eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
352 ویدیو
19 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
جایی از بیرون فردی در گوش پیتر فریاد زد:《برو سراغ کمک، آتش نشان، یه کوفتی بیار!》 پیتر با وحشت به ساخ
خیال می‌کنید درد به پایان می‌رسد؟ که آتشی خموش می‌شود و درد متوقف می‌شود؟ نه! مرگ هیچگاه به یک نفر راضی نمی‌شود. درد هیچگاه به کم قانع نیست. درد عطش دارد بیشتر و بیشتر بگیرد، گویی قلبی که سوراخ شد، زیبایی‌ای که سوخت و پایی که شکست کافی نیست. گویی درد غم به اندازه کافی نبود که دست نکشید. ادامه داد، خزید و پرواز کرد. درد ادامه داد، آنقدر که به یک کارخانه رسید. مگر شما رحم ندارید؟ او یک کودک است. الایجا با خون‌سردی جدیدی که پس از فهمیدن حقیقت درباره پدر و مادرش، به دست آورده بود، عینکش را تمیز کرد و بر چشم زد. سکه‌ای داخل باجه تلفن انداخت و شماره پلیس را گرفت. هنگامی که در سکوت منتظر پاسخ بود، می‌توانست صدای برخورد قطرات باران با باجه را بشنود، گویی خودشان را از ابر به سوی زمین پرتاب می‌کردند تا بمیرند. سرمای زمستان باعث می‌شد نفس‌ها و حروف بیرون آمده الایجا از دهان، به شکل بخار پررنگی ظاهر شود:《الو، پلیس؟》 کوین اخم کرد:《چقدر زشته. شبیه میمونه》 راج بچه را از روی زمین برداشت و به کوین چشم غره رفت:《چون هنوز نوزاده. اینجا رو ببین، یه نامه》 کوین روی پنجه‌هایش بلند شد تا بتواند نوزاد را در آغوش راج ببیند. پارچه را کمی کنار زد و با تعجب به راج خیره شد، چشمانش گرد شده بودند:《پسره!》 راج آرام خندید و با دست دیگرش نامه را درآورد. چشمانش روی صفحه لغزیدند:《آره یه پسر به اسم اسپایک.》 داگلاس به چهارچوب در تکیه داد. راج خودش را جمع کرد و نگاهش را دزدید، به خاطر چند روز اخیر میانه‌شان اصلا خوب نبود. کوین با اشتیاق گفت:《تو اتاقت یه یچه بود!》 داگلاس به راج خیره شد و پاسخ داد:《آره... برادر جدیدته.》
شماره "۱"
اسپایک و الایجا سلانه سلانه زیر تازیانه قطرات باران به سمت کارخانه راهی شدند. وقتی رسیدند، نوک انگشتانشان از شدت سرما کرخت شده بود. اسپایک نگاهی به ورودی از شکل و شمایل افتاده کارخانه کرد و با صدای بلند گفت:《بیاید معامله رو شروع کنیم احمقا.》 یک پروژکتور از بالای کارخانه روشن شد و نورش را داخل چشمان اسپایک و الایجا انداخت. آنها دستانشان را ناخودآگاه جلوی چشمشان بردند. از داخل سایه‌ها، مردان و پسران سیاه‌پوشی وارد محوطه جلوی کارخانه شدند. راج با چشمان خون‌گرفته و سر طاسش که در انعکاس نور سفید پروژکتور برق می‌زد، جلوی همه‌شان ایستاده بود. با چشمانی به سرسختی سنگ به اسپایک خیره شد:《شاهزاده.》 لحنش نه تمسخر داشت نه تنفر، شاید کمی احترام، شاید کمی هشدار. اسپایک پوزخند زد:《گرازِ شراب. از دیدنت خوشحالم راج.》 راج سرش را آرام تکان داد:《نه نیستی. مدارک رو آوردی؟》 الایجا به جای اسپایک گفت:《ولی من که چاد رو نمی‌بینم.》 راج به پشتش نگاه کرد و سرش را تکان داد، یکی دو مرد به جایی رفتند و وقتی برگشتند، پسر بچه‌ای جلویشان راه می‌آمد. دستانش را از پشت بسته و نگه داشته بودند، چشمانش به جای دهان بسته‌اش جیغ می‌کشید. یا دیدنش دل اسپایک فرو ریخت و خشم را در بند بند وجودش احساس کرد. راج چند قدم جلو آمد و دستش را برای مدارک بلند کرد، آرام گفت:《متاسفم مرد. چاره‌ای ندارم.》 اسپایک مدارک را در دستش گذاشت اما آن‌ها را رها نکرد:《اگه بابام بود چیکار می‌کردی؟ چجوری به چشماش خیره می‌شدی؟》 چشمان راج از این غمگین‌تر نمی‌شدند:《اگر بابات بود هیچکدوممون الان اینجا نبودیم.》 کوین بچه را بو کرد:《منم حموم می‌خوام》 داگلاس دست از نوشتن در دفترش برداشت:《تازه رفتی.》 کوین دست کوچک بچه که محکم دور انگشتش پبچیده شده بود، را با انگشت شستش نوازش کرد:《دو هفته پیش بود. تازه اونم تو آب رودخونه.》 داگلاس چشمانش را مالید:《به هر حال حموم بود کوین. بذار کارمو کنم انقدر حرف نزن.》 کوین با لب و لوچه آویزان گفت:《جدیدا زود به زود جوش میاری.》 داگلاس فقط با خودکار در دستانش بازی کرد. وقتی اسپایک انگشتانش را از روی مدارک برداشت و آن را آزاد کرد، راج خواست چیزی بگوید. که فریاد یکی بلند شد:《لعنتی پلیس!》 کمی بعد نور قرمز و آبی پلیس و صدای آژیر آن در محوطه پیچید. راج با سردرگمی به اسپایک و الایجا نگاه کرد و تفنگش را از کمربندش درآورد. جمعیت به سرعت پراکنده شدند و در هر سوراخی که می‌توانستند قایم شدند، تفنگ‌هایشان را در سکوت نشانه رفته بودند. اسپایک یقه الایجا را گرفت:《از اینجا برو، من پشت سرتم》 و به دنبال گرفتن چاد دوید. ماشین‌های پلیس ترمز کشیدند و پلیس‌ها بیرون آمدند، یکی در بلندگو گفت:《دستتون رو بذارید رو سرتون و بیاید بیرون. تکرار می‌کنم...》 تیری شانه یک پلیس را شکافت و خون به بیرون پاچید. هر دو طرف شروع به تیراندازی کرده بودند، به دنبال هم می‌دویدند و خون‌ها به در و دیوار می‌پاچید. دعوا به داخل کارخانه کشیده شد، مردی که چاد پیشش بود با دست آسیب دیده، او را با خودش این طرف و آن طرف می‌برد و از دست دو پلیس فرار می‌کرد. اسپایک نفس نفس زنان به فاصله‌ای از آنها رسید، دو پلیس مرد را گیر انداخته بودند، از شلوار خیس چاد می‌شد وحشتش را فهمید. مرد تفنگش را روی سر چاد گذاشته بود، لوله سرد تفنگ برای موهای فرفری چاد زیادی خشن بودند. یکی از پلیس‌ها فریاد زد:《تفنگت رو بذار زمین و بچه رو رها کن.》 مرد عصبی خندید:《به همین خیال باش.》 اما می‌شد ترس پشت خنده‌اش را شنید. اسپایک در حالی که دستانش به نشانه تسلیم بالا بودند، آرام آرام به سمت آنها رفت:《لارِنس بچه رو ول کن.》 لارنس به سمت اسپایک فریاد زد:《تا اونا بکشنم؟ منو چی فرض کردی، خر؟》 اسپایک آب دهانش را قورت داد و قدمی جلوتر رفت، حالا تفنگ لارنس به سمت او نشانه رفته بود:《تو جُرمی نداری لاری، فوقش چند ساله. بعدش می‌تونی برگردی پیش زنت. اسمش چی بود؟》 اشک‌های لارنس روانه شد و فریاد زد:《اون دیگه وجود نداره، داگلاس کشتش.》 هق‌هق‌هایش بلند شد. اسپایک نفس عمیقی کشید:《مرد من دردتو می‌شناسم.》 لارنس اشک‌هایش را با بازویش پاک کرد:《تو هیچی نمی‌دونی. تو فقط یه شاهزاده لعنتی هستی مثل بابات، هیچوقت لیاقت توجهی که داگلاس بهتون داد رو نداشتید. سرکشی شما باعث شد ما درد بکشیم.》 عربده کشید:《تو هیچی نمی‌دونی》 و صدایش در کارخانه پژواک شد. اسپایک آرام دست‌هایش را انداخت:《لارنس داری برای کی می‌جنگی؟ برای کسی که همه این سال‌ها همه‌مون رو عذاب داد؟》 لارنس دماغش را بالا کشید:《من برای خودم می‌جنگم.》 انگشتش را روی ماشه گذاشت، پلیس‌ها تفنگ‌هایشان را بالا بردند، اسپایک آرام دستش را به زیر لباسش برد:《نکن لارنس‌.》 لارنس دستش را محکم‌تر دور تفنگ پیچید. یکی از پلیس‌ها چیزی هشدار داد و در همان لحظه درد خودش را به آنها رساند. لارنس ماشه را فشرد و اسپایک به سرعت تفنگی را از زیر لباسش بیرون آورد
شماره "۱"
اسپایک و الایجا سلانه سلانه زیر تازیانه قطرات باران به سمت کارخانه راهی شدند. وقتی رسیدند، نوک انگشت
و به سمت لارنس نشونه رفت. لارنس تفنگ را به سمت یکی از پلیس‌ها برگرداند و در همان لحظه صدای سه شلیک در کارخانه پژواک شد. اسپایک نفس‌نفس زنان چشمانش را باز کرد، گوشش سوت می‌کشید. تفنگ را انداخت زمین و با دهان بازی که تقلا می‌کرد برای نفس کشیدن، به صحنه رو به رویش خیره شد. سه نفر روی زمین افتاده بودند. گلوله سه تن را شکافته بود، درد سه نفر را از پا درآورده بود. اسپایک پاهایش را روی زمین کشید و جلوتر رفت. اولین نفر یک پلیس جوان بود. کمی جلوتر، دومین نفر لارنس با چشمان باز بود. و سومین نفر... مگر شما رحم ندارید؟ سومین نفر آرزو بود. آرزوهای یک کودک هفت ساله. سومین نفر موهای فرفری، انگشتان گوشت‌آلو و عشقی بی پایان به شکلات بود. سومین نفر بی گناه‌ترین پسر خیابان‌ها بود. اسپایک با ناباوری روی زانوهایش افتاد. چشمان پسر هنوز باز بودند، بدون هیچ وحشتی، بدون هیچ نوری. دستانش هنوز بسته بودند، او حتی نتوانست جیغ بکشد و بمیرد. اسپایک با دستان لرزان و خونی بند‌های چاد را باز کرد، اشک‌هایش قطره قطره از چشمان شوک‌زده‌اش می‌افتادند و لب‌هایش می‌لرزیدند. بِخَز درد، تا ابد بخز. ما دیگر هیچ حس نمی‌کنیم. اسپایک بر سر جنازه او خم شد و بدترین گریه‌ای را کرد که دیوارهای آن کارخانه تا به حال به خود شنیده بودند. چشمان چاد هنوز باز بودند، به جایی نگاه می‌کردند، به ناکجا. شاید به یک خانه. یک خانه با پیتر و کوین، یک خانه بزرگ و یک اتاق. شاید به چندین شکلات، شاید به مدادرنگی‌ها و اسباب‌بازی‌های نو. شاید کوین را می‌دید، کوین که او را محکم در آغوش می‌کشید و در گوشش می‌گفت:《لازم نیست بترسی‌... حالا جات امنه.》 امنیت. همان چیزی که آنها هیچگاه طعم آن را نمی‌چشیدند. مرگ هیچوقت به یک نفر راضی نبود. مرگ پلیس جوانی را می‌برد که هیچگاه نمی‌توانست به دنیا آمدن پسر کوچکش را ببیند. پسری که بزرگ می‌شد و جز مشت و هاکی هیچ نمی‌یافت. پسری که اسم کاملش مانند پدرش هاوارد بود اما هیچکس او را اینگونه صدا نمی‌کرد، پسری که او نیز یک پسر خیابان بود. مرگ هیچوقت با درد همراه نبود. این درد بود که به همراه او می‌آمد، مرگ آمده بود تا لارنس را به معشوقش برساند. تا چاد را به سوی کوین بفرستد. مرگ آمده بود تا آرامش بدهد و این درد بود که ذره ذره بیشتر وارد روح اسپایک می‌شد. بِخَز درد، خشم بیاور تا یکبار دیگر مرگ را با خون سیرآب کنیم. بخز درد، هنوز یک نفر زنده است که نباید.
شماره "۱"
پسرانی دارم هر کدام بیشتر از دیگری درد کشیده‌اند.
پسرانی دارم که آرزوهایشان را زیر دردهایشان چال می‌کنند. پسرانی که گریه می‌کنند. پسرانی از خیابان، دردمند و غم‌زده. وحشت‌کرده و عاشق. این یک داستان نیست، من نوینسده نیستم، من راوی‌ام.
《این بار... اسم داشتم.》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رول رفتن با چت جی پی تی اینجوریه که نه من میدونم چی داریم میریم نه اون می‌دونه فقط میریم و خیلی اوقاتم چرت و پرت میریم. ولی جالبه... دوسش دارم.