eitaa logo
شماره "۱"
155 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
5 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
و امروز تو کتابخونه مدرسه بودممم، مثل بمب ترکیده ولی دارم جمع و جورش می‌کنم، نمی‌تونم از حس فوق العاده ای که چند دقیقه قبل از اینکه دوستم بیاد، که تو کتابخونه داشتم رو بهتون بگم. سکوت، بین کلی کتاب، می‌گشتم دست می‌کشیدم خودم بودم و خودم، یکی از کتاب‌های مورد علاقم تو دستم، وااای کتاب‌ها حتی گرد و غبار روشون هم قشنگه
تازه کتابخونه هم رفتم_ مدرسه نه، جایی که ازش کتاب می‌گیرم_ صدای آرچر گرفتممم
بخونیم ببینیم چطوره، امیدوارم غم پایان بارتیمیوس رو بشوره ببره😓
https://eitaa.com/writer_fazar/866 جلد چهار داره، حلقه سلیمان ولی فکر نکنم ربطی به الان بارتیمیوس داشته باشه و گذشته است و اینکه به خاطر اینکه حضرت سلیمان رو بد به تصویر کشیدن تو ایران ترجمه نشده. پس فکر نکنم بشه کاریش کرد که دروغ باشه😭😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آنها گفتند من یک برگزیده‌ا‌م. برگزیده بودن بد است شما را می‌کشد...
نویسندگی یعنی روحت را در قالب کلمات به کاغذ انتقال دهی، پس نویسنده خوب آن است که با خوندن نوشته‌هایش درون کلمات، زندگی را بیابی.
روزی روزگاری، درون قبرستان مخوف فرسنگ‌ها زیر زمین هتلی وجود داشت، هتلی که هر قبرش یک اتاق بودند و برای زندگی مردگان طراحی شده بودند، هتل مردگان وندرسون. مرگ پایان نیست فقط کمی پایین‌تر است...
شماره "۱"
روزی روزگاری، درون قبرستان مخوف فرسنگ‌ها زیر زمین هتلی وجود داشت، هتلی که هر قبرش یک اتاق بودند و بر
یه سری آدمای خاصی هم هستن، که خیلی خاصن، چون می‌دونن همچین چیزی، توی داستانام هست😶‍🌫️ الان شما هم می‌دونید پس اونا دیگه خاص نیستن ولی خب.
_گفتی چی هستی؟ *اوممم، شما بهش می‌گید اژدها. _و شما بهش چی می‌گید؟ *اژدها _پس چرا گفتی ما میگیم؟ *خب شما هم می‌گید دیگه. _خیلی خب، از چه گونه‌ای هستی؟ *گونه برای حیواناته، من از نژاد جوکانیز هستم. _پس چرا شکل آدمیزادی؟ ویژگی خاص این نژاده؟ *نوچ، چون مامانم آدم بود. _چجوری یه اژدها با یه آدم ازدواج کرد_ ولش کن مهم نیست. اسم تو راندل شد، یک نیمه اژدها. به فَری‌تِل سیتیا خوش اومدی.
تاج پادشاهی را وقتی روی سرم گذاشتم که پادشاهم با چشمان باز، غرق در خون به من خیره شده بود. بعدها چنین خواهند گفت: پادشاهی‌ای که بر روی جنازه‌ها شروع به زندگی کرد، و لابه‌لای جنازه‌ها زندگی‌اش را به پایان رساند. چیزی که از خون شروع شود، با خون نیز به پایان می‌رسد.