eitaa logo
شماره "۱"
402 دنبال‌کننده
7هزار عکس
526 ویدیو
38 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
من آدما رو با آهنگ به یاد میارم. هرچی مهم‌تر باشید آهنگای بیشتری منو یاد شما می‌ندازن، اگه ادعا دارید خودتونو با آهنگ تو ذهنم هک کنید...
تو اهدافتی. دلیلی که براش اومدی روی زمین و وقتی بهش برسی و انجامش بدی از این جا هم میری. تو حس و انرژی‌ای، تو احساسی هستی که به اطرافیانت میدی، تاثیری هستی که روی اونها می‌ذاری. تو اطرافیانتی.
https://eitaa.com/soguro/5126 محله ما یه گربه داره سفید مشکی صورتش سفیده، بعد زیر دهنش یه لکه‌ی مشکیه انگار همیشه‌ی خدا دهنش بازه و متعجبه خیلی خوبه هربار نگاش می‌کنی انگار برگاش از دیدنت ریخته😂
محله‌ ما خیلی گربه داره راستش... از ته کوچه تا سر میام هشت‌تا حداقل می‌بینم
هدایت شده از سېارڪ
شماره "۱"
می‌خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم، آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم، شب و آتیش بزنم تا یه فردا برسممم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میای رها می‌کنی، بی خیال میشی و می‌گذری. سعی می‌کنی فراموش کنی و بعد یه نور... یه روزنه امید لعنتی میاد و اجازه نمیده دست بکشی. دوباره باعث میشه بخوای به هرچیز و ناچیزی چنگ بزنی تا به دستش بیاری ولی اون موقع دیگه امیدی به کمکت نمیاد. امید فقط میاد تا مطمئن بشه دست نمی‌کشی و فراموش نمی‌کنی، که بیشتر زجر می‌کشی. رهایم کن امید، خسته‌ام. رهایم کن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از The sun and the star
کتاب‌های ناشناخته آهنربان‌ و من آهن.
نور قلبش خاموش شده بود، حادثه رخ داده بود، نویسنده داستان را به اوج رساند و نقطه را در پایان گذاشت بود، استکان قهوه شکسته شد همانند گیتاری که از پنجره پرواز کرد. آخرین اجرا، آخرین اهنگ، آهنگش برای خداحافظی بود از گیتار یا همان آغازی بود که وقتی گیتار را از دست‌های او گرفت شروع به نواختن کرد، اهنگی برای او، شاید برای خودش، من فقط خواننده بودم، خواننده‌ی نامه‌های سوخته، اشکال نا مفهوم، کتاب های پاره، لباس‌ هایی با سر‌آستین جوهری، من فقط خواننده‌ی جوانی نویسنده بودم، نویسنده‌ای که نویسنده نشد، ننوشت، دروغ گفت، گفت روزی کتابش را چاپ خواهد کرد، اهنگی که برایم نواخت را برای همه خواهد نواخت، گفت روزی مشهور میشود، روزی برایم گیتار که به او هدیه کردم را برایم امضا خواهد کرد اما حالا گیتاری شکسته دارم با تکه‌هایی از او، از نگاهش به من، نگاهش به آسمان چشمانم، نوشته‌هایی برای فردا. کلمات من محدود است، جملات شکسته، شاید چون دستانم شکسته، چشم‌هایم سیاه شده، آخر می‌دانید داستان را چطور به آخر رساند؟ پسرک اولین آهنگش را برای آخرین برای نواخت، اولین حرف ها تبدیل به آخرین کلماتش شدند و تفنگ یادگار دوران سیاه پدرش حالا کاغذ هایش را خونی خواهد کرد، داستان را تفنگی پایان می‌دهد که دوستش نداشت همانند صاحبش. اگر مرگ این است، ستاره‌ی من در تاریکی و تنهایی بدون گیتاری که پناهش بود مرد، بدون نوری که از قلبش بازتاب میشد مرد.