🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنجاهچهار
عصبی بهش خیره میشم و دلم میخواست با همین شکم پاره و بخیه شده ام از جا بلند بشم و اتیشش بزنم .
+ معلومه کدوم قبرستونی هستی ؟!
خسته و کوفته روی مبل میشینه و نفس عمیقی میکشه..
تمام صورتش عرق کرده بود و نفسش بالا نمی اومد
- والا ..
یکی دیگه میزاد.
دهن ما صاف میشه .
ساکت بهش خیره میشم و هنوزم دنبال دلیلم ..
- رفته بودم برای کار های شناسنامه...
ببینم چی به چیه .
کی به کیه .
فواد خر کیه ؟!
پخی میزنم زیر خنده و دست روی دهنم میزارم .
+ خفه شو سیمین !
حرف دهنتو بفهم دیگه . آفتاب خورده به اون سرت چرت میگی ..
نمیتونستی موبایل لعنتی ات رو جواب بدی ؟!
پوکر بهم خیره میشه و انگار که با یک خر طرف هست ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
اونقدر کثیف و چندش بود که رغبت نمیکردم نگاهش کنم ولی مجبور شدم عقدش کنم... بهش گفته بودم فکر کردی کیییی دختره بدبخت ... ازش چندشم میشد و حتی نگاهش نمیکردم.
شبا روی تخت پر قوم میخوابیدم و اون دختر روی زمین کنار تخت همه میدونستن ازدواجمون صوریه...
تا اینکه یک روز وقتی از سر کار برگشتم مادرم روی پاش چایی ریخت بدو بدو برای معاینهاش بردمش ولی وقتی پوست مثل برفشو دیدم با کنجکاوی سر بلند کردم...
چشمم توی یک جفت چشم کهربایی گره خورد باورم نمیشد این دختر همونیه که شش ماهه نگاهش نکردم....
https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66
مادر پشت در حمام تند تند به در حمام میکوبید.
_ این دختره غربتی چش شد پندار؟ باز کن درو ببینم... ذلیل شه الهی... دست و پا چلفتی...
نرگس رو بلند کردم و رو دست گرفتم. با حرص بیرون رفتم و گفتم: دفعه بعدی با زن من درست صحبت کن مامان... میریم اتاقمون لطفا مزاحم نشید...
و جلوی چشمهای مبهوت کل عمارت باهاش توی اتاق رفتم ولی همون شب اتفاقی افتاد که...
ادامهاش اینجاست👇
https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66
🚫 این پارت صد در صد واقعیه و لینکش فقط بیست دقیقه اعتبار داره🚫
هر چه کردی با دلم را شعر کردم، روزِ حشر
دفترِ اشعارِ ما، خود نامهٔ اعمالِ توست...💔
هدایت شده از گستردهبلک🖤
من آرشم☝️از زن گرفتن بیزار بودم و دلم به رفیقام خوش بود. قانون گروه مجرد بودن اعضا بود، اگر میفهمیدن متاهل شدم به حتم میپیچوندنم. سوای اون اصلا روم نمیشد این دختر زشتی که خودشو انقدر میپوشوند با سیبیل پشت لبش رو به عنوان زنم، معرفی کنم!!
عصبی غریدم: - عقدت کردم دیگه. میخوای هلک هلک دنبالم راه بیفتی؟
مبهوت نگاهم کرد و با تته پته گفت:
- پس کجا برم؟ گفتن باید باهاتون بیام چون دیگه...دیگه شما شوهرمید..
با نفرت چشم گرفته و گفتم:
- پیش منم جایی نداری. میخوام برم سفر. بمون همینجا، بهت سر میزنم.
راه افتادم سمت ماشین اما صدای چرخ چمدونشو شنیدم. حرصی شدم ولی نفسنفس که زد دلم سوخت. بالاجبار چمدون رو ازش گرفته و گفتم:
- حق نداری به رفیقام بگی زنمی. میگی بخاطر پول دانشگاهت اومدی خونه رو تمیز کنی الانم خدمه شخصی من شدی.فهمیدی؟!
به حتم دختر حاجی که پولشون از پارو بالا میرفت و تو ناز و نعمت بزرگ شده بود قبول نمیکرد این خزعبلات رو بگه؟! خوشحالی بودم که پیچوندمش اما یهو گفت:
- چشم. هرچی شما بگید. همینو میگم!!
باورم نمیشد باهام راه بیاد اما همونشب وقتی رفیقام اومدن صورتش رو اصلاح شده دیدم. هنوز ماتش بودم صمیمیترین رفیقم تو گوشم چیزی گفت که از زور غیرت سرخ شدم و همونجا... ادامهش رو اینجا میذاریم⚠️👇
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گستردهبلک🖤
با التماس مادرم،دختر سیبیلوی حاجی رو عقد کردم اما قسم خوردم بهش دست نمیزنم تا بتونم راحت طلاقش بدم اما شب عقد چمدون سنگینشو جلوم پام گذاشت.با خجالت چادرش رو تو صورتش کشید و گفت:- حاجی گفتن عروسی نمیخواد. باید باهاتون بیام خونتون!! خسته شدی از داستانای آبکی و کلیشه؟ بهترینشو آوردم برات زود برو اینجا📛👇
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_369
با صدای امیرعلی از جا بلند میشم
نگاهی به اطراف می اندازم .
همه از جا بلند شده بودند و انگار که رسیده بودیم .
نفس عمیقی میکشم و دستی به صورتم میکشم ..
از جا بلند میشم که امیرعلی نگاهی بهم میندازه..
لبخند کجی گوشه لبش نشسته
-انقد خسته بودی ؟!
چادرم جمع میکنم و ناراحت لب میزنم
+ دیشب نخوابیدم .
یک تای ابرو اش بالا میپره و من بی حرف از کنارش رد میشیم ..
از هواپیما پیاده میشیم ...
دستم به سمت ساک میبرم که صدایش درست کنارم بلند میشه.
-نمیخواد دست بزنی .
خودم میارم ...
چیزی نمیگم و بی حرف پشت سرش شروع به حرکت میکنم ..
احساسی که داشتم حسابی عجیب بود ..
احساسی که نمیدونستم از کجا شروع شده و تا کجا ادامه داره ..
چیزی شبیه به اولین باری که با امیر علی هم خانه شده بودم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از گسترده الی
شوهرم گفت بهش جواب رد بدم، ولی من عاشقش بودم و جواب مثبت دادم.
شب اول ازدواج توی چشمام زل زد و گفت ازم متنفره و به محض اینکه ارثش رو بگیره، من رو بیرون میندازه.
تهدیدم کرد اگه صدام در بیاد وای به حالم میشه و حالا که زنش شدم، باید یه سال تحمل کنم.
از لج من دوستدخترش رو به خونه آورد و بهم گفت باید نقش خدمتکار بازی کنم.
مادرش هم از من متنفر بود و با دختره گرم میگرفت و جلوی من و شوهرم ازش تعریف میکرد.
یتیم بودم و مجبور بودم تحمل کنم و ببینم که یه دختر برای شوهرم دلبری میکنه.
از ناراحتی و غصه روز به روز ضعیفتر میشدم.
اونروز هم داشتم خونه جارو میزدم که شوهرم با چندتا از رفیقاش به خونه اومدن و.......
سرگذشت جذاب دلارا👇🏼👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91