و امروز تو کتابخونه مدرسه بودممم، مثل بمب ترکیده ولی دارم جمع و جورش میکنم،
نمیتونم از حس فوق العاده ای که چند دقیقه قبل از اینکه دوستم بیاد، که تو کتابخونه داشتم رو بهتون بگم.
سکوت، بین کلی کتاب، میگشتم دست میکشیدم خودم بودم و خودم، یکی از کتابهای مورد علاقم تو دستم،
وااای کتابها حتی گرد و غبار روشون هم قشنگه
https://eitaa.com/writer_fazar/866
جلد چهار داره، حلقه سلیمان ولی فکر نکنم ربطی به الان بارتیمیوس داشته باشه و گذشته است و اینکه به خاطر اینکه حضرت سلیمان رو بد به تصویر کشیدن تو ایران ترجمه نشده.
پس فکر نکنم بشه کاریش کرد که دروغ باشه😭😭
شماره "۱"
روزی روزگاری، درون قبرستان مخوف فرسنگها زیر زمین هتلی وجود داشت، هتلی که هر قبرش یک اتاق بودند و بر
یه سری آدمای خاصی هم هستن، که خیلی خاصن، چون میدونن همچین چیزی، توی داستانام هست😶🌫️
الان شما هم میدونید پس اونا دیگه خاص نیستن ولی خب.
_گفتی چی هستی؟
*اوممم، شما بهش میگید اژدها.
_و شما بهش چی میگید؟
*اژدها
_پس چرا گفتی ما میگیم؟
*خب شما هم میگید دیگه.
_خیلی خب، از چه گونهای هستی؟
*گونه برای حیواناته، من از نژاد جوکانیز هستم.
_پس چرا شکل آدمیزادی؟ ویژگی خاص این نژاده؟
*نوچ، چون مامانم آدم بود.
_چجوری یه اژدها با یه آدم ازدواج کرد_ ولش کن مهم نیست. اسم تو راندل شد، یک نیمه اژدها.
به فَریتِل سیتیا خوش اومدی.
شماره "۱"
_گفتی چی هستی؟ *اوممم، شما بهش میگید اژدها. _و شما بهش چی میگید؟ *اژدها _پس چرا گفتی ما میگیم؟ *خ
جالب شد بازم از اینا میذارم😄
*لازمه بگم عکس چقدر گوگولیخیتیوم🥺*