هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید
برام سوال شد میراژ ، میگم مگه منو میشناختی؟ نیک
#دایگو
انگار همه رو میشناسه
میراژ مشکوک میزنه 👀
(عضو رسمی ستویا) شماره "۱"
📪 پیام جدید برام سوال شد میراژ ، میگم مگه منو میشناختی؟ نیک #دایگو انگار همه رو میشناسه میراژ مش
ذوقی که اون زمان داشتم اندازه وقتی بود که اولین چالش ایستگاه رو رفتم
حس زندگی میداد
و بعدش میراژ رفت... احساسات بد اومدن و میراژ حس کرد باید بره رفت و پشت ویدار اون گوشه قایم شد
و من بعدش باز هم بیرون آوردمش... اما میراژ دلیلی بزرگتر برای بودن میخواست...
(عضو رسمی ستویا) شماره "۱"
و بعدش میراژ رفت... احساسات بد اومدن و میراژ حس کرد باید بره رفت و پشت ویدار اون گوشه قایم شد و من ب
دلیل بودن پیدا کردم
یه دلیلی تا منو و میراژ با هم بنویسیم
یه تابستون
میخوام از ویدار بنویسم
از خودم و شروعم تو ایتا
همه داستانای که با ایتا داشتم و آدمایی که باهاشون آشنا شدم رو میارم
هر کدومشون یه جور، یه جهان علمی تخیلی و فانتزی مثل ذهن بچههای اینجا
میگم با چی شروع کردم از کجا و چی شد از ایستگاه میگم از دوران طلاییش، از دایگو و کانالای هری پاتری، از ستویا میگم از سنترال و آپادا از اینجا میگم از هل فایر از کانال رزی و کاساندرا و دور اطرافش
از همه میگم تا همه بدونننن
مثل الکس که از ما تو داستانش نوشت، مثل سیلوانا منم از همه میگم
جاودانهتون میکنم
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
یادش بخیر اولین همسایه هلفایرکلاب آیلین بود اسمش، جدا از عقایدش دختر خیلی نازی بود
اونجا اولین جایی بود که دوستای مجازیمو توش اد کردم، تایم فدام میکردن خیلی حس خوبی داشت
وقتی داشتم میزدمش به این فکر کردم که خب اینجا رو بر پایه آهنگام بنا میکنم و کلی زیاد میشه و آهنگم که هیچوقت ته نمیکشه
چقدر ساده بودم
یادم نمیره چجوری وقتی اونجا نجات پیدا کرد ایتا واسم پیام اخطار فرستاد
یادم نمیره تحمل نداشتم صبر کنم ایتا پاکش کنه و خودم قبلش انجامش دادم
یادم نمیره بعضی وقتا چقدر دنبالش می گشتم تا توش یه چیزی بفرستم و یادم میومد که پاک شده
وقتی اولین بار یکی تشخیص داد من ویدارم رو یادم نمیره
یادم نمیره وقتی اینجا رو دوباره زدم چه حال خوبی داشت، یادم نمیره چجوری داخلش به تکامل رسیدم، همه رو دیس اد کردم و نشستم به نگاه کردن
یاوم نمیره چجوری اینجا واقعا یه کلاب شد
نه یادم نمیره و امیدوارم شما هم یادتون نره