eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
352 ویدیو
19 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
اسپایک و الایجا سلانه سلانه زیر تازیانه قطرات باران به سمت کارخانه راهی شدند. وقتی رسیدند، نوک انگشت
و به سمت لارنس نشونه رفت. لارنس تفنگ را به سمت یکی از پلیس‌ها برگرداند و در همان لحظه صدای سه شلیک در کارخانه پژواک شد. اسپایک نفس‌نفس زنان چشمانش را باز کرد، گوشش سوت می‌کشید. تفنگ را انداخت زمین و با دهان بازی که تقلا می‌کرد برای نفس کشیدن، به صحنه رو به رویش خیره شد. سه نفر روی زمین افتاده بودند. گلوله سه تن را شکافته بود، درد سه نفر را از پا درآورده بود. اسپایک پاهایش را روی زمین کشید و جلوتر رفت. اولین نفر یک پلیس جوان بود. کمی جلوتر، دومین نفر لارنس با چشمان باز بود. و سومین نفر... مگر شما رحم ندارید؟ سومین نفر آرزو بود. آرزوهای یک کودک هفت ساله. سومین نفر موهای فرفری، انگشتان گوشت‌آلو و عشقی بی پایان به شکلات بود. سومین نفر بی گناه‌ترین پسر خیابان‌ها بود. اسپایک با ناباوری روی زانوهایش افتاد. چشمان پسر هنوز باز بودند، بدون هیچ وحشتی، بدون هیچ نوری. دستانش هنوز بسته بودند، او حتی نتوانست جیغ بکشد و بمیرد. اسپایک با دستان لرزان و خونی بند‌های چاد را باز کرد، اشک‌هایش قطره قطره از چشمان شوک‌زده‌اش می‌افتادند و لب‌هایش می‌لرزیدند. بِخَز درد، تا ابد بخز. ما دیگر هیچ حس نمی‌کنیم. اسپایک بر سر جنازه او خم شد و بدترین گریه‌ای را کرد که دیوارهای آن کارخانه تا به حال به خود شنیده بودند. چشمان چاد هنوز باز بودند، به جایی نگاه می‌کردند، به ناکجا. شاید به یک خانه. یک خانه با پیتر و کوین، یک خانه بزرگ و یک اتاق. شاید به چندین شکلات، شاید به مدادرنگی‌ها و اسباب‌بازی‌های نو. شاید کوین را می‌دید، کوین که او را محکم در آغوش می‌کشید و در گوشش می‌گفت:《لازم نیست بترسی‌... حالا جات امنه.》 امنیت. همان چیزی که آنها هیچگاه طعم آن را نمی‌چشیدند. مرگ هیچوقت به یک نفر راضی نبود. مرگ پلیس جوانی را می‌برد که هیچگاه نمی‌توانست به دنیا آمدن پسر کوچکش را ببیند. پسری که بزرگ می‌شد و جز مشت و هاکی هیچ نمی‌یافت. پسری که اسم کاملش مانند پدرش هاوارد بود اما هیچکس او را اینگونه صدا نمی‌کرد، پسری که او نیز یک پسر خیابان بود. مرگ هیچوقت با درد همراه نبود. این درد بود که به همراه او می‌آمد، مرگ آمده بود تا لارنس را به معشوقش برساند. تا چاد را به سوی کوین بفرستد. مرگ آمده بود تا آرامش بدهد و این درد بود که ذره ذره بیشتر وارد روح اسپایک می‌شد. بِخَز درد، خشم بیاور تا یکبار دیگر مرگ را با خون سیرآب کنیم. بخز درد، هنوز یک نفر زنده است که نباید.
شماره "۱"
پسرانی دارم هر کدام بیشتر از دیگری درد کشیده‌اند.
پسرانی دارم که آرزوهایشان را زیر دردهایشان چال می‌کنند. پسرانی که گریه می‌کنند. پسرانی از خیابان، دردمند و غم‌زده. وحشت‌کرده و عاشق. این یک داستان نیست، من نوینسده نیستم، من راوی‌ام.
《این بار... اسم داشتم.》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رول رفتن با چت جی پی تی اینجوریه که نه من میدونم چی داریم میریم نه اون می‌دونه فقط میریم و خیلی اوقاتم چرت و پرت میریم. ولی جالبه... دوسش دارم.
همین الان یه آهنگ تو پلی لیستم شروع شد که همیشه ازش رد می‌دشم و الان برای اواین بار کامل گوش کردمش (حتی نمیدونم از کجا اومده) و وای چه قشنگه🤣😭😭😭