا رو به همه‌ی افراد حاضر در اتاق کرد و گفت:《آسا باید چند تا اعلامیه و شعار برای مردم بنویسه، اینجوری مردم شلوغ می‌کنن و سربازا سرشون گرم میشه، نیک به بمب نیاز داریم، یکم برای حواس پرتی و یکم برای وارد شدن به قصر. کینگی و سنترال و اژدهایان جلوتر میرن و سرباز ها رو از راه بر میدارن، اینجاست که من و نغمه وارد میشیم، می جنگیم و شاه رو می کشیم. شاه پسر نداره، کسی هم که بخواد جانشینش بشه نداره، پس مردم انتخاب می‌کنن و قراره از افراد مورد تایید ما یعنی یکی از رهبران دیگه ی انقلاب باشه، این نقشه کلیه، در روز های آینده جزئیاتش رو با هم چک می کنیم》
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید کینگی گفت:《سمت راستت سنترال. این خیلییی خفنه》 و شمشیر را داخل قلب یک سرباز کرد. سنترال از سمت راستش خطر را بر طرف کرد که صدای جیغ شنید، با تعجب به سمت صدا بر گشت و گفت:《کینگی؟ حا‌.... حالت خوبه؟》کینگی با صدای ضعیفی گفت:《من‌‌‌.... من 》سربازی از پشت کینگی را غافلگیر کرده بود، سنترال به سمت او رفت و خون گرم را روی دستانش حس کرد.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید هر انقلاب، هر قیام، هر اتفاق بزرگی قربانی نیاز دارد، برای چیزی بزرگ باید چیز های زیادی را فدا کرد.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید چند روز پس از پیروزی انقلاب: میرزا:《افراد زیادی همراه ما بودند، به ما کمک کردند و از همه مهم‌تر افرادی برای اینکه ما به اینجا برسیم، فداکاری کردند. بمب‌ساز ما نیک اولیور، یا.... کینگی رونز، اما این وظیفه ماست که نذاریم خون آنها پایمال شود، این کشور دیگر از آن ماست، از آن مثل ناموسمون مراقبت می‌کنیم. برای ستویا برای انقلاب برای افرادی که مردند و برای افرادی که زنده موندن.》 مردم بعد از او تکرار کردند. آسا به سنترال گفت:《حالا چی؟》 سنترال پاسخ داد:《حالا سوگواری می‌کنیم. 》 آسا گفت:《و بعدش؟》 سنترال چشماش رو بست و گفت:《بعدش زندگی می‌کنیم.》 پایان
این مثل همون تقدیمی‌هایی بود که به ممبرا می‌دادم
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید برام سوال شد میراژ ، میگم مگه منو میشناختی؟ نیک انگار همه رو میشناسه میراژ مشکوک میزنه 👀
و بعدش میراژ رفت... احساسات بد اومدن و میراژ حس کرد باید بره رفت و پشت ویدار اون گوشه قایم شد و من بعدش باز هم بیرون آوردمش... اما میراژ دلیلی بزرگتر برای بودن می‌خواست...
یه ایده به سرم زد یه ایده به سرم زدددسچستسچنسچس