eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق دستم بالا میاره و بوسه ای پشت دستم میزنه -خوبم ! نفس راحتی میکشم و نگاهم به سمت جمعیت میبرم ... تازه میبینم که عاطفه خیره نگاهم می‌کنه.. ناخودآگاه لبهام کش میاد و لبخندی بهش میزنم . می‌خنده و سری تکون میده . می‌خوام جلو برم اما دستم بین دستهای امیر علی هست . پشیمون میشم و ترجیح میدم آخر مراسم با امیرعلی به سمتش برم. -پرستش میشه ما زودتر بریم ؟! نگاهش میکنم اشتباه گفته بود ! حالش خوب نبود ! +اره ..اره حتما ! چیزی نمیگه و دستی به صورتش می‌کشه . سر راست میکنم و سعی میکنم به خودم مسلط بشم . تازه نگاه خیره ای رو حس میکنم . سر میجرخونم و با دیدن بابا بهت زده بهش خیره میشم . اونقدر ماتم می‌بره که ناخودآگاه دست های امیر علی رو رها میکنم خیره و خیره نگاهش میکنم ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق +بابا ! قدمی به سمت جلو برمیدارم ! قدمی به سمتم میاد . پا تند میکنم و بی توجه به امیر علی به سمتش میرم دلم پر کشیده بود براش . بهش میرسم و می‌خوام دهن باز کنم که توی آغوش آشنا و مطمعنی فرو میرم ! نفسم بند میاد و چشم هام روی هم میشینه ! اشک توی چشم هام جمع میشه و دست هایش پشت کمرم قلبم رو به لرزه در میاره +باباااا! صدای گرفته اش بلند میشه -پرستش بابا ! به گریه می افتم . تمام تلاش هام بی فایده است و قطره اشکی روی گونه‌ام فرود میاد . به سرعت دستی به زیر چشمم میکشم و مانع دیدن اشک میشم . منو از خودش فاصله میده و خیره نگاهم می‌کنه ! انقد خبره که تا عمق وجودم نفوذ می‌کنه ! -چقدر خانم شدی بابا ! ابرو هام بالا می‌ره و صدای لرزونم بلند میشه +دلم یک ذره شده بود برات باباااا! نفس عمیقی می‌کشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق دل کندن ازشون درست مثل اولین روز ازدواجم بود . وقتی دوباره همشون رو دیدم تازه فهمیدم چقدر دلتنگ خونه هستم . مامان که با مهربانی هاش از لاغر شدنم می‌گفت . معتقد بود همه بعد ازدواج چاق میشن دختر کم لاغر تر شده . اون که نمیدونست ... بابایی که دَم از تنهایی میزد و اگر می‌توانست نمی‌گذاشت امشب با امیر علی برگردم... علی که بیشتر از هر وقت دیگه ای هوام رو داشت و در آخر هم یک جعبه بهم داد که حتی نمی‌دونستم چی داخلش هست ‌... و حتی امیر علی .. امیر علی که از اون موقع روزه سکوت گرفته و تا الان که توی ماشین نشستیم حتی یک کلمه هم حرف نزده . نیم نگاهی بهش میندازم غرق در فکر بود و چقدر دلم میخواست بدونم چی توی ذهنش میگذره +امیر علی ! چند ثانیه طول می‌کشه و بالاخره سر میچرخونه . نگاهی بهم میندازه و سوالی بهم خیره میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 در باز میشینه و سیمین شاد و خندان داخل میاد. -مستانه بچه ات ۲۰ کیلو هست.. لب هام به خنده باز میشه و با ذوق لب میزنم + تورو خدا یه کاری کن ببینمش . آخه چرا نمی‌زارن من ببینمش !؟ سمتم میاد کنار دستم میشینه. نگاهی بهم میندازه و لب میزنه - آخه نه که خیلی زایمان راحتی داشتی .. باید هم به همین زودی ببینیش‌... زیر دستگاه هست بچه .. رنگ از صورتم می‌پره و وحشت زده لب میزنم + دستگاه ؟! دستگاه چی ؟! -نگران نباش قربونت برم . چیزی نشده که . همه بچه ها می‌ره زیر دستگاه... زودی خوب میشه . ولی ببین مستانه.. انقدر ناز و قشنگ هست این بچه که‌. دستش به گوشه میز می‌کوبه - ماشاالله.. هزار ماشاالله. ناخودآگاه لب میزنم + دخترهه یا پسر ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق + وقتایی که دلت برا مادرت تنگ میشه چیکار می‌کنی !؛ خیره نگاهم می‌کنه و چیزی نمیگه. میدونستم سوالم بد جا و بی موقع هست . اما فقط میخواستم خودم رو از این وضعیت غم انگیز نجات بدم . دستش دور فرمون حلقه میشه و به رو به رو نگاه میندازه . نفسی تازه می‌کنه و لب میزنه. - قبلاً ؛ خودمو درگیر آدمها میکردم . آدمهای عوضی که گند زدن به زندگیم .. بعضی وقت ها هم که اخر شب بود خودمو با قرص و این چیزا سرگرم میکردم اما حالا... حرفش رو میخوره ! مشتاق تر لب میزنم + حالا چیکار می‌کنی امیر علی ؟! مکث می‌کنه و لب میزنه - با تو حرف میزنم ! خشکم میزنه و نمیتونم چیزی بگم جوری زبونم رو بند آورده بود که چیزی نمیتونستم بگم . قلبم از غم فشرده میشه و ناخودآگاه لب میزنم + دلم برای مامانم تنگ شده و فقط می‌خوام با تو حرف بزنم ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛