🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_350
دستم بالا میاره و بوسه ای پشت دستم میزنه
-خوبم !
نفس راحتی میکشم و نگاهم به سمت جمعیت میبرم ...
تازه میبینم که عاطفه خیره نگاهم میکنه..
ناخودآگاه لبهام کش میاد و لبخندی بهش میزنم .
میخنده و سری تکون میده .
میخوام جلو برم اما دستم بین دستهای امیر علی هست .
پشیمون میشم و ترجیح میدم آخر مراسم با امیرعلی به سمتش برم.
-پرستش میشه ما زودتر بریم ؟!
نگاهش میکنم
اشتباه گفته بود !
حالش خوب نبود !
+اره ..اره حتما !
چیزی نمیگه و دستی به صورتش میکشه .
سر راست میکنم و سعی میکنم به خودم مسلط بشم .
تازه نگاه خیره ای رو حس میکنم .
سر میجرخونم و با دیدن بابا بهت زده بهش خیره میشم .
اونقدر ماتم میبره که ناخودآگاه دست های امیر علی رو رها میکنم
خیره و خیره نگاهش میکنم !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_351
+بابا !
قدمی به سمت جلو برمیدارم !
قدمی به سمتم میاد .
پا تند میکنم و بی توجه به امیر علی به سمتش میرم
دلم پر کشیده بود براش .
بهش میرسم و میخوام دهن باز کنم که توی آغوش آشنا و مطمعنی فرو میرم !
نفسم بند میاد و چشم هام روی هم میشینه !
اشک توی چشم هام جمع میشه و دست هایش پشت کمرم قلبم رو به لرزه در میاره
+باباااا!
صدای گرفته اش بلند میشه
-پرستش بابا !
به گریه می افتم .
تمام تلاش هام بی فایده است و قطره اشکی روی گونهام فرود میاد .
به سرعت دستی به زیر چشمم میکشم و مانع دیدن اشک میشم .
منو از خودش فاصله میده و خیره نگاهم میکنه !
انقد خبره که تا عمق وجودم نفوذ میکنه !
-چقدر خانم شدی بابا !
ابرو هام بالا میره و صدای لرزونم بلند میشه
+دلم یک ذره شده بود برات باباااا!
نفس عمیقی میکشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_352
دل کندن ازشون درست مثل اولین روز ازدواجم بود .
وقتی دوباره همشون رو دیدم تازه فهمیدم چقدر دلتنگ خونه هستم .
مامان که با مهربانی هاش از لاغر شدنم میگفت .
معتقد بود همه بعد ازدواج چاق میشن دختر کم لاغر تر شده .
اون که نمیدونست ...
بابایی که دَم از تنهایی میزد و اگر میتوانست نمیگذاشت امشب با امیر علی برگردم...
علی که بیشتر از هر وقت دیگه ای هوام رو داشت و در آخر هم یک جعبه بهم داد که حتی نمیدونستم چی داخلش هست ...
و حتی امیر علی ..
امیر علی که از اون موقع روزه سکوت گرفته و تا الان که توی ماشین نشستیم حتی یک کلمه هم حرف نزده .
نیم نگاهی بهش میندازم
غرق در فکر بود و چقدر دلم میخواست بدونم چی توی ذهنش میگذره
+امیر علی !
چند ثانیه طول میکشه و بالاخره سر میچرخونه .
نگاهی بهم میندازه و سوالی بهم خیره میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیدو
در باز میشینه و سیمین شاد و خندان داخل میاد.
-مستانه بچه ات ۲۰ کیلو هست..
لب هام به خنده باز میشه و با ذوق لب میزنم
+ تورو خدا یه کاری کن ببینمش .
آخه چرا نمیزارن من ببینمش !؟
سمتم میاد کنار دستم میشینه.
نگاهی بهم میندازه و لب میزنه
- آخه نه که خیلی زایمان راحتی داشتی ..
باید هم به همین زودی ببینیش...
زیر دستگاه هست بچه ..
رنگ از صورتم میپره و وحشت زده لب میزنم
+ دستگاه ؟!
دستگاه چی ؟!
-نگران نباش قربونت برم .
چیزی نشده که .
همه بچه ها میره زیر دستگاه...
زودی خوب میشه .
ولی ببین مستانه..
انقدر ناز و قشنگ هست این بچه که.
دستش به گوشه میز میکوبه
- ماشاالله..
هزار ماشاالله.
ناخودآگاه لب میزنم
+ دخترهه یا پسر ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_352
+ وقتایی که دلت برا مادرت تنگ میشه چیکار میکنی !؛
خیره نگاهم میکنه و چیزی نمیگه.
میدونستم سوالم بد جا و بی موقع هست .
اما فقط میخواستم خودم رو از این وضعیت غم انگیز نجات بدم .
دستش دور فرمون حلقه میشه و به رو به رو نگاه میندازه .
نفسی تازه میکنه و لب میزنه.
- قبلاً ؛
خودمو درگیر آدمها میکردم .
آدمهای عوضی که گند زدن به زندگیم ..
بعضی وقت ها هم که اخر شب بود خودمو با قرص و این چیزا سرگرم میکردم
اما حالا...
حرفش رو میخوره !
مشتاق تر لب میزنم
+ حالا چیکار میکنی امیر علی ؟!
مکث میکنه و لب میزنه
- با تو حرف میزنم !
خشکم میزنه و نمیتونم چیزی بگم
جوری زبونم رو بند آورده بود که چیزی نمیتونستم بگم .
قلبم از غم فشرده میشه و ناخودآگاه لب میزنم
+ دلم برای مامانم تنگ شده و فقط میخوام با تو حرف بزنم !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛